تصمیمی جدی! :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

تصمیمی جدی!

پنج سالی میشد که هروقت نگاهش به او می افتاد ، قلبش بیش از پیش به تپش می افتاد...

پنج سالی بود فکر و ذهنش با او پر شده بود اما ..

او خواهر کوچیکه بود و نزدیک دوسال از خواهر بزرگش فاصله داشت...

او دوسال بود که میدانست " فرهاد " در آن شبِ پاییزی ، بعد از اجرای تئاتر ، با خواهرش قرار گذاشته بودند که باهم باشند و باهم بمانند...

فرهاد پسر دایی مادرشان بود...

او حالا مدت هاست که از آن رابطه ای که خاله کوچیکه برای خواهرش دست و پا کرده باخبر است..!

او یک روز به فرهاد پیام داد و گفت : حتی اگه یه درصد دوسش داری ، با پیامات سرش رو به باد نده...اگه بابا بفهمه اتفاق خوبی نمیوفته!

ساعتی بعد جوابش را دید که او کلی تشکر کرده بود!

او تصمیم گرفته بود! تصمیمی جدی و اساسی!

که این بار هم دست از دوست داشتن بکشد و برای رسیدن آن دو به هم تلاش کند:)))

.

عیدتون مبارک🎉💜

عید تو هم به طور خفنى مبارک
از خود گذشتگى ؛ چیزى که عشق باعثش میشه  

مرسیییی:)))
نمیدونم اسمش میشه از خود گذشتگی یا نه!!
شایدم عشق نباشه ، راستش نمیدونم 
خودمم نمیدونم واقعا..
دست کشیدن از دوست داشتن...گفتنش راحته ولی..
فقط گفتن و نوشتنش بنظر راحته ولی پر از درده...!
عید شما هم مبارک:)
ان شا الله بعد از رسیدن بهم خوشبخت بشوند!
خیلی ممنونم:))
ببینیم میرسن به هم یا نه...
عیدتــ مبارکــ ^__^
مرسی مرسی:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan