بایگانی بهمن ۱۳۹۵ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

طاقت فرسا مثل حـالـا..

زندگی با مردی که دو سال است با زنش حرف نمی زند راحت نیست..

زندگی با مردی که کمترین توجهی به زنش ندارد راحت نیست..

زندگی با کسی که خیانت کرده و به روی خودش هم نمی آورد آسان نیست...

زندگی با مردی که غر می زند و ایراد می گیرد و باید همه چیز مطابق میلش باشد راحت نیست....

زندگی کردن با این شرایط فقط بخاطر بچه هایت راحت نیست...!

زندگی گــاهــی عــجیب ســخت و طاقت فرساست...!

امروز چه خبر؟

خب ولنتاین و این صوبتا هم تموم شد و بالاخره راحت شدیم از پُـــز دادن به کادوهاشون...😃🎁😂😂

.

خبری بددد دادن بهمون و اینه که امتحان میان ترم هم داریم..😒😤

.

تو زیست یچیزی خوندم که مخصوص پرتقال جانمه:)) پرتقال نارنجیه و من از این به بعد میخوام بهش بگم پرتقال کاروتــن:))) یعنی پرتقال نارنجی🙊😍

.

سخن آخر اینکه : شبکه اجتماعیه بیانی ها چه شده عایا😱؟ وبلاگ گریزان چرا خدافظی نمودن؟؟!✋

خواهشـمندمـ..!

میشه لطفااااا به عنوان یه دوست ازتون خواهش کنم 

وقتی کسی داره باهاتون صحبت میکنه ، دو ثانیه سر از 

گوشی های لعنتیتون بردارید و توجه کنین بهش ببینین چی میگه؟؟

.

خیلیـــــی رفتار زشتیه من بارها تجربه کردم..! 


مجــازی یا واقعــی؟

فضای مجازی اگه اسمش مجازیه ، درسته...

ولی این دلیل نمیشه کارا و حرفای ما هم مجازی باشه..

بالاخره هممون عقل داریم و میفهمیم چه کارایی بده...

دختر خانمی که خودتو جای پسر معرفی میکنی و دخترا رو اذیت میکنی...

آقا پسری که با پخش کردن عکسای دختر خانما فکر میکنی خیلی شاخی...

دوست عزیزی که از مردم کلاهبرداری میکنی...

این کارایی که انجام میدین ، هیچکدوم ارزش انسانی ندارن..!

هر دل شکستنی ، آزار دادنی و... اگه این دنیا عواقب نداشت باشن ، قطعا اون دنیا جوابش رو میبینین:)) 

چه خوبه یکم با عـــقـــلمون تصمیم بگیریم:) 

دنیایی به نام بیخیالی..!

وقتی آدم غرق بی خیالی میشه ،

کم کم تو منجلاب گـنـاه فرو میره...

وقتی به خودش میاد ، میبینه هفت سالی هست 

نماز نخونده...یکم دیگه که فکر میکنه ، دلش میشکنه..

از اینکه کلی فرصت از دست داده...

از اینکه نمیدونه راهش درسته یا نه...

از اینکه خیلی وقته بی خیاله همه چیزه..!

از اینکه نمیدونه تا کِی زنده س...!

.

+ با قضاوت مشکلی نداشتم و ندارم:)) 

کسی بنام پـــدر..!

زیر بـــارون قدم زدن ...

با کسی که دنیاته...

کسی به نام پـــــدر:)))

برات چتر بگیره...

تند تند راه برین و بخندین...

تا پـــدر هست لبخند هم هست..!

قدرشونو بدونیم:)

روز شــمــاری..!

تا حالا شده برای یه روز خاص روز شماری کنین؟

خب قطعا شده!! اما اون چه روزی بوده؟ و خوب بوده یا نه؟

.

من خودم الان در موقعیت روز شماری قرار دارم!!!!

دو هفته دیگه ، پنج اسفند ، یه اتفاق توپ قراره ایشالا برام بیفته...

قطعا بعدا در موردش بیشتر مینویسم:))) فعلا بگم که یه دورهمی با دوستای قشنگم یه جای جذابــــه که حالا اونم بعدا میگم:))

ولی دقت کردین این روز شماری چقدر عجیب حال آدمو خوب میکنه؟! 

چـرت نویسی های این ذهـــنِ شلــوغ پایــان ندارد..!

کاش باز هم بودی..!

کاش لااقل یک روز بیشتر می ماندی..

کاش وقتی دیشب به خوابم آمدی،

میتوانستم کاری کنم که نروی..

اما چه کنم که عاجزم..

کاش آن روز که با تو تماس گرفتم ،

هیچوقت گوشی را قطع نمیکردم

چه میدانستم بعد از آن حتی باید 

روز ها به پیامم خیره شوم تا تو آن را ببینی..!

من چه میدانستم آن دفعه بار آخر دیدارمان است..

مگر من غیب گو هستم؟

که اگر بودم ، آنقدر تو را وابسته ی

خودم میکردم که رویت نشود از کنارم بروی...

میدانم...میدانم سختت بود..!

سخت بود تظاهر به این که مرا دوست نداری

سخت بود نگاهت به من مثل نگاهت به بقیه باشد...

اما من هم سختم بود...و تو نفهمیدی..

سختم بود ببینم چه کسانی که شیفته ی تو نیستند...

چه کسانی که علاقه ی خود را ابراز میکنند 

اما من باید در مقابل تو سکوت میکردم...

من هم سختم بود اما من تورا دوست داشتم..!

کاش ثانیه ای بیشتر کنارم میماندی..

کاش کمی فقط کمی بیشتر به من اهمیت میدادی..

.

+ اکـــثــر متنایی که مینویسم ، بی مخاطب میباشن:)))

شــما چه میکردین؟!

میگما اگه یکی مثلا عاشقت باشه و یه مدت باهم دوست بوده باشین و

بعد دیگه تو زیاد حسی بهش نداشته باشی ، خیـــلی زشته؟! 

شما خودتونو در مقابلش مسئول میدونین؟!

یا کلا بهش میگین من دیگه نمیخوام باهات باشم و میرین؟

بعد احساس طرف مقابل چی میشه خب؟!


اولـیـن تجـربه داسـتانی ...چـطـور بــود؟

مادر بزرگ مثل همیشه روی صندلی چوبی قدیمی پدربزرگ مینشیند و آهی میکشد. میله های بافتنی اش را دستش میگیرد و شروع میکند به بافتن شال گردن برای من. مادر بزرگ روز به روز چشمانش دارد ضعیف تر میشود. دکتر می گوید باید عمل کند. او سالهاست از کسی که عاشقش بود دور افتاده و همه ما میدانیم که خیلی دلش تنگ است!

کنارش مینشینم ..دستی روی سرم میکشد. از او میپرسم : مامان جون شما عاشق شدین؟! 

- مگه میشه کسی عاشق نشه؟مگه میشه بدون عشق ازدواج کرد؟


_ آخه من خیلی وقته ندیدم کسی عاشق بشه و عاشق بمونه...

- عزیز دلم اینا که اسمش عشق نیست...عشق یعنی دلت تا ابد برای اون باشه...لبخندات با لبخندای اون باشه...عشق یعنی همیشه برای هم بمونین...باهم برید بیرون...عشق یعنی تو چشماش نگاه کنی و بگی دوسش داری نه اینکه بگی خودش میفهمه..! عشق یعنی نذاری حتی یه لحظه ازت ناراحت بمونه...عشق یعنی هر دو تمام تلاشتونو بکنین که همدیگرو خوشبخت کنین...اگه عشقی نباشه ، زندگی نمیشه کرد..!

نگاهش میکنم و لبخند میزنم..بوسه ای روی لپش به مادر جان ثابت میکند که چقدر از داشتنش خوشحالم...قند در دلم آب میشود برای عشق مادر جان به کسی که کنارش نیست اما همیشه با یاد او زندگی میکند. به حال و هوای عشقشان حسادت میکنم...کاش من هم مثل مادربزرگ پای "عــــشــــق" بمانم...! کاش مفهوم عشق را یاد بگیرم :))

.

راستش من فکر کنم تقریبا یک سال و دو سه ماهه که نوشتن رو شروع کردم و خیـــلی هم علاقه پیدا کردم به متن نوشتن ولی این مدل نوشتنِ داستان اولین باره و به خواسته یکی از دوستای عزیزم که خیلی احترام براشون قائلم ، نوشتم:)))

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan