بایگانی اسفند ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

عیدتون پیشاپیش مبارک:))

چند ساعت بیشتر نمونده!!

دلم میخواست الان تو این خلوتی آخر سال بذارمش!!!

.

تک تک روزهای اسفند را دود کردیم...روزهایی با خاطرات خوب ثبت شدند و روزهایی..! بهتر است دیگر یادآوری نکنیم اتفاقات تلخی که افتادند را...

سالی که همراهش تجربه هایی بدست آمد ؛ تعدادی گران و برخی هم ارزان...
شاید باید به این فکر کنیم در این یک سالی که گذشت چقدر دنبال علاقه های خود دویدیم ، چقدر بخاطر آنها حرف شنیدیم ، چقدر زمین خوردیم و باز دست را روی زانو گذاشتیم و با قدرت بلند شدیم..
 به این فکر کنیم چقدر به کسانی که دوستشان داریم عشق ورزیدیم ، چقدر بغلشان کردیم ، چقدر برایشان گل و هدیه خریدیم؟ چقدر برایشان پیام های محبت آمیز فرستادیم؟ و از همه مهم و مهم تر ، چقدر رابـــطـــه دو طرفه بود...چقدر من قدم برداشتم و او هم سمت من آمد؟! 
یا اینکه به چند نفر رهگذر در خیابان لبخند زدیم؟ برای چندتا فسقلی در ماشین ها بی توجه به سن و سال خودمان دست تکان دادیم و شکلک درآوردیم؟
به راستی اما ، امسال به کسی که مدت هاست کنج دلمان پنهانش کرده ایم ، گفتیم دوستش داریم؟ گفتیم چقدر برایمان مهم است؟ گفتیم چقدر دلمان آغوشش را می خواهد؟ که اگر گفته بودیم حالا مخفیانه در ذهنمان مدام قدم نمیزد و ما را درگیر خود نمیکرد..! اما بهتر که نگفتین و نگفتیم...
بهتر که نداند ، کسی اگر بخواهد باشد ، خودش بهانه درست می کند و اگر نیست ، دلش تو را نمی خواهد...
امسال اما ، تصمیمی جدید بگیریم:) 
برای بیشتر با خود بودن ، برای بیشتر خود را تحویل گرفتن ، بیشتر برای خود هدیه خریدن و برای خود عکاسی کردن...! 
من بیست و هشت اسفند 96 ، ساعت یک ربع به سه بعد از ظهر ، شاید مهمترین تصمیم خودم رو گرفتم!! اگه بتونم درست و در مسیر تصمیمم پیش برم برای همیشه مدیون کسی ام که انگار منو بیشتر از خیلیا میشناسه.. میدونم وقتی بخونی میفهمی با تو بودم! مرسی که مثل همیشه بودی و شدی همدم! 
عیدتون پیشاپیش مبارک باشه...
برای همه و خودم آرزو میکنم امسال بیشتر خودمونو دوست داشته باشیم و سعی کنیم بهمون خوش بگذره...😍😎

پیشنهاد جاهای دیدنی...

احتمالا تو عید دو سه جا بتونم برم ببینم تو تـــهـــران!

چه جاهایی رو پیشنهاد میدین؟ 

خودم شاید با مهسا برم باغ هنر ایرانی و باغ فردوس...

کسی نمیاد باهم بریم؟:)))

دوست دارم پیشنهاد بدین بهم:)

تجربه شیرین عکاسی از تئاتر!

جمعه برای روز مادر ، خانوم بهاری دعوتم کرد برم تئاترشونو ببینم و ازشون عکس بندازم! منم عکس گرفتم و لوگو گذاشتم روش و عکسا رو فرستادم براشون!! گفتم شاید بد نباشه سه تاشو شما هم ببینین:)))

اولین تجربه عکاسی از تئاتر بود و خیلی حس خوبی بود ضمن اینکه خانوم بهاری خیلییی راضی بودن از عکسام و گفتن پیشرفت کنم و ادامه بدم تا بشم عکاسشون!!!

حالا...ورود به هجده سالگی!!

365 روز گذشت..از تولدی که کلی خاطره برام ساخت..از تولدی که کنار کسایی بودم که همیشه حالمو خوب کردن..به یاد موندنی شد..تو خاطراتم ثبت شد..با یادآوری و دیدن عکسای اون روز هم حالم خوبه هم بد..خوب بخاطر داشتن یسری آدمی که زندگی کردن یادم دادن و بد برای اینکه دور شدم ازشون...خیلی دور!

یکسال گذشت...بزرگتر شدم اما خسته تر...بزرگ شدم و همراهش عکسای بهتری گرفتم...متنای بهتری نوشتم..حتی جرات پیدا کردم و اولین داستانمو نوشتم...بزرگتر شدم اما هنوزم همون دختر احساساتی که بودم هستم...هنوزم یاد نگرفتم نباید زیاد مهربون بود..هنوزم حال دلم خوبه..امید دارم به روزای قشنگتر...هنوزم عاشقم...عاشق خیلی چیزا! عاشق کسی که نمیدونه...اما مهم اینا نیست..مهم اومدن دوباره روزیه که همیشه مهمترین بوده برام..که میاد تا بهتر بشناسم اطرافیانم رو..که میاد تا برگردم به اصل خودم...به همون مهدیس شادِ قبل...مهدیسی که خودشو دوست داره...
چهارده اسفند شاید برای همه فقط یه تاریخه اما برای من روزیه که هرسال اتفاقای مختلفی افتاده برام...دوسالِ گذشته رو جایی بودم ، با کسایی که خودم انتخاب کردم باهاشون ، کنارشون باشم...امسال نشد اما باشم!
تولدم یه جور دیگه برگزار شد...اما یه جای خالی تو قلبم بوجود اومد که هیچوقت جبران نمیشه..!
حالا اما من وارد هجده سالگی شدم...
یه دختر هجده ساله که اسمش مهدیسه! که میره تا تو سن جدید کلی آدمای جدید پیدا کنه...تو نویسندگی و عکاسی پیشرفت کنه! میره تا زندگیشو عاشقانه بسازه...😍😎🎉🎈🎂🎁

خانوم بهاری به رنگ نیلوفرای جذاب دنیا...

شاید اول که دیدمشون ، حس کردم انگار ده سالی هست که میشناسمشون... چهره ای مهربون و آبی ترین نیلوفر دنیا...با لبخندی زیبا که انگار با صورتش عجین شده بود... تمام مدت عشق میکردم و به حرفاشون گوش میدادم... وقتی از خودشون گفتن انگار کمی آینده خودم رو نشون میداد...خانوم دکتر نویسنده ای که توی شعراش میتونی زندگیش رو لمس کنی...میتونی باهاش بری جلو ببینی کجا خورد زمین و دوباره بلند شد ... کجا حالش خوب بود تا لبخند بزنی و کجا از غم لبریز شد اما کم نیاورد ... 

قبلا نویسنده از نزدیک دیده بودم اما نه نویسنده خانوم...نه کسی که بشینه باهام در مورد نوشتن و رسالتی که گردنمه حرف بزنه...لذت بردم از تمام دقایقی که کنارشون بودم...عشق کردم که نزدیکای تولدم با کسی آشنا شدم که فقط شش سال ازم بزرگتره اما تجربه ش برام بهترینه...
باهم عکس گرفتیم...عکسی که میشه زندگی..
میشه یادآور روزای خوب مدرسه و پایان هفده سالگیم که با وجود استاد پرشاد و خانوم بهاری نازنینم لذتبخش ترین روزا شد...
.
سیده مهدیس حجتی...ده اسفند 96

دل است دیگر...

شاید چیزی شبیه معجزه بود..

شاید نه قطعا موهبتی الهی بود که بر من نازل شد... زمانی که کلافه تر از همیشه بودم و کسی را فرستاد که بشود انگیزه ی ادامه دادن راهِ سخت زندگی..
امیدی که راه تاریکم را روشن کرد و ادامه ی مسیرم را واضح کرد برایم...
حرف هایش میشد آرامشی بر قلب طوفانی ام..
لبخند که میزد دستم را میگرفت و میبرد به دنیایی دیگر..به دنیایی به نام مهتاب پرشاد...
دنیایی که سراسر آبی رنگ بود با گل هایی سفید و زیبا...دنیایی که مرا در خود غرق کرد..
دنیایی که سراسر بوی خدا میداد...تمام لحظاتی که کنارش سپری میشد با عشق همراه بود...
هر پنجشنبه که خداحافظی میکردیم ، روز ها را یک به یک فقط سپری میکردم برای دیدارش...برای در آغوش گرفتنی که جانی دوباره به من میداد...برای آموختن از تمام تجربیاتش...
اما امروز ده اسفند...شاید پایان تمام دلخوشی های این چند ماهم بود...چند ماهی که با خوشحالی سپری شد ... اما امروز..هربار که نگاهم با نگاهش درآمیخته میشد ، اشکی بود که نمیشد سرازیرش نکرد...نتوانستم طاقت بیاورم...نتوانستم دلتنگی و عشق صادقانه ام را به رو نیاورم..
ناب ترین لحظات زندگی من امروز سپری شد...کنار استادی که آمد ، باهم زندگی کردیم ، از هم درس گرفتیم ، در ذهنم ، در قلبم همیشگی شد ، استادم خواهد ماند برای یاد دادن لذت بردن از لحظات زندگی ام!
می ماند تا از مسیری که میخواهم به آن برسم ، گمراه نشوم...می ماند و می مانم تا هرکجا ، هر زمان خواست در کنارش باشم...
من امروز حال عجیبی تجربه کردم...دوری هیچوقت حس خوبی نداشت برایم...حتی حالا که این ها را مینویسم جاری شدن اشک هایم را نمیتوانم کنترل کنم...دل است دیگر ..! هرکار هم بکنی باز دل است..! 
استاد پرشاد... در کنار تمام درس هایی که برای تئاتر و نویسندگی و...به من داد ، درس زندگی به من آموخت...درسی عمیق که روحم را سرزنده کرد...
دلتنگی از هرکسی که برایمان عزیز است سخت بوده همیشه ... اما این بار غمگینم.. دلتنگم...این دلتنگی طعمی دیگر دارد...طعمی که مثل خیارهای محلی به دل مینشیند...!
از خیار کوچولوتون به مهربان ترین و عزیزدل ترین استاد دنیا...
تولد زودهنگامم کنارت بهترین حس دنیا بود...

منِ اسفندی و توعه آبانی..

داشتیم در مورد ازدواج و زندگی طولانی افراد با توجه به ماه هاشون حرف میزدیم...
خیلی خوب بلد بود آدما رو...میشناخت کاملا و تمام حرفاش درست بود!
پرسیدم : اسفند با آبان چجوریه؟
گفت : عالی..اصن مهدیس نگم برات خیلییی خوبن با هم!
" ذوق کردم...چشمام اینو نشون میداد کاملا!"
راست میگفت...تا الانم خیلی خوب بودی برام!
کاش همونجوری باشه که میگفت..!
دلم تنگ شده برات آبان ماهیِ من..
کاش میشد بدونی چقدر بهت نیاز دارم و مدت هاست نیستی...
پنج ماه و هفت روز..
Designed By Erfan Powered by Bayan