بایگانی آذر ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

یلداتون مبارک🍉کمی زودتر از موعد!!

شبی طولانی .. طولانی تر از هر شب دیگر! اما عاشق و روشن تر و پر از امید ؛ امیدی به فردایی زیباتر😇
که شب یلدا در کنار هم نفس هایی بکشیم از جنس مهربانی و دل ها را یک رنگ کنیم و تمام ناصافی ها را از بین ببریم و به سوی عشق گام برداریم ... که عمر هیچوقت  نمی ایستد .. که دوستی ها را سدی کنیم در برابر تاریکی های دل!👌
یادی کنیم از پروازهای ناراحت کننده و صلواتی برای شادی روحشان..!😔 که به یاد بیاوریم همین یک دقیقه غنیمت است  برای با هم بودن .. همین یک دقیقه را باید بوسید .. بوسید و پی برد به جایگاه خاصی که در قلب ها دارد.♥
حال که پاییز رخت بسته و شرایط را برای آمدن رفیقش مهیا کرده ، اندوهت را به برگ ها بسپار و آنها را همراه  پاییز به سفری دور بفرست... در همان یک دقیقه رگ هایت را لبریز از عشق و محبت و خوشحالی کن🙌
بدان گاهی همین یک دقیقه ها را قدر ندانستیم و از هم دور افتادیم.💔
یک دقیقه که در این روزهای شلوغ هیچی نیست...🙊
ببین همه برای همین شصت ثانیه چقدر به تکاپو می افتند تا بهترین شب عمرشان را در دفتر خاطرات پاییز ثبت کنند.
اما زندگی یعنی لذت بردن از تک تک ثانیه های عمرمان...⏰
آخر ، شب یلدا شبی است که با گرفتن یک فال حافظ می توان به آرامش رسید!😌
شبی که مفهوم خانواده برایمان تداعی می شود.😍
یـلـدا یعنی روزهای خوبِ باهم بودن...💑
یعنی خاطرات کودکی زیر کرسی...🙋
یعنی ربط دادن فال حافظ به لـحـظه های زندگیمون...💞
یعنی لذت بردن از دورهمی های کوچک و بزرگ!😏
یعنی به کسانی که دوستشان داریم بگوییم چقدر به بودنشان نیاز داریم!😘👊
یلداتون مبارک🍉🍁

سیده مهدیس حجتی / آذرماه 96

از امروز نوشتم تا شب یلدا خوب دربیاد:)

یک پاییز دیگر از رفاقتمان گذشت!
پاییزی که با بلند ترین شب سال خداحافظی می کند و یادآوری می کند ارزش باهم بودن حتی اگر یک دقیقه بیشتر باشد ، باید آنرا جشن گرفت..!
که همین یک دقیقه ها را باید قدر بدانیم!
که من این شب افتخار میکنم به بودن هایت...!
که باید در آغوشت بگیرم و با بغلی عمیق به تو بفهمانم یک دقیقه بیشتری که کنارمی برایم به اندازه تمام دنیا ارزشمند است..
که به هم قول دهیم ، در این شب ، از هزار رنگی پاییز به یک رنگی زمستانِ بی روح برسیم!!
که تمام این یک دقیقه در چشمانت عاشقانه نگاه کنم و با عشقی وصف نشدنی بهت بگویم دوستت دارم و چقدر به بودنت محتاجم♥

 : نظرتون رو بهم بگید حتما:))

:: این تو یه ربع نوشته شده و خیلی بیشتر باید با کلمه ها بازی کنم تا چیزی که میخوام بشه:)))

نویسندگی و جشن امضا!

اصولا من متنای احساسیمو خیلی خوب میتونم دربیارم!! هم برای خودم ، هم برای بقیه! :))

این نظر خودمه و خب از همه چیز مهم تره:))

بعد اینکه برای بقیه هم بنویسم خیلی حس خوبی داره..

برای مثلا دوتا دختر و پسر ، یا دوتا دختر:) 

مثلا امروز یکی از بچه ها که قبلا گفته بود برام متن بنویس ، باهاش حرف زدم و گفتم اسمش چیه ، رابطتون چجوریه تا بتونم یه چیز خوبی دربیارم:)))

تا الان که تازه زیادم حرفه ای نیستم ، از دوست صمیمی و غریبه تا فامیل و استادِ نویسندگیم ، همشون گفتن منتظر جشن امضای کتابم میمونن:)))))

و این برام اوج لذت و خوشحالی رو داره*_*

.

راستی اگه من کتاب بنویسم :

:: کیا کتابمو میخرن؟

::: کیا برای جشن امضام میان؟

خیلی برام مهمه از الان بدونم پس راستشو بگید دیگه:))))

#مسیح_و_کیمیاش!.

مسیحم...
حس بودنت ، حسی شگفت انگیز است..
حسی که می گوید من دیگر قرار نیست تنها باشم...
اینکه همیشه کسی هست که نگرانم باشد ... که حس نگرانی ات از تمام نگرانی ها خوشایند تر است..!
که علاقه ات ، وجودت ، هر ثانیه قوت قلبی است بر این دلِ آشفته...
که وقتی میگویی عاشقم هستی ، بهشت واقعی را کنارت تجربه میکنم...
بهشتی که خدایش فقط تو هستی و من از عمق وجودم میپرستمت ...
که میتوانم به جرٲت بگویم تو معجزه ی این زندگی هستی...که آمدی تا به من بفهمانی شاید همان وقتی که اصلا انتظارش را نداشتم ، عشقی نازل شد و مرا درگیرت کرد... 
رویای من با تو به حقیقت پیوست..
وقتی سرم را زیر گلویت می گذارم و صدای نفس هایت میشود بهترین موسیقی دنیا..!
وقتی ساعت ها می نشینی و بی هیچ دغدغه ای به تمام درد و دل هایم که هر دفعه آوار میکنم روی سرت گوش می دهی ..!
وقتی سرم را بین دو دستت میگیری و بوسه ای بر پیشانی ام میزنی ..!
مگر میشود عاشقت نباشم؟!
مگر می توانم از تمام این حس های بینمان به سادگی بگذرم؟
که میتوان گفت تو مرد ترین مرد دنیایی!!
که من بی تو ثانیه ای دوام نخواهم آورد...
مسیحِ من... عشقِ این زندگی!
تو میتوانی در کمتر از ده ثانیه ، از غمگین ترین حالتم مرا به خوشحال ترین آدم دنیا تبدیل کنی...
برای تمام این هاست که عاشقت شدم..!
عشقی خالص که تو باعث جریان آن در رگ هایم شدی..!
و من بابت این معجزه که عجیب باعث خوشحالی ام شده است ، از صمیم قلب خوشحالم و از بودنت ممنونم...!
#مسیح_و_کیمیاش

.

متن براشون مینویسم ، کلی ذوق میکنن:)))

خودمم عشق میکنم!

: آخر دی از مدرسه سه روزه میریم مشهد ایشالله:)) بچه ها از الان دارن سفارش عکاسی میدن بهم😂😂

:: این متنه رو چندتا دوستاشون خوندن ، اونا هم گفتن برای ما هم بنویس😍😎

::: دیگه کم کم باید بزنم تو کار سفارش گرفتن عکاسی ، نوشتن متنای احساسی و عاشقانه😏😂

سفارش عکاسی

بنظرتون اگه الان بگم  سفارش عکاسی قبول میکنم چند نفر

میان که ازشون عکس بندازم یا سفارش میدن؟

" البته که یسری شرایط هم دارم دیگه "

از بین شماها کدوماتون میاین یا منو به کسی معرفی میکنین برای عکاسی؟

اصلا نظرتون در مورد عکسای من چیه؟ :))

پسرمه😍😎

چند وقت پیش عکس پروفایلمو عوض کردم همونجور که احتمالا میدونین!!!

عاقا این پسرمه!!

خیلی شبیه خودمه و تقریبا همه میدونن ایشون پسر منه!!

گفتم اطلاع بدم بهتون... :)))

رفیق ترین رفیق ها ... خدا!

در پاسخ به دوستی که بگوید چرا نماز میخوانی  ، می گویم....

به سقف و دیوار های خانه می نگرم. به این فکر میکنم که چگونه این آجر ها و آهن ها از جای خود به پایین نمی ریزند. به ستون های خانه که فکر میکنم به نتیجه قابل قبولی میرسم. اینکه خانه ما با ستون پابرجا ایستاده است و اگر ستون ها نباشند کاملا خانه تخریب خواهد شد.

اما اگر به این هم فکر کنیم که تقریبا هرچیزی نیاز به ستونی برای مقاومت دارد ، می توان به یقین گفت نماز ستون محکمی برای دین است. ستونی که اگر نباشد دین کاملا تخریب می شود و مثل ساختمانی فرو می ریزد و به راحتی نمی توان آن را دوباره ساخت همانطور که خانه با ستون کامل می شود دین هم با نماز تکمیل می شود.

وضو می گیرم و سجاده ای پهن می کنم و روی آن می نشینم و در اتاق را می بندم ... انگار با روی سجاده نشستن به عالم و جهانی دیگر وارد شده ام که دیگر زمان برایم کلمه ای ناشناخته است. این دفعه برای اولین بار با خدا قرار گذاشته ام تا همدیگر را ببینیم و باهم حرف بزنیم. نمیدانم این دیدار چگونه خواهد بود اما هیجان زیادی دارم. شروع می کنم به حرف زدن. حرف هایی که قرار نبود تا امروز کسی از آنها خبر داشته باشد اما حسی درونی من را به گفتن حرف هایم تشویق می کند. از هر چیزی که یادم بیاید ، از بچگی ، از ترس هایم که گاهی خواب را از چشمانم می گیرند ، از روزهایی که بالشت تختم همدم گریه هایم بود ، از روزهایی که از کسایی که دوستشان داشتم دور بودم ، از زورگویی ها ، از حرف های تند پشت سرم ، از تمام خوشحالی ها و برد ها ، از تمام موفقیت ها و از همه ی روزهای زندگی می گویم و می گویم...به خود می آیم! دو ساعتی هست که مشغول حرف زدن بودم.. اما این بار با تمام دفعات فرق داشت. این بار بعد حرف هایم حس کردم آتشی بودم که با حرف زدن آب سردی روی بدنم خالی شد و همراه آن انرژی فوق العاده ای به رگ هایم تزریق شد و یکدفعه لبخندی عجیب بر لبانم ظاهر شد و فهمیدم چقدر این دیدار برایم لذت بخش بود.

بعد دو ساعت بالاخره حرف کسانی را که می گفتند خدا می تواند بهترین دوست و یاورت باشد باید با او همراه شوی را درک کردم. درک کردم اگر با خدا باشی دیگر نیازی به همدم نداری. وقتی دو دقیقه حتی با او هم کلام شوی زندگی ات دگرگون خواهد شد..اگر با خدا باشی می توانی در خیابان های این شهر با او قدم گذاری .. با او درد و دل کنی .. او را در آغوش بگیری و به همدیگر عشق بورزید.. می توانی هرگاه خواستی دستت را به سمت او دراز کنی و از او یاری بطلبی. خدا رفیقی است که مرا می فهمد ؛ شاید بهتر باشد بگویم تنها کسی است که مرا می فهمد و هروقت نیاز داشتم بی هیچ منتی به حرف هایم گوش می دهد...

در دفترچه ی بهترین خاطرات عمرم تمام اتفاقات را نوشتم و تیتر آن را اینگونه نوشتم : " اولین دیدار من با خدا " تا هروقت دوستی از من بپرسد : چرا نماز میخوانی؟ این صفحه از دفترم را به او نشان دهم و خودم سکوت اختیار کنم.

از آن روز به بعد ، هرگاه حتی کوچکترین غمی قصد ورود به ذهن مرا دارد ، یاد خدا در ذهنم جای آن را می گیرد و به هیچ چیزی جز ملکه ذهنم که خداست اجازه ورود نمی دهم. هرگاه نیازی  به حرف زدن با کسی دارم ، خلوت و دیدار با خدا آرامش بخش ترین لحظات زندگی ام می شود. هر زمان که کسی به من نذر می کند تا واسطه ای شوم بین او و دعاهایش با خدایم ، با تمام وجودم تلاش می کنم تا بهترین و قابل ترین واسطه باشم.. البته این را همه می دانند خدا آگاه ترین به نیاز های ما است اما اینکه تو برای دیگران دعایی هر چند کوچک بکنی باعث می شود زودتر به دعا و خواسته خود برسی و این انگیزه ای فوق العاده برای من است! چون من به خدا ایمانی از اعماق قلبم دارم و می دانم با هر دعای کوچکی زندگی ام را دگرگون خواهد کرد...

.

چقدر خوبه بگید چطور بود این متن بنظرتون:))

فقط یکم بهتر از قبل

از اولم ، از بهمن ، نیومدم که برم..

اما خب ماه پیش حالم خوب نبود و گفتم یه مدت نیستم.. اما دیدین که وب هارو میخوندم فقط حال پست گذاشتن نداشتم...


حالم بد نیست!!

مسیح هم مدرسه ایمه...با کیمیا باهمن! بچه باحالیه:) خوشم میاد ازش

جالبه برام که الان همه هرجوری هست تقریبا یار دارن اما من از دوری رنج میبرم!

+ فهمیدم که چقدر از مولانا و شعراش لذت میبرم:))

Designed By Erfan Powered by Bayan