بایگانی خرداد ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

بالاخره سال تحصیلی تموم شد!!!

عاقا دیروز آخرین امتحان بود

امروز کارنامه دادن!!

معدلم 17/49 شد!!

ریاضیمو فقط و فقط و فقط قبول شدم متاااااسفانه!

میدونم قراره کلی حرف از پدر بشنوم و سرزنش بشم

ولی برای دوم دبیرستان خوب نیست این معدل بنظرتون؟

+محمدیِ . . . . . بدون هییییچوقت نه تنها حلالت نمیکنم 

بلکه هرروز صبح که بلند شی نفرینم پشتته:))))

مرسی از دوستای قشنگم که ذره ای حتی دعا کردن برام:*


فقط 6 ساعت تا شروع تابستون من:))

امروز آخرین امتحانمو میدم و تموم میشه!

امتحانای خوبی رو پشت سر نذاشتم . . از طرفی بد درس دادن بعضی دبیرام

و از طرف دیگه ، تنبلی کردن خودم بود!

امیدوارم اونقدر هم معدلم کم نشه با اینکه میدونم زیادم خوب نخواهد شد!!

تاستون قشنگی رو قراره شروع کنم!

کلی برنامه های توپ چیندم که با خواهر جان و دوستامون بریم . . کافه های دبش 

و سینما و پارک و قراره خیلی بهمون خوش بگذره و منم که کلی عکاسی کنم 

جبران این مدت بشه*_*

احتمال خیلیییی زیاد از امروز بعد از ظهر استارت کارم رو می زنم:))

میتونین حدس بزنین چه کاری ولی فعلا نمیگم تا یه حدی از کار رو بگذرونم:)

دعا کنین برام . . این کار هم خیلییی برام مهمه هم هیجان انگیز و احتمالا

 مدت زمان طولانی باید براش وقت بذارم اما پایان خوشی براش میبینم*_*

کادوی خواهری هم سفارش دادم :))

انقدررر کادوش هیجان انگیز و جذاب میشه که حتما عکسشو حاضر بشه میذارم

براتون ببینین و معرفیش هم میکنم:))

تابستون اومد و ایشالا فووق العاده باشه برای هممون:))

+راستی مرسی از نظرای جذابتون برای نوشتن داستان:*

نوشته شده در 04:09 دقیقه 27 خرداد :))

اون داستانی که تو دو پست قبل گذاشتم ، بازخوردای خوبی داشت!

من نه داستان نویسم نه چیزی فقط علاقه دارم به داستان نویسی و کلا نوشتن!

انگیزه دارم برای اینکارم . . 

میتونم با کسی که انگیزه این کارو بهم میده بیشتر در ارتباط باشم:)) 

کمکم میکنه و اشکالاتم رو بهم میگه . .

این داستان برای خودمم حس خوبی داشت . . 

مرسی که خوندین و نظرای قشنگ و مثبت دادین بهم:))

 26 خرداد از بعد از ظهرش برام خوب بود . .

 داستانمو برای کسایی که واقعا برام مهم بودن فرستادم و

خدا میدونه چقدررر ذوق کردم از بازخوردشون*__*

امشب یه تصمیم فوق العاده مهم گرفتم:))

قراره برای تشکر از یه آدم بینظیر ، یه کاری انجام بدم:))

مثل اینکه آرزوهای بزرگ دارن بهم نزدیک میشن:))

چه خوبه که میتونم با شماها که اینجا رو میخونین حرف بزنم:))

در کنار نوشتن البته عکاسی هم ترک نمیشه! :))

دعا کنین لطفا برام:)))

+مراجعه به پست قبل و قبل تر:)

موضوع چی باشه بهتره؟!

اگه بخواین یه داستان بلند بنویسین ، 

یا مثلا یه رمانِ قابل قبول، 

چه موضوعی رو برای نوشتن انتخاب می کنین؟:)

دومین تجربه! میدونم مزخرفه ولی میشه بخونین نظر داشتین بگین؟! :)

صدایش زدم : غزل ، غزل اینجام!

قرارمان جلوی در ورودی مترو بود . . سلام و احوالپرسی کردیم و بعد قدم زنان به سمت کافه ای رفتیم که قبلا هم رفته بودیم . . 

کافه دنج و جالبی بود . . بالای هر میز چراغی زیبا  آویزان بود و دختر پسرهای جوان آنجا کار می کردند . .برخورد آنها مثل این بود که آدم را ده سالی است می شناسند!گرم و صمیمی! 

تصمیم گرفتیم هردو چای و کیک شکلاتی بخوریم! سفارش دادیم و مشغول صحبت شدیم . . 

قیافه غزل همیشه اعلام می کند که قرار است چیزی بگوید! برای همین بحث را آغاز کردم!

- ببینم از سینا چه خبر؟

سینا پسری مو فرفری ، با قدی بلند ، عینکی دایره ای شکل به چشم بود که دانشگاه هنر درس می خواند و از قضا ، پسرخاله مادر غزل بود!

وقتی دیدم ساکت نشسته و به گل های بیرون از کافه خیره شده ، یقین پیدا کردم اتفاقی افتاده!

-غزل چیشده؟

اول نمیخواست چیزی بگوید اما بعد از اصرار های من ، شروع به حرف زدن کرد . .

-چهار سالی است که دوستش دارم. با اینکه وقتی برای بار اول دیدمش سنی نداشتم ، اما این عشق درون من ماند!

-خب بهش گفتی دوسش داری؟

-نه! در واقع شاید هیچوقت جرٲتشو نداشتم بگویم! فکر می کردم ممکن است اتفاق خوبی نیفتد . .

درون چشمان قهوه ای اش ، اشڪ جمع شده بود. دستانش را در دستم گرفتم و فشردم.

-مدت ها گذشت و من منتظر فرصتی برای حرف زدن با او بودم اما یک شب فهمیدم که او به خواهر من علاقه مند شده و به او درخواست دوستی داده است.کاری از من ساخته نبود . . نمی توانستم بروم و فریاد بزنم لعنتی من دلم دنبال تو بود! غفلت کرده بودم و حال هیچ کاری نمیشد کرد!!

می توانستم درک کنم چه حالی دارد!

-من از نزدیک شاهد رابطه شان بودم! می دیدم در پیام هایش چگونه عزیزم می گوید. برایم سخت بود دیدن این ها اما کوتاهی از خودم بود.

هر چه بیشتر می گذشت غزل بیشتر اظهار پشیمانی می کرد و غمزدگی از چشمانش می بارید!

-ببینم حالا میخوای چیکار کنی؟

-کاری جز تسلیم شدن ندارم.

-اما تو باید . . . 

-من فقط می توانم بروم کنار. نمی خواهم عشق زیبایشان را خراب کنم.سینا مال من نیست با اینکه همیشه تو قلبم میمونه ولی . . من کشیدم کنار!نمیتونم برم و نذارم با هم باشن!خودت هم میدونی کاری نمیتونم بکنم! مجبورم ساکت بشینم تا عروسیشون بشه! :)

لحظه ی خوبی بود وقتی پسر جوان با سینی سفارش هایمان به سمت میز آمد! غزل عاشق کیک شکلاتی بود و بیشتر از همه چیز خوشحالش می کرد. 

وقتی کیک را دید ، اشک های جاری نشده را با دستمال پاک کرد . کیک را بو کرد و گفت : هیچ چیز بعد از یک درددل عمیق ، مثل کیک شکلاتی به آدم آرامش نمی دهد.

غزل را تا دم مترو همراهی کردم و خودم مشغول راه رفتن در خیابان شدم. با خودم فکر کردم که اگر آدم ها کمی ، فقط کمی جرات داشتن ، اگر فقط کمی درک می کردن کسی را که عاشقشان است ، دیگر هیچ گاه پیش نمی آید دختری اینگونه بخاطر عشق مشترک خودش و خواهرش اشک بریزد!!

لـــــ‌الـــــ‌ا لــــــ‌نــــ‌د :))

میشد نگاه کرد و درس گرفت و حقائقی رو ثابت کرد . . 

زندگی واقعی . . !

آدمی که پا روی احساسش بگذارد و برود دنبال رویایش ، همیشه حسرتی دارد برای خوردن . . 

حسرتی که با عمر او رفت و دیگر بازنخواهد گشت . . 

قبول است که دلت میخواهد به سمت رویای بی انتهایت قدم برداری ، اما چرا با پا گذاشتن روی دل خودت؟! 

هیچ کسی وجود ندارد که درڪ نکند وقتی قدم روی احساس خودت ، احساس کسی که عاشقت است ، گذاشتی ، گویا پایت را روی مینی گذاشتی که زمان می گذرد تا منفجر شود و آنوقت تویی که همه چیزت ، زندگی ات و احـــســـاست را فدای هیـــچ کردی . . !

لـــا لـــا لــــند!!

.

پ.ن : فیلم خوبی بودا ولی خیلی دیگه موزیکال بود!!

من پیش از تورو بیشتر دوست داشتم!

فیلم خوب دیدین پیشنهاد بدین:)))

معـــرڪه بود و بس . . !

نگاهش کردم . . لذت بردم و اشڪ ریختم . .

فیلمی  احساسی که باید قلبت آن را بتواند درک کند وگرنه به دردت نخواهد خورد . . 

"البته که من هم فیلم خشن مثل سریع و خشن و هم فیلم احساسی مثل من پیش از تو را کاملا در هر دو حالت میپسندم! "

تصور کن تمام اتفاقاتی که از کتاب در ذهنت تجسم کرده ای ، در فیلم میبینی! 

لوئیزا همان دختر شاد و سرزنده و با توانایی بسیار پرستار ویــــل پسری ناامید ، زیبا و معلول!!

پارادوکسی بینظیر در فیلم ایجاد کرد . . 

لوئیزا که نشان داد عاشق شدن حتی می تواند در دقیقه ای اتفاق بیفتد . . می تواند به گونه ای باشد که تحمل کردن ، تبدیل  به لذت بردن شود . . 

عشقی که آرزوی هر دختری است را فقط شش ماه تجربه کرد و میشد راحت در اواخر فیلم ، با لوئیزا گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. . 

به یاد پسری جــــذاب گریه کرد . . 

به یاد کسی که به زندگی خود خاتمه داد . . 

و شاید هنوز غرق در کتاب و فیلم ، نتوانستم قبول کنم او دیگر زنده نیست . . !

.

هم کتاب رو خوندم و هم فیلم رو دیدم! اما با قاطعیت میگم کتاب بهتر بود چون جزئیات رو باورنکردنی توصیف کرده بود . . اما در فیلم بسیاری قسمت ها اصلا ساخته نشده و خیلی کوتاه تر از داستان بود!

و توصیه میکنم اگر خواستین فیلم رو ببینین ، حتما حتما اول کتاب رو بخونین:))

فیلم بعد . . لالا لند

من پیش از تو . . :(

نمی توانم دقیق بگویم چه احساسی را دارم تجربه می کنم

اما می توانم بگویم زمانی که کتاب را بستم و روی میز گذاشتم ،

به سمت دستشویی خانه روانه شدم " جایی 

که راحت ترین مکان برای گریه کردن بود"

ایستادم و گریستم . . 

به چیزهایی که خواندم و به اتفاقی که شاید به 

طور واقعی در ذهنم تجسمش کره بودم . .

چه غم انگیز بود . .

نمی توانستم باور کنم اینطوری تمام شود . .

کتابی که در عرض چهار روز تمام کرده بودم و حتی در 

یک روز چهارصد صفحه از آن را بدون توجه به امتحان فردا خواندم!

.

"لوئیزا کلارک " تو شاید خاص ترین حس ها را امشب به من هدیه کردی . .

می دانم که احتمالا تو جایی در واقعیت داری زندگی میکنی و من

تمام اشک هایم را با حس خوب برایت فرستادم!

" ویلیام ترینر " شاید تو همان شخصیت شکل گرفته جوجو مویز باشی که

جز در داستان وجود نداشته ای اما دلم می خواهد بگویم تو بودی که اشک مرا 

درآوردی . . لعنتی ترین کلمات را به زبان می آوردی و این 

خونسردی ات من را شوکه میکرد و چقدر خوشحالم از خواندن 

داستان عاشقانه تان . . !

"جوجو مویز" تو باز هم به من تجربه ای جدید منتقل کردی و بابت

تمام این ها ازت بینهایت ممنونم:))

آمُوت تو باز هم مرا شگفت زده کردی!

چقدر خوب که در زندگی دارمت رفیق*_*

.

داستان بعد . . پس از تو!

ســـتاد دیــــه . .

الان چند ساله که هر سال ، به ستاد دیه، خانوادگی کمک می کنیم:)

اینو نگفتم تعریف کنم از خودمون!

گفتم که خوبه حتی ده یا بیست هزار تومن هم 

کمک کنین اگر تونستین:)))

خیلیا با جمع شدن همین پولا آزاد میشن و میرن 

پیش خونوادشون:)))

تو کار خیر پیش قدم باشیم:)))

اَجرُکُم عِندَالله*_*


میشود؟!

دوستانِ عزیز من . .

میشه اگه تو سایتی ، تلگرامی ، اینستایی دیدن که

کارگاه یا کلاس عکاسی برگزار میشه بهم اطلاع بدین؟!

خیییییلی ممنون میشم واقعا:))

#عکاسی*_*

#موقت!!

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan