بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

دبیرستان . .

امسال ، از لحاظ  مدرسه و درس ، 

میتونم بگم سال بـــــدی بود واقعا!!

حالا فهمیدم که سهمیه شاهد دارم و

میتونم مدرسمو تغییر بدم با اینکه یکم

دوره بهم!!!

دعا کنین که همه چی جور بشه مثل معدل و باشگاه و مدرسه و . . !

کافه دیاموند . .

یادتونه هفته پیش گفتم که قرارمون کنسل شد و من چقدرررر اعصاب نداشتم؟

خب ولی این هفته ، همین دیروز رفتیم و عزیزدلم رو سورپرایز کردییییم با فاطمه:))

آخ که چقدررر خوش گذشت . .

قیافه نگار قشنگم دیدنی بود به شدت وقتی وارد کافه شد و ما رو دید*_*

اولین بار اینطوری قرار رو تنهایی میرفتم ولی تجربه جذااابی بود

مخصوصا که وقتی کادوی تولدشو با دو هفته تاخیر بهش دادم و کلییی ذوق کرده بود :))

.

اون کسایی که تهرانن بنظرم یه بار حتما به کافه دیاموند تو فردوسی سر بزنن:)

هم جای خوبیه ، هم قیمتاش به نسبت خوبن :)

تازه میتونین بازی هم بکنین که البته ما وقت نکردیم:)


عزیز دل من . . نیلوفر . .

و خدایی که در این نزدیکی است . .!

خواهر ها همیشه قشنگترین اتفاقات آدم بوده اند . .

وقتی خواهرت پشتت باشد ، وقتی دلت گرفته باشد ، فقط خواهر است که می توان ساعت ها با او حرف زد . .

اما میتوانی خواهری داشته باشی که هم خونت نباشد اما چیزی از خواهر واقعی ات کم نداشته باشد . .

می شود ساعت ها به او نگاه کرد و عاشقانه دوستش داشت . .می شود در آغوشش گرفت و لحظه ای خالی از فکرهای بد شوی . .

می توان روزها از بقیه پیش او شکایت برد و او با کمال آرامش آرامت می کند . .

می شود لحظه ها خندید و احساس خوبی داشت ، اگر تو باشی . . تو باش تا من دوباره عشقی قشنگ را تجربه کنم . .

می سرایم غزلی   //   تا بیادت نفس آینه را  //  در هوای نفست تازه کنم  //

یک نگاه به رخ آینه ارزانی کن  // و ببین  //  که تو نیلوفر منی

صدای خنده ات آنقدر دل نشین است که غنچه های احساس باز می شوند . . 

و فاصله ها تمام از بین می روند . .

و روزها می گذرند و من بیشتر خدا را شکر میکنم که تو را به من هدیه کرد . .

زندگی کنار تو غرق در لذت است . . 

زمان های زیادی صدایم را نمی شنوی اما من صدایم به آسمان ها می رسد و 

برایت آرزوی خوشبختی  میکنم و از ته دلم حس های بینظیر را برایت میفرستمJ

وقتی تو را پیدا کردم و آشنا شدیم ، مثل نوزادی بودم که تازه متولد شده است . . 

کنار تو می شود کلی حس های خوب تجربه کرد . . 

می شود یاد گرفت با آرامش بودن در زندگی خیلی مهم است . .

من کسی ام که حتی وقتی اسمت را بر لب می آورم ، ذوق می کنم . .

 کسی که دلم میخواهد عشق بینمان را فریاد بزنم تا همه دنیا بفهمند بعضی حس ها قابل مقایسه با هیچ چیز نیست . .

نیلوفر جانم . . شاید آنقدر اذیتت کرده باشم که گاهی از 

دستم عصبانی شده باشی اما بدان هیچوقت قصدم این نبوده است . .

چقدر خوب است کسی در زندگی ات باشد که بتوانی با او هماهنگ کنی و دیگران را غافلگیر کنی . . 

کسی که پایه باشد . . کسی که از عمق وجودت دوستش داشته باشی . .

خواهر ترینم . . مرسی بخاطر بودنت . . بخاطر راهنمایی هایت در زندگیم . .

گاهی با تشکر نمی شود از کسی قدردانی کرد اما می توان ثابت کرد که حواست به او بوده است . .

امشب به آسمان گفتم : اگر حتی قرار بود قطره ای خوشبختی ببارد ، آن روی گونه ی تو باشد . .

نیلوفر جانم . .قشنگ ترین خواهر دنیا . . امیدوارم تمام لحظات زندگی غرق در خوشبختی باشی *_*

تاریخ : 1396/02/28

ساعت : 02:31  بامداد

جانانم . . فاطمه . .

و خدایی که در این نزدیکی است . . !

می شود زندگی کرد و قلب را تهی از عشق رها کرد . .

می شود با بی خیالی روزها را یکی پس از دیگری ، بدون ذره ای احساس عشق به کسی گذراند . .

اما در این دو روز دنیا بهتر نیست که عاشق بود و زندگی را با شادمانی گذراند؟!

عاشقی را باید بلد بود . . باید بلد بود وقتی دستش را در دست می گیری از همان دستت ابراز علاقه کنی . . 

باید بدانی که مقدس ترین جزء زندگی هر کسی عشق است . . باید بتوان سال ها عاشقی کرد و خسته نشد . .

شاید خیلی ها حتی مهارت عشق ورزیدن را نداشته باشند اما من با تو خوب یاد گرفته ام چگونه احساس درونم را بروز دهم . .

من می توانم حتی وقتی روی تلفن همراهم  نامت را می بینم ، از درونی ترین لایه قلبم احساس خوشحالی کنم . . 

می توانم وقتی پشت تلفن با صدای قشنگت صحبت می کنی ، همراه گوش دادن ، خدا رو سپاس بگویم برای وجود باارزشت در زندگی ام . . !

 من می توانم حتی بدون فکر قبلی ، خیلی یهویی تلفنم را بردارم و روی نامت کلیک کنم . . بهت پیام بدهم : فاطمه حالت خوبه؟ 

حتی می توانم جواب هایت را تا ساعت ها برای خودم یادآوری کنم و قربان صدقه ات بروم . .

می توانم روزها بنشینم و برایت متن بنویسم فقط برای اینکه لحظه ای لبخندت را ببینم . .

وقتی با خوشحالی برایم حرف های نگفته و مخفی ات را میزنی و آخرش میگویی : مهدیس بین خودمان بماند ها  . . 

و من لبخندی به پهنای صورت می زنم و می گویم : عزیزدلم خیالت راحت!

وجود کسی مثل تو باعث می شود به این فکر کنم که گاهی کسانی در زندگی ات می آیند که می توانی از اعماق وجودت  به آنها عشق بورزی . . 

گاهی اما دیر متوجه حضور آنها می شوی ولی همان هم قابل تقدیر است . .

هر زمان که بوی باران را حس کرده ام ، با تمام سرعت به روی بالکن رفتم و دست هایم را به سوی کسی که تو را برای من فرستاد دراز کردم و 

از تمام احساسم استفاده کردم و برایت دعا کردم . . دعایی که برآورده شدنش را هررزو از خدا می خواهم . .

دعایی که می دانم چقدر با اتفاق افتادنش خوشحال خواهی شد و چه چیزی از خوشحالی تو برایم مهم تر است؟!

فاطمه ی من . .

گاه زشتی های زندگی نمی گذارد آدم قشنگی هایش را ببیند . .  

حتی همین زشتی ها می توانند مثل پرده ای ضخیم جلوی چشمان ما را ببینند و

 جز تاریکی چیزی نبینیم اما این دست خودمان است که آن پارچه را برداریم و عینک زندگی مان را عوض کنیم . . !

امیدوارم با عینک زندگی ات چیزها را رنگی رنگی و اتفاقات شگفت انگیز را ببینی . .

عزیزدل مهدیس . . عشق به تو یکی از احساسات قشنگی بود که من تجربه اش کردم  . .

مرسی از بودنت زیبای من J

تاریخ : 1396/02/28                    

ساعت : 02:02  بامداد

.

تازه امروز وقتی متنو تحویلش دادم ، به ساعتش توجه کردم :)

#مخاطب*_*

شانـــــسی مزخـــــــــــرف

نمیدونم این شانس منه یا همه همینجورین!

فکر کن یک ماااه برنامه ریزی و اینور اونور کردن روزا

و هماهنگــــــ کردن همه چیییی

یهو نتونین برین بیرون

و کنسل بشه:(((

خدا میدونه چقد ذوق داشتم واسش:(

کلی برنامه ریزی به فنا رفت:(((

.

