نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

#مسیح_و_کیمیاش!.

مسیحم...
حس بودنت ، حسی شگفت انگیز است..
حسی که می گوید من دیگر قرار نیست تنها باشم...
اینکه همیشه کسی هست که نگرانم باشد ... که حس نگرانی ات از تمام نگرانی ها خوشایند تر است..!
که علاقه ات ، وجودت ، هر ثانیه قوت قلبی است بر این دلِ آشفته...
که وقتی میگویی عاشقم هستی ، بهشت واقعی را کنارت تجربه میکنم...
بهشتی که خدایش فقط تو هستی و من از عمق وجودم میپرستمت ...
که میتوانم به جرٲت بگویم تو معجزه ی این زندگی هستی...که آمدی تا به من بفهمانی شاید همان وقتی که اصلا انتظارش را نداشتم ، عشقی نازل شد و مرا درگیرت کرد... 
رویای من با تو به حقیقت پیوست..
وقتی سرم را زیر گلویت می گذارم و صدای نفس هایت میشود بهترین موسیقی دنیا..!
وقتی ساعت ها می نشینی و بی هیچ دغدغه ای به تمام درد و دل هایم که هر دفعه آوار میکنم روی سرت گوش می دهی ..!
وقتی سرم را بین دو دستت میگیری و بوسه ای بر پیشانی ام میزنی ..!
مگر میشود عاشقت نباشم؟!
مگر می توانم از تمام این حس های بینمان به سادگی بگذرم؟
که میتوان گفت تو مرد ترین مرد دنیایی!!
که من بی تو ثانیه ای دوام نخواهم آورد...
مسیحِ من... عشقِ این زندگی!
تو میتوانی در کمتر از ده ثانیه ، از غمگین ترین حالتم مرا به خوشحال ترین آدم دنیا تبدیل کنی...
برای تمام این هاست که عاشقت شدم..!
عشقی خالص که تو باعث جریان آن در رگ هایم شدی..!
و من بابت این معجزه که عجیب باعث خوشحالی ام شده است ، از صمیم قلب خوشحالم و از بودنت ممنونم...!
#مسیح_و_کیمیاش

.

متن براشون مینویسم ، کلی ذوق میکنن:)))

خودمم عشق میکنم!

: آخر دی از مدرسه سه روزه میریم مشهد ایشالله:)) بچه ها از الان دارن سفارش عکاسی میدن بهم😂😂

:: این متنه رو چندتا دوستاشون خوندن ، اونا هم گفتن برای ما هم بنویس😍😎

::: دیگه کم کم باید بزنم تو کار سفارش گرفتن عکاسی ، نوشتن متنای احساسی و عاشقانه😏😂

سفارش عکاسی

بنظرتون اگه الان بگم  سفارش عکاسی قبول میکنم چند نفر

میان که ازشون عکس بندازم یا سفارش میدن؟

" البته که یسری شرایط هم دارم دیگه "

از بین شماها کدوماتون میاین یا منو به کسی معرفی میکنین برای عکاسی؟

اصلا نظرتون در مورد عکسای من چیه؟ :))

پسرمه😍😎

چند وقت پیش عکس پروفایلمو عوض کردم همونجور که احتمالا میدونین!!!

عاقا این پسرمه!!

خیلی شبیه خودمه و تقریبا همه میدونن ایشون پسر منه!!

گفتم اطلاع بدم بهتون... :)))

رفیق ترین رفیق ها ... خدا!

در پاسخ به دوستی که بگوید چرا نماز میخوانی  ، می گویم....

به سقف و دیوار های خانه می نگرم. به این فکر میکنم که چگونه این آجر ها و آهن ها از جای خود به پایین نمی ریزند. به ستون های خانه که فکر میکنم به نتیجه قابل قبولی میرسم. اینکه خانه ما با ستون پابرجا ایستاده است و اگر ستون ها نباشند کاملا خانه تخریب خواهد شد.

اما اگر به این هم فکر کنیم که تقریبا هرچیزی نیاز به ستونی برای مقاومت دارد ، می توان به یقین گفت نماز ستون محکمی برای دین است. ستونی که اگر نباشد دین کاملا تخریب می شود و مثل ساختمانی فرو می ریزد و به راحتی نمی توان آن را دوباره ساخت همانطور که خانه با ستون کامل می شود دین هم با نماز تکمیل می شود.

