بایگانی آبان ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

روحش در آرامش ابدی...

وقتی مامان گوشیش رو بهم نشون داد و گفت بخون داشتم میخندیدم..
بعد که دیدم چی نوشته ، لبخندی بود که خشک شد و غمی بود که تو چهرم مشخص شده بود...
شاید چون تو اونقدر همیشه با انرژی بودی که دیدن ناراحتیت قلبم رو به درد میاره..
شاید هیچوقت نمیتونم تصورش رو بکنم که چهره ت ناراحت باشه..
جانانم..
غم دوری از هرکسی که دوسش داریم سخته و وقتی اون شخص پدر آدم باشه ، صبوری در برابرش سخت ترین کار میشه...اما من میدونم که از پسش برمیای... میدونم خیلی سخته تو ماه تولدت ، فوت پدرت هم باشه و هرسال دو هفته بعد تولدت یاد پدرت بیوفتی...
میدونم پدر یعنی محکم ترین تکیه گاه دنیا و وقتی نیست تازه میفهمی پشتیبان تموم سال های زندگیت رو از دست دادی...
سامان عزیزم
در حدی نیستم بتونم آرومت کنم
اما همیشه دیدن غم رفقا برام واقعا دلگیر کننده س
برای همین همون شب فقط تونستم تسلیت بگم و نشد ناراحتیم رو با متنم بهت نشون بدم..
نشد امروز تو مراسم باشم خودت میدونی شرایطم چجوریه..
اما من فقط بلد بودم تو این دو سه شب دعا کنم.. دعا کنم که خدا زودتر آرامش رفیقم رو بهش برگردونه ... دعا کنم روح پدرت در آروم ترین حالت ممکن باشه و یه صلوات بعدش ، مطمئنم میکرد که دعام برآورده میشه..
خودت میدونی چقدر ناراحتم و حالم بد شد..
تسلیت من رو بپذیر و من رو تو غم بزرگت شریک بدون..
امیدوارم خیلی زود همون سامان شاد ببینمت...

.

پدرا هر وقت برن زوده..!

تسلیت تنفرآمیز ترین کلمه دایره لغات منه..

نمیدونم دیگه قراره کی ستاره ام روشن بشه..

296 روز از اولین متنی که تو وب گذاشتم میگذره

296 از پیوستن جدی من به دنیای وبلاگ نویسی میگذره

کلی وب خوندم...مطلبای مختلف ، از آدمای مختلف با عقیده و رفتارای گوناگون

تک و توک میزدم تا وبی رو دنبال کنم اما اگه دنبال کردم تا امروز دارم دنبال میکنم...

با یسری هاشون آشنا شدم و ارتباط دوستانه تری پیدا کردم

کامنت میذاشتم تا ارتباطم باهاشون حفظ بشه

از تجربیاتشون برای نوشتن متنام استفاده کردم

تو مسابقه های وبلاگی شرکت کردم

همیشه سعی کردم رفتارم با دوستای اینجام ، طوری نباشه که ازم به بدی یاد بشه..

همش دلم خواسته تو خوشحالیا و حال خوبشون و ناراحتیا و غم و غصه هاشونم شریک باشم

اگه کمکی خواستن بکنم بهشون

دیشب اما فهمیدم تو همین 296 روز چندتا دوست پیدا کردم که واقعا میتونم بگم دوســــتن

بدون هیچ قضاوتی باهام حرف زدن

راهنماییم کردن

وقت گذاشتن برام

حالمو خوب کردن

و قرار شد مدتی خاموش باشم تا ذهنم آرامششو بدست بیاره

من شاید به تنها چیزایی که دیشب نیاز داشتم حرفای شماها بود

که بفهمم تو این شرایط میتونم بیام و حرف بزنیم و قانعم کنین

که زندگیم رفتارم افکارم باید مطابق میل خودم باشه و اگه خودم دوست ندارم تغییرش بدم

و عذرخواهی کنم که با اون پست یا ناراحت شدید یا اینکه تو کامنتام تند حرف زدم باهاتون


من هر اتفاقی هم بیوفته شماها رو فراموش نمیکنم رفقا:))

مرسی که به عقاید هم احترام میذاریم و راهنماییم میکنین:))

دوستون دارم:)))

زود زود برمیگردم..

شرمنده ام..

یه معلمی داشتم میگفت نباید کارای بدی که میکنید ، به کسی بگید
اما من اشتباه کردم
من گفتم و شرمنده ام...
من خیلی ایرادا دارم
عقیده به خیلی چیزا دارما ولی ایمانم درست نیست..
شرمنده که ساداتم و کارام شبیه سید ها نیست...
شرمنده ام که ...!
حس بدی بهم دست داد وقتی یسری از دوستای وبلاگی فهمیدن من چجور آدمیم
تا الان دلم نمیخواست کسی یسری چیزای منو بدونه..
دلم نمیخواد دوستام یا کسایی که وبشونو میخونم از دست بدم...
کسایی مثل حریر ، پری جانم ، آقای دال ، و جناب اوه ...
میدونم با این چیزایی که ازم خوندین ، چه فکرایی کردین..!
من شرمنده ام...
من میدونم آدم خوبی نیستم..
شرمنده ام که با آدمی مثل من آشنا شدید..!
شرمنده تنها چیزیه که میتونم بگم...!
خدافظ:)

تو خــاص ترین رفیقِ فرفریِ منی!

وقتی آخر تابستون اومدم پیشت و بهت گفتم دیگه نمیتونم بیام ببینمت ، گفتی عه میخوای از ایران بری؟ گفتم نه ولی بابا دیگه نمیذاره بیام

گفتی میخوای خودم با بابات حرف بزنم؟ 

گفتم نهههه آخه بابا اصلا از اینجا خبر نداره!!

گفتی هر موقع خواستی بیای بهم بگو با مامانت حرف بزنم

گفتی من باور نمیکنم نمیخوای بیای دفعه های پیشم گفتی ولی اومدی باز

اما مهدیسی بود که اشک از چشماش میومد...

گفتی اصلا به این حرفا فکر نکن عزیزم

دست دادی باهام

بغلت کردم و تند تند اشکام میومد ... دستام دور کمرت حلقه شد بود و انگار آخرین و غمگین ترین بغل دنیاست...

دستتو کشیدی پشتم و گفتی گریه نکن...

بدترین خدافظی دنیا بود..

خوب ترین بغل دنیا بود..


" بابا به مامان گفته : تو دخترای منو خراب کردی ... همش مهدیسو بردی سینما و پیش اون پسره:/ 

وقتی کسی اونو ندیده نمیتونه در موردش قضاوت کنه..!


شاید اگه هییچ راهی برام نمونه ، بگم سامی زنگ بزنه به بابا و بگه رابطمون چجوریه! البته اگه بعدش قرار نباشه برم تو کوچه بخوابم:(


دلم تنگه براش...دوماهه ندیدمش..!

عشقی به نام حریــر!

وقتی وبلاگ درست کردم ، از کامنتای پرتقال ، گشتم و وبلاگای ناب رو پیدا کردم و زدم روی "دنبال کنید " ۳😃

بین این وبلاگا ، یه وبلاگی پیدا کردم که تیترش این بود : حریری به رنگ آبان..

متناشو خوندم ، دیدم چـــقدر دلنشین مینویسه..😍

اونقدر خوشم اومد که کم کم براش کامنت گذاشتم و حسامو به متناش میگفتم

تا اینکه گذشت و دیدم چقدر دوسش دارم!

چقدر لذتبخشه وقتی ستاره ش روشن میشه👌

چقدر حس بدی دارم وقتی پستای غمگین و حال ناراحتشو ببینم😔

خلاصه فهمیدم چقدر رفیق شده برام!!

رفیق وبلاگی که خیلیی خیلییی عزیزه برام

که هرجا تونسته تو این مدت کمکم کرده و من سعی کردم قدردانش باشم

حریر خیلی دوست داشتنیه😭😍

حرفاش آرامش بخشه و امید میده بهم😎

حالا حریرِ قشنگ من تولدشه...😍

خدا میدونه چقدررر ذوق دارم که به دنیا اومدی🎂

چقدر حال دلم خوب شد وقتی دیدم رشته مورد علاقت رو قبول شدی و یه دانشجوی جذاب شدی💞

قشنگ جانــــم🍁

کاش تهران بودی خودم روز تولدتو میترکونم برات🎉

چقدر دلم میخواد ببینمت خبببب😢

آبانی ترین حریر دنیا😘😘

تولدت هزار هزار بار مبارک باشه گل دختر🎉🎈🎂🎁

امیدوارم به زودی ببینم این متنای قشنگت تبدیل به کتاب شدن و بیارم برام امضاش کنی😏😌

هررر آرزویی فکر کنی با این پست برات فرستادم عزیزدلمممم😍😘💞🍁

تـــولـــدت مبــــارک🙌♥

.

از مدرسه رسیدم ده دقیقه ای نوشتم و پست گذاشتم!

شرمنده خوب نشد🙈🙈🙈🙈

الان خوبم..

امشب حالم خوب نبود

گرفته بودم بخاطر زلزله و کسایی که فوت شدن:(

و از نظر روحی هم از ظهر بشدت حالم بد بود

فقط رفتم باشگاه که خونه نمونم

اما بین اینا اومدم بگم ممنونم

مرسی از کسایی که اومدن ، وقت گذاشتن ، حرف زدن باهام

شاید به روی خودم نیاوردم ولی خیلی آرومم کردید

این بودنتون خیلی برام ارزش داشت..

چقدر حس خوب بود وقتی حرفا و دلداریاتونو خوندم:))


دعا کنید برام:)

+ با 780 & 724 و ... میتونید نقدی کمک کنید به زلزله زده ها! 

مایی که راهمون دوره ، این تنها کمک ممکنه:))

برم برای همیشـــه

از خانواده 

از بابا

خسته شدن

چه حسی داره؟

برای اینکه آروم شم چه کنم؟

برم تو اتاق درس بخونم؟ خوندم..

برم باشگاه؟ رفتم..

اما برای همیشه برم از خونه؟ ای بابا .. ای بابا..

کاش این حرفا

حسای مسخره

قضاوت الکی

تموم میشد و لااقل تمرکز داشتم برای درس خوندن..

تحمل این حرفا رو ندارم واقعـــــا:((((

از کد تخفیف اسنپ لذت ببرید:)

با این لینک تو اسنپ ثبت‌نام کن و ۱۲,۰۰۰ تومان اعتبار بگیر. با اسنپ می‌تونی خیلی راحت از هرجا که هستی درخواست خودرو بدی https://snapp.taxi/passenger/mahsahojati445

.

تو مرورگر باز کنید و اسنپ نصب کنید و دوازده هزار تومان رایگان سفر کنید...

خودتون هم کد برای بقیه بفرستید و پانزده هزار تومان بگیرید:))))

کاش میدانستم قرار است کِی بیاید..

کاش بیاید..

کاش بیاید مردی از جنس خودم.. مردی که بدون قضاوت گوش هایش را در اختیارم گذارد..

کاش کسی بیاید تا بتوانم سرم را با آرامش روی بازوهایش بگذارم...

که بشود همدم تمام ثانیه هایم..

ثانیه هایی که پر میشوم از ناله های نگران کننده..

که دست بکشد روی موهایم و با یک جمله تمام خستگی ام را برطرف کند...

که بشود مـــرد زندگی ام..

که اعتمادی عمیق داشته باشیم به هم..! 

که بتوانم بالاخره به او بگویم تا تو هستی دیگر غمــی ندارم..!

کنکور

دوستانی که کنکور دادن ، میشه بگید چه عواملی موثره تو موفقیتتون؟

کسی اطرافتون بوده یکسال زودتر کنکور داده باشه؟


۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan