بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۷ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

هفت روز گذشت..

رفتنت درد داشت...
دردی عمیق..! که حالا حالا ها توان خوب شدن ندارد...
دردی که امروز وقتی برگشتم از مراسمت عجیب بر جانم حس میکردم...
که ساعت ها روی زمین بی حال افتادم تا ساعت ده شب بابا دست به صورتم زد و گفت : ببینم تو خوبی؟ پاشو یه چیز بخور ضعیف شدی...
راست میگفت...بدجور تو این یک هفته اذیت شدم...اذیت نه ، نابود!!
هر روز کل تایم مدرسه را بی اشتها می گذراندم...نزدیک تقریبا هشت ساعت..
خانه هم فکر و خیال تو نمیگذاشت آرام بمانم...
امروز بدتر از همیشه...
تنهامون گذاشتی و جای خالیت با هیچی پر نمیشه...!

غـزالــه ی من💞

تو طول سال ، باهم مشکل داشتیم میدونم..!

اما من از اون اولِ سال دوست داشتم...بیشتر از خیلیا..

غزاله ی من... وقتایی که ازم ناراحت میشدی کلی حالم بد میشد..

تو این چند روز ، داغون بودم...

دیروز که دیدمت حالم بد بود...انگار داشتن جیگرم رو تیکه تیکه میکردن..

وقتی تو نمازخونه تکیه داده بودی بهم ، فهمیدم خیلی ضعیف شدی...گریه که میکردی داشتی قلبمو فشار میدادی..! دستت تو دستم بود...فشار میدادم دستتو که از همون بفهمی تنها نیستی..

که بفهمی من همیشه کنارت بودم نه مقابلت..

امروز که اومدی بازم خوب نبودی...

سر کلاس نیومدی و وسط زنگ دوم اومدی...دلم میخواست بیام بغلت کنم

زنگ خورد...اومدم پیشت...بغلت کردم! گفتم : خوشحالم بهتری...

گفتی : بخاطر این چند روز ممنونم...

کنارت موندم با بچه ها تا زنگ خورد... حالت بهتر شد

آروم شدی...آروم شدم..! 

حالم بهتر شد...چند روز بی قراری و بی حالی من با تو خوب شد!

دیگه غم نبینی..غم نبینیم رفیق..♥

میدونم شرایط خوب نبود...ولی خودکشی راهش نبود!!

بابای آموتیِ من! یوسف علیخانی...بعد چندماه دلتنگی:)))

گفتم : بنظرتون کدوم کتابشو بخرم؟ اسب رقصان یا میوه خارجی؟! " هردو از جوجو مویز ، نویسنده مورد علاقمه! " 

ایندفعه اومدم شما پیشنهاد بدین بهم:)))

کتاب اسب رقصان رو از قفسه درآوردن و دادن بهم..

گفتند : این کتاب برای تو بهتره... همونجوری که تو میخوای دوربینت رو رام کنی ، تو این دوسالی که من میشناسمت ، در واقع میخوای خودت رام بشی...این کتاب هم همینه و به درد تو میخوره:)

اونقدر جذاب معرفی شد بهم که همون کتاب رو خریدم:)))

از اول آشنایی با آموت ، خودشون کتاب بهم معرفی میکردن! همیشه بهترین کتابا:)))

.

+ تو کتابم مثل همیشه امضا کردن... جمله متفاوتی هم همیشه مینویسن:))) 

این بار نوشتن : برای مهدیس جان آموت!

پیشنهادم بهتون اینه که حتمااا برید غرفه آموت!

شبستان ، راهرو ۱۴ بالای پلکان ، غرفه ۹ ، آمـــوت😍

رفتین سلام منم " مهدیس " برسونین:)))

اتفاقای زندگی پیرش کرد...اما ..!

بهم گفت : وقتی دیدمشون فهمیدم کل سختی کشیده و دم نزده...

وقتی الان نشستم و نگاهش میکنم ، میبینم غم داره از نگاهش میباره...

میبینم که ناراحته..

خسته شده از زندگیش...از سختیاش

اما ساکته...

داره بهش سخت میگذره اما مونده هنوز...بخاطر ما مونده...

" مامانم " رو میگم!!

تولدت مبارڪ مامانم:)

امروز روز خدافظی تو بود!

خدافظی از سی و نه سالگی و سلامی به چهل سالگی..

سلامی به دهه جدید زندگیت!

دلم میخواد بیشتر از هر چیز از این دهه جدید زندگیت لذت ببری...

میدونم شاید هیچوقت اونی که تو دلت میخواست نبودم ، میدونم هیچوقت بهت نگفتم دوست دارم...

اما خودت میدونی و بالاخره مامانمی و عزیزتر از هرکس..

چه روزایی که غصه تو خوردم...

چه شبایی که بخاطرت نخوابیدم...

اما امروز حالم خوبه!

امیدوارم تا هستی ، باشم و برات تولد بگیرم..

تا هستی موفقیت منو ببینی و منم خوشحالیتو...

ایشالا ورودت به صده زندگیت!

تولدت مبارک مامانِ اردیبهشتی🌸


تلاشی که نتیجه داد:)

همینطور که تو عکس باید ببینین :دی ، تو جشنواره سفیران سلامتِ منطقه ، تو رشته عکاسی مقام اول رو آوردم:)

این معرفی نامه من به منطقه س و چهارشنبه برای جشن و دریافت جایزه باید برم اونجا:))

گفتم همونطور که تو ناراحتی هام کنارمین ، تو خوشحالیم هم سهیم باشین:))

ممنون از دعاهاتون:)))) 

کوکو...یه انیمیشنِ خاص!

وقتی تو جهان زنده ها کسی ازت یاد نکنه ، اینجا هم از یاد میری...

بهش میگن آخــریــن وداع..💔

هِکتور...کوکو

.

کسی دیده این انیمیشن رو؟؟

نظرتون اگه دیدین؟

Designed By Erfan Powered by Bayan