وضو می گیرم و سجاده ای پهن می کنم و روی آن می نشینم و در اتاق را می بندم ... انگار با روی سجاده نشستن به عالم و جهانی دیگر وارد شده ام که دیگر زمان برایم کلمه ای ناشناخته است. این دفعه برای اولین بار با خدا قرار گذاشته ام تا همدیگر را ببینیم و باهم حرف بزنیم. نمیدانم این دیدار چگونه خواهد بود اما هیجان زیادی دارم. شروع می کنم به حرف زدن. حرف هایی که قرار نبود تا امروز کسی از آنها خبر داشته باشد اما حسی درونی من را به گفتن حرف هایم تشویق می کند. از هر چیزی که یادم بیاید ، از بچگی ، از ترس هایم که گاهی خواب را از چشمانم می گیرند ، از روزهایی که بالشت تختم همدم گریه هایم بود ، از روزهایی که از کسایی که دوستشان داشتم دور بودم ، از زورگویی ها ، از حرف های تند پشت سرم ، از تمام خوشحالی ها و برد ها ، از تمام موفقیت ها و از همه ی روزهای زندگی می گویم و می گویم...به خود می آیم! دو ساعتی هست که مشغول حرف زدن بودم.. اما این بار با تمام دفعات فرق داشت. این بار بعد حرف هایم حس کردم آتشی بودم که با حرف زدن آب سردی روی بدنم خالی شد و همراه آن انرژی فوق العاده ای به رگ هایم تزریق شد و یکدفعه لبخندی عجیب بر لبانم ظاهر شد و فهمیدم چقدر این دیدار برایم لذت بخش بود.

بعد دو ساعت بالاخره حرف کسانی را که می گفتند خدا می تواند بهترین دوست و یاورت باشد باید با او همراه شوی را درک کردم. درک کردم اگر با خدا باشی دیگر نیازی به همدم نداری. وقتی دو دقیقه حتی با او هم کلام شوی زندگی ات دگرگون خواهد شد..اگر با خدا باشی می توانی در خیابان های این شهر با او قدم گذاری .. با او درد و دل کنی .. او را در آغوش بگیری و به همدیگر عشق بورزید.. می توانی هرگاه خواستی دستت را به سمت او دراز کنی و از او یاری بطلبی. خدا رفیقی است که مرا می فهمد ؛ شاید بهتر باشد بگویم تنها کسی است که مرا می فهمد و هروقت نیاز داشتم بی هیچ منتی به حرف هایم گوش می دهد...

در دفترچه ی بهترین خاطرات عمرم تمام اتفاقات را نوشتم و تیتر آن را اینگونه نوشتم : " اولین دیدار من با خدا " تا هروقت دوستی از من بپرسد : چرا نماز میخوانی؟ این صفحه از دفترم را به او نشان دهم و خودم سکوت اختیار کنم.

از آن روز به بعد ، هرگاه حتی کوچکترین غمی قصد ورود به ذهن مرا دارد ، یاد خدا در ذهنم جای آن را می گیرد و به هیچ چیزی جز ملکه ذهنم که خداست اجازه ورود نمی دهم. هرگاه نیازی  به حرف زدن با کسی دارم ، خلوت و دیدار با خدا آرامش بخش ترین لحظات زندگی ام می شود. هر زمان که کسی به من نذر می کند تا واسطه ای شوم بین او و دعاهایش با خدایم ، با تمام وجودم تلاش می کنم تا بهترین و قابل ترین واسطه باشم.. البته این را همه می دانند خدا آگاه ترین به نیاز های ما است اما اینکه تو برای دیگران دعایی هر چند کوچک بکنی باعث می شود زودتر به دعا و خواسته خود برسی و این انگیزه ای فوق العاده برای من است! چون من به خدا ایمانی از اعماق قلبم دارم و می دانم با هر دعای کوچکی زندگی ام را دگرگون خواهد کرد...

.

چقدر خوبه بگید چطور بود این متن بنظرتون:))

فقط یکم بهتر از قبل

از اولم ، از بهمن ، نیومدم که برم..

اما خب ماه پیش حالم خوب نبود و گفتم یه مدت نیستم.. اما دیدین که وب هارو میخوندم فقط حال پست گذاشتن نداشتم...


حالم بد نیست!!

مسیح هم مدرسه ایمه...با کیمیا باهمن! بچه باحالیه:) خوشم میاد ازش

جالبه برام که الان همه هرجوری هست تقریبا یار دارن اما من از دوری رنج میبرم!

+ فهمیدم که چقدر از مولانا و شعراش لذت میبرم:))

روحش در آرامش ابدی...