هــــ‌مـــــ‌ا 

برای تــــوام 

نــاراحـــت شــــدمـ :(

آموت ، عزیزترین انتشاراتی*_*


اولین غرفه ای که نوشته بودم حتما برم ، غرفه ی آمـــوت بود . . من پارسال با آموت آشنا شدم که رمان فوق العاده ی زبان گلها رو گرفتم و خوندم . .
بابا گفت کدوم کتابا رو میخوای؟ گفتم من پیش از تو پس از تو
رفتیم و به آقای علیخانی گفتیم برامون بیارن و مثل پارسال تو کتاب من پیش از تو برای امضا کنن که رسما داشتم از ذوق پرواز میکردم!
بعدم عکس گرفتیم و من واااقعا خوشحال بودم که  دوباره بعد از یه سال دیدمشون . .
آقای علیخانی واااقعا یه آدم فوق العاده ان . . آدمی که حتی میتونی بعد یه سال خودتو معرفی کنی و بشناسنت . . آدمی که با مهربونیاشون شرمنده میشی . .
آموت یعنی فقط آقای علیخانی . .
.
بعد از اینکه رفتیم غرفه های دیگه و کلی کتابای قشنگ دیدیم و حسای جذاب گرفتیم ، قرار شد بریم قسمت ناشران عمومی . . 

من به بابا گفتم میشه بریم بازم آموت؟ من دلم تنگ شد میخوام یه کتاب دیگه بگیرم . .
بعد گفتم بابااااا دیدی چی روی لباساشون بود؟ گفت نه . . گفتم یه بچ سینه خییییلی جذاب بود که روش نوشته بود نشر آمـــوت . . گفتم کاش منم داشتم!
بعد رسیدیم پیش آموت و آقای علیخانی داشتن برای خریدارای عزیز توضیح میدادن در مورد کتاب . . 

بعد تا منو دیدن گفتن عه اومدی باز؟ من نیش بااااز گفتم بله
بعد رفتم پول کتاب رو حساب کنم که دیدم پدر داشت با آقای علیخانی صحبت میکرد . . 

و یهو از طرف یکی از خانومای همکارشون ، از اون بچ سینه ها به من دادن . . 

آقای علیخانی گفته بودن چون یه نفر خواسته حتماااا باید بهش بدم و منم از ذوووق مردم ینی!
رفتم جلو برای تشکر که گفتن ببین ینی تا آخر عمرت ولت نمیکنم با اینی که گرفتی
من : مشکلی ندارم من!!
با اینکه دلم تنگ میشد ولی خدافظی کردیم و تا خونه دستم روی جیبم بود که نکنه یه وقت یادگاری قشنگم گم بشه!!

اگه رفتین نمایشگاه حتما سر بزنین به انتشاراتی آموت : سالن ملل - راهرو 1 - غرفه 1

سلام منم برسووووونین بهشون *___*

.

اینم عکس کتابا و اون بچ سینه دوست داشتنی:)))

صـــــــد روز:)))

باورم نمیشه منی که زیاد علاقه ای به وبلاگ نویسی نداشتم ، 

الان دقیقا صــــــد روزه که اینجام و کلی حالم خوبه:)

مرسی از کسایی که با نظرات قشنگشون باعث شدن

نوشتن رو ادامه بدم:))

فرشـــتـــه . .

تو فرشته ای هستی که نبودنت زندگی آدم را به جهنمی


 بدترکیب تبدیل خواهد کرد و بودنت من


 را به بهشــت ناب می رساند. عشقی که درونت موج میزند را


 هرگز نمیتوانم توصیف کنم . .


من ایمــان دارم تو بیش از معجزه ای . . اما معجزه ای دست یافتنی . .


آنقدر آدم های دروغگوی اطرافت به ریاکاری پرداخته اند


 که تو حرف راستگوترین ها را به اجبار شاید قبول بکنی . .


 تو آنقدر خوب هستی که اگر برایت از بیابان خاری بیاورم ، 


در مقابلت به گلـــی قرمز و زیبا تبدیل خواهد شد . . 


من میدانم تو به مادری خــوش سیما بدل خواهی شد که


 فرزندش هیچگاه انگشت نمای یک ملــت نشود . . می دانم آنقدر 


تا این سن معصوم زندگــی کرده ای که حتی شیطــان 


خبیث هم نمی تواند کـــاری در مقابلت پیــش ببرد . . ! 


حـــال ای مهربان برایت آرزومندم از پلــیدے این دنیا 


به پرهیزگارترین آدم روی این کره خاڪی برسی💕

.

#مــخـــاطـــب:)


انوشه . . .

صدای زنگ گوشی مرا از خوابی شیرین بیدار کرد. دوست داشتم چند دقیقه ای در رختخواب گرم و نرمم بمانم برای همین چند بار از این پهلو به آن پهلو شدم ولی یادم آمد که دیروز به انوشه قول دادم که ساعت 7 به مدرسه برویم برای همین عین آدم برق گرفته از رختخواب بیرون پریدم تازه متوجه سوز سرمای زمستان شدم که بدنم شروع به لرزیدن کرد. بالاخره سریع خودم را آماده کردم و ساعت 7 سر کوچه منتظر انوشه شدم که ناگهان دیدم انوشه گریه کنان به  سمت من می آید. از نگرانی دستانم یخ کرده بود و قلبم تند تند میزد. به سرعت نزد او رفتم و از بطری آبی که به همراه داشتم چند قطره ای به او دادم تا کمی آرام شود. و بعد از او خواستم تا برایم توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. انوشه با بغضی نهان شروع به صحبت کردن کرد. او گفت : سه سال پیش اتفاقی برایم افتاد که هرگز آن را فراموش نکرده و مسببانش را نخواهم بخشید.

سه سال پیش وقتی ماجرا را فهمیدم ، چنان آسیبی به روحم وارد شد که نمیتوانم آنرا توصیفش کنم! من به قضیه ای پی برده بودم که شاید هیچوقت نباید می فهمیدم . . فهمیدن تباه شدن زندگی ام . . فهمیدن نابود شدن ارتباط خانوادگی و هزاران چیز دیگر که در درون من نابود شد...

من فهمیدم پدرم ، عشق زندگی ام ، با فردی دیگر در ارتباط است . . من فهمیدم چرا سه سال است که پدر و مادرم حتی کلمه ای باهم صحبت نمی کنند . . من فهمیدم در زندگی همه چیز آن طور که میخواهی نمی شود . . آنها هنوز هم فکر می کنند من بچه هستم و هیچ چیز نمیدانم اما وقتی دیشب مادرم اشک هایش جاری شد و من هم با او اشک می ریختم ، دنیا روی سرم خراب شد . . میدانی؟ عشق میان آنها مدت هاست که از بین رفته است . . مدت هاست که منی که شادترین بودم ، غمگینم اما به خاطر اینکه کسی به داستان زندگی ام پی نبرد ، چیزی به روی خودم نمی آورم . .

در چشمانش نگاه کردم و گفتم : زندگی هرکسی از بیرون ، شیرین ترین زندگی دنیا است اما وای به حال روزی که وارد آن بشوی و بفهمی واقعیت ماجرا چیست . . ! آن روز غمگین ترین روز برای من و انوشه شد اما من خوشحالم چون لااقل انوشه بعد از سه سال به من اعتماد کرد و شاید کمی حالشخوب شد L


پ.ن : این دومین تجربه داستانیمه اما تا اونجایی که گفته شده ناگهان دیدم ، کار دبیره و بقیش رو من نوشتم !!

داستان واقعیه با کمی تغییرات

نظرات شما را پذیرا میباشم :))

منتظر نباش . .

به عقیده ی من هرگاه آدمی بیش از حد منتظر چیزی باشد ، آن را به دست نخواهد آورد . .

حس می کنم انتظار باعث می شود که از هدف های خود دور شویم . .

من خودم ، چندین بار این اتفاق برایم افتاده است و هر زمان که زیاد منتظر ماندم که کسی را ببینم یا اتفاقی برایم بیفتد ، هیچ خبری نشده است . .

کاش میشد مثل خوراکی که هر وقت دیده ایم و دلمان خواسته ، خدا برایمان فراهم کرده است ، 

اتفاق ها و آدم ها را هم برایمان فراهم می کرد . . !

.

شب ها زمان خواب ، برای همه دعا می کنم که به خواسته هایشان برسندو لذت زندگی کردن واقعی را بچشند:))


۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan