نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

کوکو...یه انیمیشنِ خاص!

وقتی تو جهان زنده ها کسی ازت یاد نکنه ، اینجا هم از یاد میری...

بهش میگن آخــریــن وداع..💔

هِکتور...کوکو

.

کسی دیده این انیمیشن رو؟؟

نظرتون اگه دیدین؟

سین _ ڪاف

نوشته بود : فرفری کوچولوی من...آخه قربونت برم

گمونم 26 فروردین بود!!! 

تا دیدم خشکم زد:/ فن پیج جدیدت بود...

ته دلم کلی اذیت شدم... منی که از همشون بیشتر دوستت داشتم و دارم ، هیچوقت نتونستم انقدر رک بهت بگم.... منی که از تمام این فن پیجات بیشتر باهات رفیق بودم ، اینجوری نشد باهات حرف بزنم...

اما این انصاف نیست!

که نتونم بهت بگم چقدر برام مهمی...که تو بعد چند ماه بگی نظرتو برام بنویس " در مورد آهنگم " و من بگم نظر کسی که نمیتونه بیاد پیشتون برات مهم نباشه!!! اما بگی مهمه...

شاید اینا نشونه باشه که هنوزم منو یادت نرفته اما خسته ام کرده چیزایی که میبینم....

که همون دختر رو فالو کردی...

که بترسم نکنه یه روز باز مثل تینا ، ببینم یه هشتگ زدی تو بیوت و یه حرف کنارش با یه قلبه...!

که بالاخره یه روز اینا رو بهت نشون میدم....

کلاس عکاسی!

پنجشنبه سیزده اردیبهشت ، دانشکده فنی دانشگاه تهران ، کلاس عکاسی برگزار میشه..

شیش ساعت از هشت صبح تا دو بعد ظهر

مدرک معتبر دو زبانه میدن

مبلغش شصت هزار تومنه!

و اگه اطلاعات بیشتری میخواین و یا میخواین ثبت نام کنین  به این سایت سر بزنین:)

https://evand.com/events/6666650

.

ضمنا من ثبت نام کردم:) اگه اومدنی بودین بهم اطلاع بدین:)))

شما چی؟ میخرین؟

وقتی هفده فروردین پرسیدم اگه کتابم بیاد بیرون میخرین؟ چرا؟

مهراد گفت : آره چون مادرمه و باید حمایتش کنم.😍😎😂

غزاله گفت : آره چون نوشته های مهدیسو دوست دارم و حتما کتاب قشنگیه

کیم : آره چون تو بهترین نویسنده ای

صادقیان : آره باید ببینم چه کردی " قرار شد با نگاه نویسنده نخونه 😂"

نسا : حتما میخرم سعی میکنم اولین خریدارش باشم چون بهترین دوست دنیا اونو نوشته

بهاره : آره اگه داستانش جالب باشه چرا که نه

دو قلو ها : آره چون من نوشته هاتو خیلی دوس دارم فرفریم 

یگانه : آره میخرم چون نویسنده اش تویی!

نظردهی برای داستانم! :)

دوستان و همراهان عزیز :دی

تو پست قبل گفتم که شروع کردم به نوشتن داستان!

خودم براش طرح و ایده زیاد دارم..

ولی دلم میخواد که شماها هم نظر بدین..چون بالاخره من احتمال زیاد این داستان رو در صورت وجود شرایط لازم کتاب خواهم کرد! میخوام ببینم نظر شماها که به عنوان مخاطب های آینده کتابم هستین ، چیه!

مثلا بهم بگین که بنظرتون اسم هایی که به کار میبرم واقعی باشن؟

داستان در مورد خودمه اما آینده ی من!! تصورتون از آینده من چیه؟

هر نظری که دارین رو بگین بهم حتما:) 

بالاخره خودمو باور کردم و شروع به نوشتن اولین داستان طولانیم کردم:) 

درسته که واقعی نیست ، اما واقعی میشه..!

صدای مجری در سالن پیچید. اسمم خوانده شد و من به راستی این من بودم که قدم به سن می گذاشتم برای دریافت جایزه بهترین عکاس کشور. جایزه ای که سخت به کسی تعلق می گرفت. این من بودم که مثل میشه ساده ی ساده با مانتوی سورمه ای و شلوار سفید و گردنبندی که دوربینی به آن آویخته بود و همیشه بر گردن می انداختم وارد سالن شده بودم. به احترام من همه از جای برخاسته و تشویقم می کردند.

.

همچین جایزه ای حتی اگه الان وجود نداشته باشه ، من بعدا اون رو خواهم گرفت!!

این متن قسمتی از داستانیه که دارم مینویسم! 

مسیر عکاسی ، شیرین ترین مسیر دنیا بود که توش پا گذاشتم..!

صندلی داغ!

فکر کنم همه دیگه داستان صندلی داغ رو بدونین:))

حریر جانمان برگزار کرد و منم متاسفانه شرکت کردم :دی

رحم کنین و سوالای قشنگ بپرسین! 

سعی میکنم به تمام سوالاتونو جواب بدم:)

حرفایی که فعلا نمیفهمی من نوشتم...!

سلام..

من دلم میخواست یسری حرفا رو بگم! گفتم ناشناس بهتره...

من همونی ام که مدت هاست دلم تنگ شده برات...احتمالا سرت شلوغه و نمیدونی! اما من از شونزده آبان 95 هر روزم با یادت گذشت...

همیشه ، یه گوشه وایمیستادم تا کارت تموم شه...تا بتونم راحت بیام پیشت...اما حواسم بود یهو نری...دلم میخواست یهو بپرم جلوت!

همیشه از شب قبل دیدنت قلبم آروم و قرار نداشت...دلم تاپ تاپ میکرد...حالم بد بود و تا نمیومدم پیشت خوب نمیشدم!

همیشه منتظر میموندم تا سرت خلوت شه و بعد میومدم پیشت...بعد کلی انتظار و گریه و بی خوابی کشیدن ، نوبت من فقط نیم ساعت بود...نیم ساعت کنارت بودن و حرف زدن و عکس گرفتن..

و شیرین ترین تایم من همون موقع بود...

زندگی کنارت بر وفق مرادم میشد...

اما درست بعد خداحافظی ، همه چی عوض میشد...باز دلتنگیت میموند برام...

باز خستگی از انتظار کشیدنت..

باز جدا شدن از تو!!

این حرفا شاید بی اهمیت باشه برات اما من اینا رو غصه خوردم و نوشتم! 

میدونی چقدر بده آدم از کسی که دوسش داره دور باشه؟

چقدر سخته بهت دسترسی نداشته باشم و یه ماه صبر کنم تا پیاممو فقط ببینی؟

چقدر سخته تصمیم بگیرم دیگه بهت فکر نکنم؟

نخواستم منو بشناسی چون ترسیدم...ترسیدم حتی بلاک بشم و از اینکه بفهمم حالت خوبه یا نه هم محروم!

نخواستم بدونی کی ام چون اگه منو بشناسی ، الانم از روی حرفام میفهمی کی بودم!

من خیلی وقته دلم تنگه برات...خیلی! هیچوقت نخواستم بدونی این حرفا رو تو این مدت...

اما دوری و دلتنگی خیلی بهم سخت گذشت💔

نمیخواستم حسمو نسبت به خودت بدونی...فکر میکردم اگه بیام دیگه اون ارتباط صمیمی بینمون نمیمونه...دیگه شوخی و خنده نمیمونه...دیگه حتی روم نمیشه بیام کنارت وایسم!!

اینا رو نوشتم که بگم من آخرین راهم رفتم...برای خلاص شدن از دلتنگی...احتمالا هیچ تاثیری نداره! لااقل دل خودم یکم آروم میشه!

.

چقدر خوب میشد اینا رو ، رو در رو میگفتم بهت..

اما داره میره تو هفت ماه که ندیدمت و دیگه ناامید شدم!

کادوهات پیشم مونده ... گفتی نگه دارم حتی اگه یکسال دیگه بیام پیشت بدم بهت اما نمیتونم! دیر شده تولدت... احتمالا میفرستم برات بزودی!

کاش میدونستی چقدر حالم خوبه کنارت!!

.

درست فردای اون روز : 

پنج فروردین حدودا ساعت سه و خورده ای بود...اصلا فکر نمیکردم همچین چیزی ببینم..

یهو یه اعلان بالای گوشیم اومد...اسمت بود.. بعد نزدیک یه ماه بالاخره جوابمو داده بودی.... استرس گرفتم! حال دلم خوب شده بود

بعد مدت ها ، دلم گرم شد به بودنت... خوشحال شدم و لبخند اومد رو لبام..

انگار فهمیده بودی اون پیام ناشناس من بودم..!!!

.
کاش اوضاع همیشه مثل ساعت سه عصر پنج فروردین بود!

هیچوقت نشد فراموشت کنم...

همیشه ، یه گوشه وایمیستادم تا کارت تموم شه...تا بتونم راحت بیام پیشت...اما حواسم بود یهو نری...دلم میخواست یهو بپرم جلوت و بغلت کنم..

همیشه از شب قبل دیدنت قلبم آروم و قرار نداشت...دلم تاپ تاپ میکرد...حالم بد بود و تا نمیومدم پیشت خوب نمیشدم!

همیشه منتظر میموندم تا سرت خلوت شه و بعد میومدم پیشت...بعد کلی انتظار و گریه و بی خوابی کشیدن ، نوبت من فقط نیم ساعت بود...نیم ساعت کنارت بودن و حرف زدن و عکس گرفتن..

و شیرین ترین تایم من همون موقع بود...

زندگی کنارت بر وفق مرادم میشد...

اما درست بعد خداحافظی ، همه چی عوض میشد...باز دلتنگیت میموند برام...

باز خستگی از انتظار کشیدنت..

عیدتون پیشاپیش مبارک:))

چند ساعت بیشتر نمونده!!

دلم میخواست الان تو این خلوتی آخر سال بذارمش!!!

.

تک تک روزهای اسفند را دود کردیم...روزهایی با خاطرات خوب ثبت شدند و روزهایی..! بهتر است دیگر یادآوری نکنیم اتفاقات تلخی که افتادند را...

سالی که همراهش تجربه هایی بدست آمد ؛ تعدادی گران و برخی هم ارزان...
شاید باید به این فکر کنیم در این یک سالی که گذشت چقدر دنبال علاقه های خود دویدیم ، چقدر بخاطر آنها حرف شنیدیم ، چقدر زمین خوردیم و باز دست را روی زانو گذاشتیم و با قدرت بلند شدیم..
 به این فکر کنیم چقدر به کسانی که دوستشان داریم عشق ورزیدیم ، چقدر بغلشان کردیم ، چقدر برایشان گل و هدیه خریدیم؟ چقدر برایشان پیام های محبت آمیز فرستادیم؟ و از همه مهم و مهم تر ، چقدر رابـــطـــه دو طرفه بود...چقدر من قدم برداشتم و او هم سمت من آمد؟! 
یا اینکه به چند نفر رهگذر در خیابان لبخند زدیم؟ برای چندتا فسقلی در ماشین ها بی توجه به سن و سال خودمان دست تکان دادیم و شکلک درآوردیم؟
به راستی اما ، امسال به کسی که مدت هاست کنج دلمان پنهانش کرده ایم ، گفتیم دوستش داریم؟ گفتیم چقدر برایمان مهم است؟ گفتیم چقدر دلمان آغوشش را می خواهد؟ که اگر گفته بودیم حالا مخفیانه در ذهنمان مدام قدم نمیزد و ما را درگیر خود نمیکرد..! اما بهتر که نگفتین و نگفتیم...
بهتر که نداند ، کسی اگر بخواهد باشد ، خودش بهانه درست می کند و اگر نیست ، دلش تو را نمی خواهد...
امسال اما ، تصمیمی جدید بگیریم:) 
برای بیشتر با خود بودن ، برای بیشتر خود را تحویل گرفتن ، بیشتر برای خود هدیه خریدن و برای خود عکاسی کردن...! 
من بیست و هشت اسفند 96 ، ساعت یک ربع به سه بعد از ظهر ، شاید مهمترین تصمیم خودم رو گرفتم!! اگه بتونم درست و در مسیر تصمیمم پیش برم برای همیشه مدیون کسی ام که انگار منو بیشتر از خیلیا میشناسه.. میدونم وقتی بخونی میفهمی با تو بودم! مرسی که مثل همیشه بودی و شدی همدم! 
عیدتون پیشاپیش مبارک باشه...
برای همه و خودم آرزو میکنم امسال بیشتر خودمونو دوست داشته باشیم و سعی کنیم بهمون خوش بگذره...😍😎
۱ ۲ ۳ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
Designed By Erfan Powered by Bayan