وقتی مامان گوشیش رو بهم نشون داد و گفت بخون داشتم میخندیدم..
بعد که دیدم چی نوشته ، لبخندی بود که خشک شد و غمی بود که تو چهرم مشخص شده بود...
شاید چون تو اونقدر همیشه با انرژی بودی که دیدن ناراحتیت قلبم رو به درد میاره..
شاید هیچوقت نمیتونم تصورش رو بکنم که چهره ت ناراحت باشه..
جانانم..
غم دوری از هرکسی که دوسش داریم سخته و وقتی اون شخص پدر آدم باشه ، صبوری در برابرش سخت ترین کار میشه...اما من میدونم که از پسش برمیای... میدونم خیلی سخته تو ماه تولدت ، فوت پدرت هم باشه و هرسال دو هفته بعد تولدت یاد پدرت بیوفتی...
میدونم پدر یعنی محکم ترین تکیه گاه دنیا و وقتی نیست تازه میفهمی پشتیبان تموم سال های زندگیت رو از دست دادی...
سامان عزیزم
در حدی نیستم بتونم آرومت کنم
اما همیشه دیدن غم رفقا برام واقعا دلگیر کننده س
برای همین همون شب فقط تونستم تسلیت بگم و نشد ناراحتیم رو با متنم بهت نشون بدم..
نشد امروز تو مراسم باشم خودت میدونی شرایطم چجوریه..
اما من فقط بلد بودم تو این دو سه شب دعا کنم.. دعا کنم که خدا زودتر آرامش رفیقم رو بهش برگردونه ... دعا کنم روح پدرت در آروم ترین حالت ممکن باشه و یه صلوات بعدش ، مطمئنم میکرد که دعام برآورده میشه..
خودت میدونی چقدر ناراحتم و حالم بد شد..
تسلیت من رو بپذیر و من رو تو غم بزرگت شریک بدون..
امیدوارم خیلی زود همون سامان شاد ببینمت...

.

پدرا هر وقت برن زوده..!

تسلیت تنفرآمیز ترین کلمه دایره لغات منه..

نمیدونم دیگه قراره کی ستاره ام روشن بشه..

296 روز از اولین متنی که تو وب گذاشتم میگذره

296 از پیوستن جدی من به دنیای وبلاگ نویسی میگذره

کلی وب خوندم...مطلبای مختلف ، از آدمای مختلف با عقیده و رفتارای گوناگون

تک و توک میزدم تا وبی رو دنبال کنم اما اگه دنبال کردم تا امروز دارم دنبال میکنم...

با یسری هاشون آشنا شدم و ارتباط دوستانه تری پیدا کردم

کامنت میذاشتم تا ارتباطم باهاشون حفظ بشه

از تجربیاتشون برای نوشتن متنام استفاده کردم

تو مسابقه های وبلاگی شرکت کردم

همیشه سعی کردم رفتارم با دوستای اینجام ، طوری نباشه که ازم به بدی یاد بشه..

همش دلم خواسته تو خوشحالیا و حال خوبشون و ناراحتیا و غم و غصه هاشونم شریک باشم

اگه کمکی خواستن بکنم بهشون

دیشب اما فهمیدم تو همین 296 روز چندتا دوست پیدا کردم که واقعا میتونم بگم دوســــتن

بدون هیچ قضاوتی باهام حرف زدن

راهنماییم کردن

وقت گذاشتن برام

حالمو خوب کردن

و قرار شد مدتی خاموش باشم تا ذهنم آرامششو بدست بیاره

من شاید به تنها چیزایی که دیشب نیاز داشتم حرفای شماها بود

که بفهمم تو این شرایط میتونم بیام و حرف بزنیم و قانعم کنین

که زندگیم رفتارم افکارم باید مطابق میل خودم باشه و اگه خودم دوست ندارم تغییرش بدم

و عذرخواهی کنم که با اون پست یا ناراحت شدید یا اینکه تو کامنتام تند حرف زدم باهاتون


من هر اتفاقی هم بیوفته شماها رو فراموش نمیکنم رفقا:))

مرسی که به عقاید هم احترام میذاریم و راهنماییم میکنین:))

دوستون دارم:)))

زود زود برمیگردم..

شرمنده ام..

یه معلمی داشتم میگفت نباید کارای بدی که میکنید ، به کسی بگید
اما من اشتباه کردم
من گفتم و شرمنده ام...
من خیلی ایرادا دارم
عقیده به خیلی چیزا دارما ولی ایمانم درست نیست..
شرمنده که ساداتم و کارام شبیه سید ها نیست...
شرمنده ام که ...!
حس بدی بهم دست داد وقتی یسری از دوستای وبلاگی فهمیدن من چجور آدمیم
تا الان دلم نمیخواست کسی یسری چیزای منو بدونه..
دلم نمیخواد دوستام یا کسایی که وبشونو میخونم از دست بدم...
کسایی مثل حریر ، پری جانم ، آقای دال ، و جناب اوه ...
میدونم با این چیزایی که ازم خوندین ، چه فکرایی کردین..!
من شرمنده ام...
من میدونم آدم خوبی نیستم..
شرمنده ام که با آدمی مثل من آشنا شدید..!
شرمنده تنها چیزیه که میتونم بگم...!
خدافظ:)

تو خــاص ترین رفیقِ فرفریِ منی!

وقتی آخر تابستون اومدم پیشت و بهت گفتم دیگه نمیتونم بیام ببینمت ، گفتی عه میخوای از ایران بری؟ گفتم نه ولی بابا دیگه نمیذاره بیام

گفتی میخوای خودم با بابات حرف بزنم؟ 

گفتم نهههه آخه بابا اصلا از اینجا خبر نداره!!

گفتی هر موقع خواستی بیای بهم بگو با مامانت حرف بزنم

گفتی من باور نمیکنم نمیخوای بیای دفعه های پیشم گفتی ولی اومدی باز

اما مهدیسی بود که اشک از چشماش میومد...

گفتی اصلا به این حرفا فکر نکن عزیزم

دست دادی باهام

بغلت کردم و تند تند اشکام میومد ... دستام دور کمرت حلقه شد بود و انگار آخرین و غمگین ترین بغل دنیاست...

دستتو کشیدی پشتم و گفتی گریه نکن...

بدترین خدافظی دنیا بود..

خوب ترین بغل دنیا بود..


" بابا به مامان گفته : تو دخترای منو خراب کردی ... همش مهدیسو بردی سینما و پیش اون پسره:/ 

وقتی کسی اونو ندیده نمیتونه در موردش قضاوت کنه..!


شاید اگه هییچ راهی برام نمونه ، بگم سامی زنگ بزنه به بابا و بگه رابطمون چجوریه! البته اگه بعدش قرار نباشه برم تو کوچه بخوابم:(


دلم تنگه براش...دوماهه ندیدمش..!

عشقی به نام حریــر!

وقتی وبلاگ درست کردم ، از کامنتای پرتقال ، گشتم و وبلاگای ناب رو پیدا کردم و زدم روی "دنبال کنید " ۳😃

بین این وبلاگا ، یه وبلاگی پیدا کردم که تیترش این بود : حریری به رنگ آبان..

متناشو خوندم ، دیدم چـــقدر دلنشین مینویسه..😍

اونقدر خوشم اومد که کم کم براش کامنت گذاشتم و حسامو به متناش میگفتم

تا اینکه گذشت و دیدم چقدر دوسش دارم!

چقدر لذتبخشه وقتی ستاره ش روشن میشه👌

چقدر حس بدی دارم وقتی پستای غمگین و حال ناراحتشو ببینم😔

خلاصه فهمیدم چقدر رفیق شده برام!!

رفیق وبلاگی که خیلیی خیلییی عزیزه برام

که هرجا تونسته تو این مدت کمکم کرده و من سعی کردم قدردانش باشم

حریر خیلی دوست داشتنیه😭😍

حرفاش آرامش بخشه و امید میده بهم😎

حالا حریرِ قشنگ من تولدشه...😍

خدا میدونه چقدررر ذوق دارم که به دنیا اومدی🎂

چقدر حال دلم خوب شد وقتی دیدم رشته مورد علاقت رو قبول شدی و یه دانشجوی جذاب شدی💞

قشنگ جانــــم🍁

کاش تهران بودی خودم روز تولدتو میترکونم برات🎉

چقدر دلم میخواد ببینمت خبببب😢

آبانی ترین حریر دنیا😘😘

تولدت هزار هزار بار مبارک باشه گل دختر🎉🎈🎂🎁

امیدوارم به زودی ببینم این متنای قشنگت تبدیل به کتاب شدن و بیارم برام امضاش کنی😏😌

هررر آرزویی فکر کنی با این پست برات فرستادم عزیزدلمممم😍😘💞🍁

تـــولـــدت مبــــارک🙌♥

.

از مدرسه رسیدم ده دقیقه ای نوشتم و پست گذاشتم!

شرمنده خوب نشد🙈🙈🙈🙈

۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
Designed By Erfan Powered by Bayan