نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

منِ اسفندی و توعه آبانی..

داشتیم در مورد ازدواج و زندگی طولانی افراد با توجه به ماه هاشون حرف میزدیم...
خیلی خوب بلد بود آدما رو...میشناخت کاملا و تمام حرفاش درست بود!
پرسیدم : اسفند با آبان چجوریه؟
گفت : عالی..اصن مهدیس نگم برات خیلییی خوبن با هم!
" ذوق کردم...چشمام اینو نشون میداد کاملا!"
راست میگفت...تا الانم خیلی خوب بودی برام!
کاش همونجوری باشه که میگفت..!
دلم تنگ شده برات آبان ماهیِ من..
کاش میشد بدونی چقدر بهت نیاز دارم و مدت هاست نیستی...
پنج ماه و هفت روز..

خدا نشنید..

من برای مهسا

عزیزدل ترینم

خواهرم

شب و روز دعا کردم

خدا رو صدا زدم

تقریبا شیش ماه

اما 

اما حتی یه نگاهم نکرد

حتی نگفت چته تو؟

من

قهرم با خدا...

مهسا مهمترین حاجتشو نگرفت

مهسا ناراحته

چون من برای هرکی دعا کردم گرفت

ولی برای اون نه..!

خدایا چرا راهشو بستی؟

چرا نذاشتی نتیجه بگیره؟

اون همه مامان نذر کرد؟؟؟

اون همه دعا!

.

الان فقط امیدوارم بابا دیگه چیزی نگه بهش...

فهمیدم دعام دیگه گیرا نیست..!

فعالیت زیاد آدما رو پرتوقع میکنه..

مناظر طبیعی ایران : عکاسی
انشای نماز = اداره منطقه
جشنواره مشکات = شهرداری = عکاسی ، موضوع : محیط زیست ، محور : آلودگی زیست محیطی
مسابقه عکاسی قرآن و آزاد = اداره
سفیر سلامت = اداره = مسابقه عکاسی " تو کل مدرسه فقط من " 
مسابقه کشوری تابش = نوشتن داستان کوتاه = مربوط به خودم نه مدرسه
تئاتر هنوز برگزار نشده!!!
.
اینا مسابقه هاییه که تا الان شرکت کردم! 
هنوز جواب هیچکدوم نیومدن..برای چندتاشون خرج هم کردم!
امیدوارم تلاشم نتیجه بده:))))

یک روز از تولد وب گذشت..

امروز  شد 366 روز که اینجا نوشتم

کلی اتفاقای خوب و باحال ، دوستای عزیزدلی که پیدا کردم.

چیزای فوق العاده ای که یاد گرفتم!

بابت همه اینا از همتون ممنونم:)

این 160 امین مطلبمه!

یه روزایی حالم خوب نبود اما بودین کنارم

همچنین وقتی خوب بودم خوشحالیمو ، حرفامو براتون گفتم

این یکسال اینجا خیلی خوب بود برام..

اولین تولد بلاگری و وبلاگ نویسیم مبارک!

.

پ.ن : آقای فتاح آخرین بار که براشون متن فرستادم گفتن دفعه بعد منتظر داستانم هستن

اول خیلییی مقاومت کردم که نه و اینا و من سختمه

ولی ایشون مثل همییشه انرژی مثبتم بودن و گفتن تو میتونی حتماااا

بعد مدت ها ، مسابقه کشوری تابش فراخوانش اومد و یه حس درونی

گفت شرکت کنم و من از اواسط دی شروع کردم به نوشتن و دیشب هفت بهمن تموم شد و تقریبا پنج صفحه شد و فردا 

پستش می کنم... گاهی آدم نیاز داره به تلنگر تا تواناییاش رو پیدا کنه:))

آقای فتاح مهربانم....اثری عجیب روی زندگیم داشتن همیشه..

محدودیت بی نتیجه...

محدود کن

محرومم کن

اما امروز نتیجش برای خودم واضح شد!

وقتی فکرم درگیر بشه ، نمیتونم تمرکز کنم

وقتی غیر از مدرسه هیچ قبرستونی نرم ، فکرم درگیره

همه نمره هام افت کرده با تلاشی که کرده بودم...

بابا جان

فوووقش تا یک سال و نیم دیگه میتونی منو محروم کنی!

من برم دانشگاه میخوای دنبالم بیای؟

میخوای باز یسریا رو نبینم؟

البته که نمیتونی!

پس الان اصرارت الکیه

هم منو اذیت میکنی هم خودت اذیت میشی بخاطر نمره هام...

.

خیلی بی حوصله ام! خیلی..

حالِ خوبِ دلم..

دیشب حالم خوب شد

بخاطر یه پیغامی که بهم رسید

بخاطر پیامی که بعد سه ماه از من به یکی رسید

و جوابش بهترین جواب عمرم بود

خدایا مرسی..!

بالاخره سه ماه انتظار جواب داد...

میدونم بیشتر از این حالمو خوب میکنی:)))

منتظر ادامش میمونم:)

نذر به من:))

دعا کردن برای من خیلی کار خاصیه!
یادمه بابا تعریف کرد : مامانی "مامان بابا که الان فوت کرده " وقتی من کوچیک بودم اگه کسی مشکل داشت بهش میگفت که به مهدیس نذر کن...چون هم کوچیکه و هم سیده و دلش پاکه!
این موند تا رسید به یکی دوسال پیش که یادم نیست چیشد اما یکی از دوستان بابا یه سفارشی کرد بهم و حاجتشو گرفت و یه انگشتر "بدل البته" برام خرید!!
از اون به بعد این بین همه چرخیده تا همین روزا!
اما نذر و دعا کردن چجوریه؟! قطعا تا حالا نذر کردین ...که اگه فلان اتفاق بیفته مثلا یه بسته شکلات پخش کنین..اینم همونه! یجوری به من میرسونن که فلانی گفته یه مشکلی داره و بهت نذر کرده....بعد من براش دعا میکنم حالا نمیگم چی میگم ولی این دعا برای هرکسی متفاوته:)
و بعدِ اینکه حاجتشونو گرفتن ، اون چیزی که نذر کرده بودن رو بهم میدن...که البته خدا میدونه من برای این حرفا دعا نمیکنم ولی خب این دِینِ گردنشون و همه هم بهم چیزای مختلفی دادن...از صد هزار تومن پول تا روسری و...
اما اینکه مثال بزنم براتون کسایی که به خواسته شون رسیدن! :
دوست مامان که دوتا دختر داشتن و داشتن بچه دار میشدن و فهمیدن دختره و خیلی دوست داشتن پسر باشه در عین ناباوری ماه آخر پسر شد!
همکار بابا که خونشونو فروخته بودن و دنبال خونه میگشت و پیدا نمیکرد ، وقتی بهم نذر کرد پیدا کرد
دوتا دوستام که میخواستن تربیت بدنی دانشگاه شریعتی قبول بشن و بهم نذر کردن و قبول شدن!
خاله مامان که ماشینش رو دزد برده بود و بعد یه هفته پیدا نشده بود و وقتی یکی از خواهراش بهش میگه نذر کن و میگه به همه چی نذر کردم اما خواهرش میگه نه به مهدیس نذر کن و وقتی بعد از ظهر نذر میکنه ، ساعت حدود هشت ، نه ماشینش پیدا شد!!
البته بین همه این حرفا ، من فقط و فقط واسطه کوچیکی بودم بین کسی که حاجت داشته و خدا و از این بابت خیلی خوشحالم:)

اما دوست عزیزی که گفتین برای مریضتون دعا کنم و دوستی که برای دانشگاه بهم سپردین ، مطمئن باشین یادم نرفته و دعا میکنم هر شب!
هیچکس از یادم نمیره😎
ممنونم از خدا که انقدر بهم لطف داره🙏
بنظرتون واقعا حکمتش چی میتونه باشه؟😍

13 دلیل برای اینکه

شاید نیاز داشتم بخاطر این موضوع هم که شده ، بشینم بنویسم ببینم برای چی دارم زندگی میکنم!

این چالشه که جناب اوه راه انداختن و من ممنونم ازشون که باعث شدن یکم اینا رو فکر کنم و بنویسم و بنظرم خوبه اگه همتون شرکت کنین:)))

1 : مامان و بابا : خب چون بشدت برام مهمن ، دوست دارم به جایی برسم که هم راضیشون کنم هم دعاشون پشتم باشه...

2 : مهسا ، خواهرم : اینکه همیشه و همیشه بتونم تو هر شرایطی کنارش باشم و واقعا وظیفه خواهریمو ادا کنم

3 : آینده ی عکاسیم : اینکه وقتی این همه دارم براش زحمت میکشم و علاقه ش رو هم دارم ، خدا کمکم کنه و بتونم تو سطح جهانی کار کنم...و لنزی که دوست دارم و حرفه ایه رو بخرم:)))

4 : نویسندگی : تقریبا یکی دوساله مینویسم اما میخوام اونقدری پیشرفت کنم که انتظار آقای فتاح رو برآورده کنم و بدونه چقدر برای اینکه راضیش کنم زحمت کشیدم!

5 : عاشقی : عشق خیلی مقدسه! امیدوارم خدا توفیقش رو نصیبم کنه و به بهترین شکل ممکن عاشق بشم...عــــاشــــق...و اگه کسی قراره مال من بشه ، بشه و اذیت نشم هیچوقت..!

6 : لندن : از همون حال و هوا و دوران بچگی دوست داشتم از ته دل همیشه برم لندن...میدونم که میرم و این اتفاق به زودی خواهد افتاد:)

7 : این دعا کردنام برای بقیه ... حکمتش رو نمیدونم اما خدا لطفی عجیب داره بهم! وقتی کسی بهم نذر میکنه دعام میگیره و به حاجتش میرسه...ینی میشم وسیله ای برای استجابت دعاهای بقیه! تقریبا تا الان همه به حاجتشون رسیدن...از پیدا شدن ماشین دزدی ، پسر شدن بچه تو شکم مادرش تو ماه آخر ، پیدا کردن خونه ، قبولی دانشگاه دولتی و...

8 : همسرم : بتونم بشم زنی که همسرم نتونه حتی فکر اینو بکنه خارج از خونه بیشتر بهش خوش میگذره:))

9 : بچه هام : بتونم طوری تربیتشون کنم که هیچوقت به حال کسی غبطه نخورن...که همیشه در رفاه باشن...که به اینکه فرزند من هستن افتخار کنن..

10 : نگار ، نیلوفر ، فاطمه : وجود اینا برام آرامش بخشه! دلم میخواد همیشه کنارم باشن تا خوبیاشونو جبران کنم و باهم حالِ دلمون خوب بشه

11 : اینکه زنده باشم و خاله بشم...یه خاله ی مهربــــون که خواهرزاده هام ذوق کنن برای دیدنم و باهم خوش بگذرونیم

12 : بتونم خوش قول باشم...در قبال مسئولیتم بهترین کار رو انجام بدم تا همه بهم اعتماد داشته باشن

13 : ایمانم ، قلبم ، رفتارم ، افکارم ، جوری بشه که خدا راضی باشه!

همینک به یاری سبز شما نیازمندیم :دی

دو تا مسابقه و جشنواره س!!

یکیش باید مقاله بنویسم در مورد کنترل هیجانات مثل خشم! " موضوعات مختلف بود دیدم این خوبه "

یکی هم در مورد محیط زیست داستان کوتاه باید بنویسم!!

واقعاااا دوست دارم شرکت کنم

مقاله باز به نسبت راحت تره...یجور جمع آوری مطلب از اینترنته با دستکاری خودم!

اما داستان کوتاه تا حالا کار نکردم

میشه اگه تا حالا مقاله و داستان کوتاه کار کردین راهنماییم کنین؟:)))

یلداتون مبارک🍉کمی زودتر از موعد!!

شبی طولانی .. طولانی تر از هر شب دیگر! اما عاشق و روشن تر و پر از امید ؛ امیدی به فردایی زیباتر😇
که شب یلدا در کنار هم نفس هایی بکشیم از جنس مهربانی و دل ها را یک رنگ کنیم و تمام ناصافی ها را از بین ببریم و به سوی عشق گام برداریم ... که عمر هیچوقت  نمی ایستد .. که دوستی ها را سدی کنیم در برابر تاریکی های دل!👌
یادی کنیم از پروازهای ناراحت کننده و صلواتی برای شادی روحشان..!😔 که به یاد بیاوریم همین یک دقیقه غنیمت است  برای با هم بودن .. همین یک دقیقه را باید بوسید .. بوسید و پی برد به جایگاه خاصی که در قلب ها دارد.♥
حال که پاییز رخت بسته و شرایط را برای آمدن رفیقش مهیا کرده ، اندوهت را به برگ ها بسپار و آنها را همراه  پاییز به سفری دور بفرست... در همان یک دقیقه رگ هایت را لبریز از عشق و محبت و خوشحالی کن🙌
بدان گاهی همین یک دقیقه ها را قدر ندانستیم و از هم دور افتادیم.💔
یک دقیقه که در این روزهای شلوغ هیچی نیست...🙊
ببین همه برای همین شصت ثانیه چقدر به تکاپو می افتند تا بهترین شب عمرشان را در دفتر خاطرات پاییز ثبت کنند.
اما زندگی یعنی لذت بردن از تک تک ثانیه های عمرمان...⏰
آخر ، شب یلدا شبی است که با گرفتن یک فال حافظ می توان به آرامش رسید!😌
شبی که مفهوم خانواده برایمان تداعی می شود.😍
یـلـدا یعنی روزهای خوبِ باهم بودن...💑
یعنی خاطرات کودکی زیر کرسی...🙋
یعنی ربط دادن فال حافظ به لـحـظه های زندگیمون...💞
یعنی لذت بردن از دورهمی های کوچک و بزرگ!😏
یعنی به کسانی که دوستشان داریم بگوییم چقدر به بودنشان نیاز داریم!😘👊
یلداتون مبارک🍉🍁

سیده مهدیس حجتی / آذرماه 96

۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
Designed By Erfan Powered by Bayan