نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

هیچکس حواسش نبود...

همیشه وقتی تو جمعی بودیم ، اگه آقایی دیر میومد ، شوخی میکرد و یا به خودش یا به خانومش میگفت : رفته بودی پیش اون یکی؟ 

منظورش حضور زنی دوم بود گرچه به هیچکدام نمی آمد اینگونه باشند!!

اما هیچوقت ، هیچکس ، حتی انگار به او شک هم نمیکرد!!

اما دقیقا خودِ او بود که اگر کمی دیرتر می آمد به خانه ، همسرش مطمئن بود پیش اون یکی رفته....


ادامه دارد..

بعد غر زدنا گفت!

گفتم توقع داری بگم چی؟ 

گفت : بگو مرسی که روی واقعیتو نشونم دادی که باعث شد از توهم‌ دوست داشتنت دست بردارم!!

چقد بده تموم بشه چیزی که توقعشو نداری!!!

.

سلام رفقا:)) حالتون چطوره؟ ببخشید دیر اومدم سر زدم این یه ماه!! امتحانای من تموم شد و هفته بعد کارنامه میدن:/ دعا کنین سال آخری نیفتاده باشم:/

از الان بنده کنکوری حساب میشم-__-

لطفا دعا کنین..

لطفا خواهشا

برای تمام کسایی که بیمارن و این شبا یا تو بیمارستانن یا دارن درد میکشن دعا کنین...

بین دعاهاتون یاد مامان بزرگ منم بکنین که یه هفته س بیمارستانه:((

مامان بزرگم سنی نداره لطفا دعا کنین براش...

تصورتون از....

تصور کنین!

تصورتون از ده سال بعدِ من چیه؟

چه شکلیه؟

با جزئیات برام مینویسین؟:))

چالش.. پونزده دلیل کوچیک که

پونزده دلیل کوچیک که باعث خوشحال شدنم میشن : 

۱. برنامه یه نصف روز عکاسی
۲.  نوشتن حتی نصف صفحه ادامه داستانم 
۳. بغل کردن کسایی که بهم انرژی میدن
۴. دیدن غیر منتظره یه دوست
۵. کادو گرفتن حتی کوچک ترین چیزا..
۶. پیدا کردن یه مسابقه عکاسی جدید
۷. پیام دادن یهویی نگار و دیدن My Queen روی صفحه گوشیم
۸. حرص دادن فاطمه
۹. کادو دادن به کسایی که دوسشون دارم حتی بی بهونه
۱۰. خوردن بستنی کاکائویی ، پنکیک ، سیب زمینی سرخ شده
۱۱. برنده شدن تو هر مسابقه ای! 
۱۲ . وقتی فرگوسن رو تلویزیون نشون میده
۱۳. فیلم از جیسون استاتهام ، ون دیزل و چند نفر دیگه ببینم
۱۴. برم نشر آموت ، کافه دیاموند
۱۵. پیدا کردن سایتای مختلف چیزای تزئینی و گوگولی
.
دلایلم زیاد کوچیک نیست ولی خب خوبن!
دلایل به ترتیب نیستن..
مرسی از عشقِ زندگیم ، ملڪه جانانم بابت دعوتم به این چالش.. این چالش تو اینستا بود که من آوردمش اینجا:))
همتون دعوتین + پری عزیزم ، حریر قشنگم و Neo Ted:)
میخوام بدونم چیا باعث خوشحالیتون میشن
اگه نوشتین لینک پستتون رو زیر این پست برام بنویسین:)))

هفت روز گذشت..

رفتنت درد داشت...
دردی عمیق..! که حالا حالا ها توان خوب شدن ندارد...
دردی که امروز وقتی برگشتم از مراسمت عجیب بر جانم حس میکردم...
که ساعت ها روی زمین بی حال افتادم تا ساعت ده شب بابا دست به صورتم زد و گفت : ببینم تو خوبی؟ پاشو یه چیز بخور ضعیف شدی...
راست میگفت...بدجور تو این یک هفته اذیت شدم...اذیت نه ، نابود!!
هر روز کل تایم مدرسه را بی اشتها می گذراندم...نزدیک تقریبا هشت ساعت..
خانه هم فکر و خیال تو نمیگذاشت آرام بمانم...
امروز بدتر از همیشه...
تنهامون گذاشتی و جای خالیت با هیچی پر نمیشه...!

غـزالــه ی من💞

تو طول سال ، باهم مشکل داشتیم میدونم..!

اما من از اون اولِ سال دوست داشتم...بیشتر از خیلیا..

غزاله ی من... وقتایی که ازم ناراحت میشدی کلی حالم بد میشد..

تو این چند روز ، داغون بودم...

دیروز که دیدمت حالم بد بود...انگار داشتن جیگرم رو تیکه تیکه میکردن..

وقتی تو نمازخونه تکیه داده بودی بهم ، فهمیدم خیلی ضعیف شدی...گریه که میکردی داشتی قلبمو فشار میدادی..! دستت تو دستم بود...فشار میدادم دستتو که از همون بفهمی تنها نیستی..

که بفهمی من همیشه کنارت بودم نه مقابلت..

امروز که اومدی بازم خوب نبودی...

سر کلاس نیومدی و وسط زنگ دوم اومدی...دلم میخواست بیام بغلت کنم

زنگ خورد...اومدم پیشت...بغلت کردم! گفتم : خوشحالم بهتری...

گفتی : بخاطر این چند روز ممنونم...

کنارت موندم با بچه ها تا زنگ خورد... حالت بهتر شد

آروم شدی...آروم شدم..! 

حالم بهتر شد...چند روز بی قراری و بی حالی من با تو خوب شد!

دیگه غم نبینی..غم نبینیم رفیق..♥

میدونم شرایط خوب نبود...ولی خودکشی راهش نبود!!

بابای آموتیِ من! یوسف علیخانی...بعد چندماه دلتنگی:)))

گفتم : بنظرتون کدوم کتابشو بخرم؟ اسب رقصان یا میوه خارجی؟! " هردو از جوجو مویز ، نویسنده مورد علاقمه! " 

ایندفعه اومدم شما پیشنهاد بدین بهم:)))

کتاب اسب رقصان رو از قفسه درآوردن و دادن بهم..

گفتند : این کتاب برای تو بهتره... همونجوری که تو میخوای دوربینت رو رام کنی ، تو این دوسالی که من میشناسمت ، در واقع میخوای خودت رام بشی...این کتاب هم همینه و به درد تو میخوره:)

اونقدر جذاب معرفی شد بهم که همون کتاب رو خریدم:)))

از اول آشنایی با آموت ، خودشون کتاب بهم معرفی میکردن! همیشه بهترین کتابا:)))

.

+ تو کتابم مثل همیشه امضا کردن... جمله متفاوتی هم همیشه مینویسن:))) 

این بار نوشتن : برای مهدیس جان آموت!

پیشنهادم بهتون اینه که حتمااا برید غرفه آموت!

شبستان ، راهرو ۱۴ بالای پلکان ، غرفه ۹ ، آمـــوت😍

رفتین سلام منم " مهدیس " برسونین:)))

اتفاقای زندگی پیرش کرد...اما ..!

بهم گفت : وقتی دیدمشون فهمیدم کل سختی کشیده و دم نزده...

وقتی الان نشستم و نگاهش میکنم ، میبینم غم داره از نگاهش میباره...

میبینم که ناراحته..

خسته شده از زندگیش...از سختیاش

اما ساکته...

داره بهش سخت میگذره اما مونده هنوز...بخاطر ما مونده...

" مامانم " رو میگم!!

۱ ۲ ۳ . . . ۱۷ ۱۸ ۱۹
Designed By Erfan Powered by Bayan