بایگانی بهمن ۱۳۹۶ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

خدا نشنید..

من برای مهسا

عزیزدل ترینم

خواهرم

شب و روز دعا کردم

خدا رو صدا زدم

تقریبا شیش ماه

اما 

اما حتی یه نگاهم نکرد

حتی نگفت چته تو؟

من

قهرم با خدا...

مهسا مهمترین حاجتشو نگرفت

مهسا ناراحته

چون من برای هرکی دعا کردم گرفت

ولی برای اون نه..!

خدایا چرا راهشو بستی؟

چرا نذاشتی نتیجه بگیره؟

اون همه مامان نذر کرد؟؟؟

اون همه دعا!

.

الان فقط امیدوارم بابا دیگه چیزی نگه بهش...

فهمیدم دعام دیگه گیرا نیست..!

فعالیت زیاد آدما رو پرتوقع میکنه..

مناظر طبیعی ایران : عکاسی
انشای نماز = اداره منطقه
جشنواره مشکات = شهرداری = عکاسی ، موضوع : محیط زیست ، محور : آلودگی زیست محیطی
مسابقه عکاسی قرآن و آزاد = اداره
سفیر سلامت = اداره = مسابقه عکاسی " تو کل مدرسه فقط من " 
مسابقه کشوری تابش = نوشتن داستان کوتاه = مربوط به خودم نه مدرسه
تئاتر هنوز برگزار نشده!!!
.
اینا مسابقه هاییه که تا الان شرکت کردم! 
هنوز جواب هیچکدوم نیومدن..برای چندتاشون خرج هم کردم!
امیدوارم تلاشم نتیجه بده:))))

یک روز از تولد وب گذشت..

امروز  شد 366 روز که اینجا نوشتم

کلی اتفاقای خوب و باحال ، دوستای عزیزدلی که پیدا کردم.

چیزای فوق العاده ای که یاد گرفتم!

بابت همه اینا از همتون ممنونم:)

این 160 امین مطلبمه!

یه روزایی حالم خوب نبود اما بودین کنارم

همچنین وقتی خوب بودم خوشحالیمو ، حرفامو براتون گفتم

این یکسال اینجا خیلی خوب بود برام..

اولین تولد بلاگری و وبلاگ نویسیم مبارک!

.

پ.ن : آقای فتاح آخرین بار که براشون متن فرستادم گفتن دفعه بعد منتظر داستانم هستن

اول خیلییی مقاومت کردم که نه و اینا و من سختمه

ولی ایشون مثل همییشه انرژی مثبتم بودن و گفتن تو میتونی حتماااا

بعد مدت ها ، مسابقه کشوری تابش فراخوانش اومد و یه حس درونی

گفت شرکت کنم و من از اواسط دی شروع کردم به نوشتن و دیشب هفت بهمن تموم شد و تقریبا پنج صفحه شد و فردا 

پستش می کنم... گاهی آدم نیاز داره به تلنگر تا تواناییاش رو پیدا کنه:))

آقای فتاح مهربانم....اثری عجیب روی زندگیم داشتن همیشه..

محدودیت بی نتیجه...

محدود کن

محرومم کن

اما امروز نتیجش برای خودم واضح شد!

وقتی فکرم درگیر بشه ، نمیتونم تمرکز کنم

وقتی غیر از مدرسه هیچ قبرستونی نرم ، فکرم درگیره

همه نمره هام افت کرده با تلاشی که کرده بودم...

بابا جان

فوووقش تا یک سال و نیم دیگه میتونی منو محروم کنی!

من برم دانشگاه میخوای دنبالم بیای؟

میخوای باز یسریا رو نبینم؟

البته که نمیتونی!

پس الان اصرارت الکیه

هم منو اذیت میکنی هم خودت اذیت میشی بخاطر نمره هام...

.

خیلی بی حوصله ام! خیلی..

Designed By Erfan Powered by Bayan