بایگانی تیر ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

دلِ شکسته تنهایی نمی‌خواهد؛ مرهم می‌خواهد...

دلِ شکسته تنهایی نمی‌خواهد؛ مرهم می‌خواهد.


دلی که شکست ، دیگر شکسته . .

یک لحظه فکر کن! دلِ خودت ، فقط ترک کوچکی بردارد..دوست داری تنها بمانی؟ بروی اتاقت و در را ببندی و کنج اتاق بنشینی.پرده ها را بکشی و به چیزهایی که نباید فکر کنی و غم و غصه را بریزی درونت؟! 

یا اینکه دلت مرهمی میخواهد؟ مرهمی مهربان...که بنشیند پای تمام غرغر کردن هایت از این دنیا و آدم هایش..سر تا پایش بشود گوش و هیچی جز اینکه " آروم باش " نگوید...چه کنارت باشد چه پشت گوشی ، دلت بخواهد سرت را بگذاری روی شانه اش و حرف بزنی .. آرام اشک بریزی تا شاید خالی شوی...آخرش هم دست مرهمت را بگیری و بلند شوی.. بلند شوی و آن افکار و خیالات را بریزی در صندوقی در مغزت و درش را ببندی! 

حالِ خوب که پیدا کردی ، دست مرهمت را محکم بگیر. در چشمانش نگاه کن. بگذار بخواند از چشمانت چقدر برایت مهم است. چقدر اینکه وقتش را برایت می گذارد ارزشمند است... بگذار بفهمد دوستش داری♥ بفهمد مرهم داشتن هزاران بار برتر از تنهایی است...

ترَک دلم را پر کردی تا بتوانم روی پایم بایستم دوباره!

مرهم که شدی ، مرهم بمان! 

مرهم که شدی ، دیگر دلِ من گره خورد به تو!

مرهمت می شوم همانطور که کنارم بودی!

.

.

عنوان از پستِ حریر جانِ دلم:)


مبادا مبادا ..!

گاهی حرف هایت را درونت نگه دار . .

 مبادا در کوچه پس کوچه های این شهر قدم گذاری و جار بزنی رازهای درونیت را! 

مبادا رفتارت را به گونه ای نشان دهی که تمام عالم خبردار شوند در دل لعنتی ات چه خبر است.

مبادا قفل دلت را باز کنی و تمام گفته ها و نگفته ها را بیرون بریزی.

حتی وقتی هم که درڪ کردی به چه میزان از علاقه به او رسیده ای ، باز هم به خودت یادآوری کن که نباید به کسی بگویی. 

اصلا با خودت قرار بگذار از این پس ، تا نتیجه کاری ، علاقه ای ، حرفی ، مشخص نشده ، در موردش با آن با کسی حرفی نزنی که بعده ها پشیمان شوی! نه اینکه اول بسم الله ، از استوری اینستاگرامت به همه بگویی امروز استارت چه کاری را زده ای!

.

۱ - راستش این دغدغه خودمم هست!! نمیتونم یه حرفاییو نزنم! نمیدونم دلیلش چیه ولی حس میکنم بخاطر اینه که من آدم برونگرایی ام و دلم میخواد حسای خوبمو به یسریا بگم! شایدم کار جالبی نیست و باید ترکش کنم:)

۲- و اینکه با توجه به خونه جدید و کار زیاد و نبود اینترنت ، زیاد نمیتونم بیام متاسفانه! 

۳- تو مسابقه " نمک شو " بخاطر نبود وقت و اثاث کشی ، و اینکه تجربه نداشتم اصلا تو این کار ،  متنم اصلا جالب در نیومد و میدونم میفهمید کدوم متن مال منه و همون اول حذف میشم :دی

۴- راستی تا جایی که من میدونم مخابرات اینترنت نامحدود نمیده! شما خبر ندارین احیانا؟ نت نامحدود نیازمندم -_-

۵- دعا کنیم برای هم:)


داستان اما فعلا یک قسمت!!

موهای خرمایی و فرفری ام که به راحتی شانه نمی شدند را آرام سشوار می کشیدم.خورشید تازه طلوع کرده بود و آسمان رنگ نیلی به خود گرفته بود. نسیم خنک صبحگاهی حسی پر انرژی را به رگ هایم تزریق می کرد.

چای را دم کرده بودم تا معطل نشوم. صبحانه ای مختصر مثل هر روز خوردم. روز خاصی در انتظارم بود. آهنگ زمزمه می کردم و به سمت اتاق رفتم تا حاضر شوم.

گوشواره های دایره ای شکلم را به گوش انداختم و کمی از ادکلن پدر را زدم تا جلوی سوزشش گرفته شود. شلوار آبی و پیراهن مردانه آبی ست خوبی می شدند وقتی تیشرت و کتانی سفید هم به آن اضافه می کردم. گردنبندی که دوربین هم به آن آویخته بود را به گردن انداختم. حالا فقط مانده بود که کوله پشتی و دوربین را هم بردارم و راه بیفتم. 

شاداب و سرزنده از در خانه بیرون آمدم و مسیر همیشگی را برای سوار شدن به اتوبوس طی کردم. پسری حدود چهار ساله که خیلی تپل بود و انگار روی سرش کاسه گذاشتند و موهایش را کوتاه کردند همیشه جلوی سوپر مارکت عمویش در کوچه مان ، با دوستش بازی می کرد. هر موقع که می دیدمش لبخندی پهن از این گوش تا آن گوش می زدم و معمولا گفتگوی کوتاهی رد و بدل می کردیم.

_سلام بنیامین خوبی؟

همیشه هم با اینکه اصلا بچه ی خجالتی نبود ، ولی خجالت می کشید و با اسباب بازی کوچکش صورتش را می پوشاند.

_سلام 

و منم دیگر چیزی نمی گفتم و همیشه دستی تکان و به راهم ادامه می دادم.

باید تا ایستگاه مترو ، اتوبوس سوار می شدم. سوار شدم و نزدیک پنجره نشستم.برای اینکه خوابم نبرد ، معمولا هندزفری در گوشم می گذاشتم تا سرگرم شوم.تقریبا یک ربع طول کشید تا به مترو برسم. خدا نکند اول صبح سوار مترو شوی! آنقدر شلوغ و خسته کننده است که آدم را پشیمان می کند.وقتی دیدم جایی برای نشستن هست ، لبخندی بر لبانم ظاهر شد.تا درب مترو بسته شد ، فروشنده ها نمایان شدند. هر کدام با صدای بلند و تبلیغ های غیرواقعی ، مردم را تحریک می کردند تا ازشان جنس بخرند. یک بار از خانمی که ادعا می کرد جوراب ها از سر تا نوک پاها کِش می آیند ، جوراب خریدم اما به محض اینکه بار اول پوشیدم ، پاره شد! و پشت دستم را داغِ داغ کردم تا دیگر از این آدم ها حتی آدامس هم نخرم.

.

گفته بودم دارم داستان می نویسم ، چون بعضی از دوستانِ جان گفتن میخوایم بخونیم ، یه قسمتش رو گذاشتم چون اولشه هیچی متوجه نمیشین بنظرم :دی

ولی نظری بود بگید حتمااا:)))

عکس عکس عکس

عکسایی که جمعه گرفته بودم رو ، سامان جــانمان شمارشو بهم داد تا عکساشو بفرستم:))) البته احتمال زیاد همون شماره ایه که به هنرجوهاش میده ولی خوبه لااقل دوباره مثل آیدیش گم نمیکنم😁

نکته دوم اینکه چندتا از عکسای جمعه هم که خوب شده بودن بنظرم خودم ، برای اســـتاد عزیزدل هم "فـــراز جان" فرستادم . . معمولا با ویس جواب میده! ولی صداش اصلا مثل وقتی که دیدمش نیست خیلی فرق داره انگار خشن تره با ویس😁😂 بعد جواب میده منو با یه ایموجی که چشماش قلبه تصور کنین😂 و گفت که خیلی خوشحاله بابت پیشرفت خوبم و فلان😁

انقدررر ذوق داره وقتی استادت از عکسات حتی به اندازه یه عدس تعریف کنه و بگه خوب شده که حتما باید تو موقعیت من قرار بگیرین تا بفهمین حالمو😍🙊😁

خلاصه که وسط اثاث کشی این حال خوب خیلی جذابه:))

به تاریخ شونزدهم تیرماه*_*

من برخلاف عقیده "درست یا غلط " بعضیاتون میشینم انیمیشن نگاه میکنم و کلیی هم لذت میبرم:)))

حالا این بین ، فکر کن آدمی باشه که بخاطرش حاضری حتی دوساعت تو مترو باشی!

مثلا کسی باشه که بعد از دوماه بری پیشش و از زمین و زمان حرف بزنی و غرغر کنی و بگی و بخندی . . 

بتونی کنارش بایستی و با آرامش و اطمینان کامل حرف بزنی و لبخند رضایت بیاد رو لبات . .😃

کسی باشه که با خودت بگی این عجب آدمِ با معرفتیه ها که حتی اگه من یک سال هم نیام ، منو یادش نمیره . .🙊😁

قبل ورود به سالن ، هی نگاه میکردم به بیرون میگفتم ای بابا  چرا نمیاد ببینمش خب! قلبم تند تند میزد و استرسِ از نوع خوشحالش داشتم!! تو سالن بعد از یک ساعت مهسا گفت خسته شدی برو بیرون بعد بیا . . از سالن سینما اومدم بیرون و بعد از چند دقیقه دیدمشون . . 

مثلا یهویی ببینیش و ببینتت و بدوی سمتش و بگه بهههه بهههه ببین کی اومده و تو از ذوق بترکی و نفس راحتی بکشی و با خودت بگی آخیش بالاخره این دلتنگی تموم شد! بالاخره راحت شدم . .😢

مثلا بهش بگی چه جذابه که موهاتونو بلند کردین و بگه به حرفت گوش دادم دیگه! 😂

همچین آدمی باشه که از بودن کنارش لذت ببری . . دلت بخواد ساعت ها حرف بزنی بدون اینکه گذر ثانیه ها رو متوجه بشی . .⏰

مثلا انقدر بهش اعتماد داشته باشی که از گفتن حرفای دلت ، نگران نباشی . .⚠

خواننده مو فرفریِ جذابِ عکاسی که حتی میتونی بهش بگی رفیـــق . . . !😍

رفیقی که عکاسی ازش خوشحالت کنه و تا ساعت ها بعد وقتی یادش بیوفتی بی اراده . . 

بخندی و

بخندی و

بخــــنــــدے💕

یکی از عکسایی که از رفیق جانان گرفتم😁🙊

با کیک یکی از دوستان😂

کارگاه عکاسی _ 2 + عکس

بعضی وقتا با دیدن بعضی از آدما که فکر میکنن خیلی  هنری هستن ،خودشونو تو آسمونا فرض میکنن ،  آدم حس میکنه همشون این مدلی اند ولی فقط خودشونن که فکر میکنن خیلی خفن و جذابن در حالیکه شاید هیچی از هنر نمیدونن..

خیلی وقت بود صفحشونو دنبال می کردم.از مدل عکاسی کردنشون خیلی خوشم می اومد.می دیدم تو اصفهان گروهی میرفتن عکاسی و خیلی بهشون خوش می گذشت.واااقعا دلم میخواست یه روز ببینمشون و باهاشون عکاسی کنم. ولی میدونستم فعلا موقعیت رفتن به اصفهان رو ندارم و اونا هم که فعلا قرار نبود بیان تهران!

اما وقتی دیدم قراره کارگاه عکاسی اونم تو تهران برگزار کنن ، از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم اصلا!! فکر میکردم ظرفیت پر شده اما وقتی به آقا طــــه پیام دادم دیدم جا هست و تا اجازه و هماهنگی بشه ، شد هفت صبح سه شنبه!! اما بالاخره ثبت نام کردم! چهارشنبه از ذوق قلبم تند تند میزد و وقتی دیدمشون که اومدن سر قرارمون ، اصلا حالم قابل وصف نبود.

اولین بار بود میرفتم کارگاه عکاسی ولی عجب کارگاهی بود. پر از حس خوب و آدمای باحال. دوتا استادِ خیلییی خوب و دوست داشتنی که کنارشون گذر زمان حس نمی شد و هرچیزی که میدونستن رو در اختیارت میذاشتن که بتونی بهترین عکس رو بگیری. 

تو ذهنم یه جور دیگه تصورشون میکردم ولی وقتی دیدمشون ، فهمیدم عجب عکاسای محشری اند و چقدر بااخلاق و مهربــــــونن! با آرامش اشکالاتمو میگفتن و منم که کل حواسمو گذاشته بودم تا بتونم ایرادامو برطرف کنم.بهترین روزی که عکاسی کردم چهارشنبه کنار دوتا استاد جانِ عکاسیم بود. تکنیکای توپ یاد گرفتم و واقعا ازشون ممنونم.

دونفر باشن ، عکاس باشن ، دوسشون داشته باشی ، یکیشون مثل خودت فرفری باشه ، اون یکی کلییی برات توضیح بده چیکار کنی تا عکس خوب بگیری ، جفتشون لهجه جذاااب اصفهانی داشته باشن ، پس اون روز قطعا ثبت شده تو قسمت بهترین خاطراتِ مغز و قلبت! 

اصلاااا دلم نمیومد بعد نهار خداحافظی کنم باهاشون! دلم میخواست بیشتر میومدن تهران و میرفتم می دیدمشون.کسایی که حس میکنی چندسالی هست باهاشون ارتباط داری انقدر که حس خوب بهت منتقل میکنن.

استادای خوبم .. آقا فراز و آقا طــٓـــه ممنونم بخاطر وقتی که گذاشتین ، خسته شدین ولی از آموزشتون چیزی کم نذاشتین. به شـــــدت دلم میخواد دوباره زود برگردین تهران ببینمتون..

مهدیس منتظرِ دیدار دوبارتونه:)

.

پ.ن : آخ که چقدررر لذت بردم وقتی خود فراز جانمان اینو خوند و ویس داد و کلی گفت که انرژی گرفته😍😍تازه پست قبلی هم فرستادم براشون و کلیییی پیام جذاب دریافت کردممم😍😁

خب من که عاشقتونم آخه🙊

این هم آقا طـــٓــه عزیز دل و اســـتاد جان منه😍

خودم کنارشون بودم ولی خب بریدمش😁😂 عکس فراز جانمان هم بعدا شاااید بذارم🙈


کارگاهِ جذاااب عکاسیِ امروز*_*

آقااا من اصلا چی بگممم انقدرررر که امروز عااالی بووود

ساعت هفت صبح با مامان رفتیم و دقیقا ساعت نه صبح ، 

سر قرارمون ، جلوی ارگ تجریش ، رسیدیم و منتظر شدیم

تا بقیه و خودِ عکاس جانا هم بیان:)))

اومدن و بالاخره شروع کردیم به راه رفتن و هر کدوم از اونا دورشون یه سری از بچه ها بودن که بهشون توضیح میدادن چیکار باید بکنن...من کنار آقا طـــٓـــه راه میرفتم و انقدرررر خوب برام توضیح میدادن کاملا چیزایی که نمیدونستم رو یاد گرفتم! 

درسته راه میرفتیم و مسیر سمت کاخ سعدآباد سربالایی بود ، ولی از بس صحبتاشون شیرین بود ، اصلا حس نمیکردم خسته شدم!!! 

عکاسی میکردیم و عکسا رو نشون یا آقا طــه یا آقا فراز میدادیم تا اشکالاتمونو بگن...خیلییی ساعتای خوب بود..

من تو اینستا داشتمشون و همیشه دلم میخواست ببینمشون ولی خب نه من میرفتم اصفهان ، نه اونا میومدن تهران که بالاخره اومدنننن و من واااقعا ذوق کرده بودم از دیدنشون و اینکه شدن اولیــــن اســـتادای عـــکـــاسیِ من! 

نکته ای که واقعا درک کردم و فهمیدم این بود که زیاد عکس گرفتن اصلا درست نیست و خوب عکس گرفتن بهترینه! 

تنظیمات دوربینم رو معمولا عوض نمیکردم ولی امروز فهمیدم بهتره خودم نور و شاتر و دیافراگم رو تنظیم کنم تا عکسام خیلیییی بهتر بشه!

شاید چیزایی که گفتن برای بعضیا خیلی ابتدایی باشه ولی برای من وااااقعا مفید و جذاب بود اونم از دهان کسایی که خیلی دوسشون دارم:)))

قرار شد دوباره هفته بعد فکر کنم بیان اونم با اون یکی فرفری ، سینا جانِ پیریایی ...وای اگه بشه و برم دوباره محشــــره دیگه😍😂

تازه عکس دسته جمعی هم گرفتیییم و خیلیی خوب شد:))))

عکس تکی هم با طــٓـــه جان گرفتم اونم عااالی شد😍

از اخلاقشون بگم که چقدررر دوست داشتنی برخورد میکردن با آدم و هرچیزی که میتونست کمکت کنه رو میگفتن و آدم لذت میبرد از کنارشون بودن:))))


+ از هفت صبح رفتیم ، چهار و نیم بعد از ظهر رسیدیم!

× خیلییی خلاصه نوشتم تازه!!

٭ جاتون خالی بود:))))

بی ربط + محمد و نگین دوست شدن باهم:)


چی از عکاسی بهتر؟!

یه گروه هستن تو اصفهان ، که همش باهم عکاسی میکنن و اینا!

از قضا ، یکی از پسرا موهاشم فرفریه*_*

حالا دو نفر از این گروه ، آقای فراز و طـٓـــه فردا کارگاه عکاسی برگزار میکنن:))))

حس میکردم پر شده ظرفیتش ولی وقتی پیام دادم بهشون ، هنوز جا داشتن:))

تا اجازه گرفته بشه و این حرفا، طول کشید و من بالاخره ساعت هفت صبح مشخصاتم رو همراه پول فرستادم :)))

خیلیی دوست داشتم باهاشون عکاسی کنم و چیز یاد بگیرم:)))


+قطعا فردا برگردم توضیحای بیشتری میدم:))) 

×دعا کنیم برای هم:)))

5 روز دیگه:)

قشنگ پنج روز دیگه کنکوره و این حرفا....

گفته بودن از یکشنبه کارت ها رو میشه پرینت گرفت ، منم فکر میکردم از 12به بعد میشه که امروز خواهر جان گفت تازه از ساعت 3 شروع میشه 

" وی بیشتر از خواهرش برای کارت و کنکور هیجان دارد "😂

نشستم و نشستم تا شد ساعت 3 و منم پای کامپیوتر بودم و خواهری قبلا مرورگر رو ، روی صفحه سازمان سنجش گذاشته بود و منم زدم رو سراسری و اومد!!!

سریییع صداش کردم و مشخصات رو پر کردم و حوزشو دیدم:)))) خلاصه کارتشم پرینت گرفتیم:) خوبه تقریبا نزدیکمون افتاده:)) 

ایشالا تا زمان من کنکورم بردارن:/


جمعه بلیط گرفتم برای سینمای محبوبمون که برای این جمعه یعنی شونزدهم بعد کنکور با مامان و خواهر برییییم یکم حالمون خوووب شه و برگردیم

سانس ساعت 15:45 شروع میشه ، خواهر ساعت یه ربع به یک فکر کنم برسه خونه قراره یک و نیم بریم*_* 

بعد از دوماه تقریبا دارم میرم پیششون:)


+ برای همه کنکوریا مخصوصا خواهر جان من هم دعا کنین که رشته خوب و مورد علاقش ،

دانشگاه دولتی ، تو تهران ، با رتبه عااالی قبول بشه:)) :دی

دوسش دارم:) نمیدونم کار درستیه مینویسم یا نه...

اگه با همه توضیحاتم قراره فکر کنین " دوســتِ پسر " میگن بهش ، کلا نخونین:))


اسمش محمده..ازم پنج سال بزرگتره ...بواسطه یه گروه طرفداری دوبله باهاش آشنا شدم...البته خیلی وقته میشناسمش تقریبا میره تو دوسال! اوایل خب زیاد نمیشناختمش ولی الان خیلیی خوب همو میشناسیم! بخاطر یه مسائلی تو گروه ، بهش میگفتم و میگم هنوزم پدر... تو مدرسه ها ، یکی از دوستام کلاس تئاتر نوشت که تو ولیعصره

تقریبا هر روز و حتی تو امتحانا هم در مورد اونجا برام میگفت...یه روز پدر اومد گفت که مهدیس فلانیو میشناسی؟

گفتم که آره چطور چیزی شده؟

گفت نه تو کلاس تئاترمونه 

من : :||||

خلاصه حرصم گرفت بعد چند روز وقتی میدیدم من پنج ماهه پدرو ندیدم ، اون هر هفته دوشنبه ها دوساعتی میبینتش! 

گذشت و گذشت تا اینکه تو اینستاش ، عکسای دونفرشونو دیدم...یکی از عکسا هنری بود ولی یه سلفی گذاشته بود تو یکی از پستا ، که هروقت میبینم اعصابم نابببود میشه رسما!! محمد میگفت و میگه ما با هم نیستیم بخدا! ولی من عقیده دارم وقتی به کسی نزدیک بشی، صمیمی بشی ، عادت میکنی و حسی بینتون بوجود میاد!! من دوستمو میشناسم!!!! همچین دختریه دقیقا! 

ولی وقتی کسی نخواد حرفتو قبول کنه ، نمیکنه:))))

هرچقدرم بگی اون فلانه و زیاد صمیمی نشو ولی به هر حال الان هشت شب ، جزو عوامل تئاتر "افرا " هستن و تا نه شب کنار همن:))


میدونم اینارو نمیخونی شایدم اینجا رو بخونی محمد ... اگه خوندی هیچوقت به روم نیار! من دوست دارم:) شاید بیشتر از اندازه .........رابطه پدر دختریمون!


مرسی اگه خوندین و قضاوتِ اشتباهی نکردین:)))

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan