حدیثه مون... :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

حدیثه مون...

امروز ساعت هشت صبح : 

غزاله...یچیز میگم بین خودمون بمونه...من چند ساعت پیش که خواب بودم ، خوابِ حدیثه رو دیدم! امروزم هیفدهمه دقیقا...سومین ماه از نبودنش.. بعد تو خواب نمیدونم کجا بودیم اما مطمئنم همین دنیا بود ولی من تا دیدمش بغلش کردم و کلی گریه کردم و هی بهش میگفتم خودتی حدیث؟ گفتش آره ببین من اصلا نمرده بودم...منو بعدا یکی " گفت اسمشو ولی من یادم نیست " از خاک درآورد چون فهمید زندم... غزاله من واقعا نمیفهمم این خواب ینی چی...قبل اذان صبح بود تازه...


چه کنم با این خواب؟

چقدر دلم تنگته حدیثم...

کاش بعد از مرگ هنوز زنده باشیم... :( فکر کردن بهش خیلی سخته
کاش میشد زنده شد یه بار دیگه...فقط یه بار!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan