حرفایی که فعلا نمیفهمی من نوشتم...! :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

حرفایی که فعلا نمیفهمی من نوشتم...!

سلام..

من دلم میخواست یسری حرفا رو بگم! گفتم ناشناس بهتره...

من همونی ام که مدت هاست دلم تنگ شده برات...احتمالا سرت شلوغه و نمیدونی! اما من از شونزده آبان 95 هر روزم با یادت گذشت...

همیشه ، یه گوشه وایمیستادم تا کارت تموم شه...تا بتونم راحت بیام پیشت...اما حواسم بود یهو نری...دلم میخواست یهو بپرم جلوت!

همیشه از شب قبل دیدنت قلبم آروم و قرار نداشت...دلم تاپ تاپ میکرد...حالم بد بود و تا نمیومدم پیشت خوب نمیشدم!

همیشه منتظر میموندم تا سرت خلوت شه و بعد میومدم پیشت...بعد کلی انتظار و گریه و بی خوابی کشیدن ، نوبت من فقط نیم ساعت بود...نیم ساعت کنارت بودن و حرف زدن و عکس گرفتن..

و شیرین ترین تایم من همون موقع بود...

زندگی کنارت بر وفق مرادم میشد...

اما درست بعد خداحافظی ، همه چی عوض میشد...باز دلتنگیت میموند برام...

باز خستگی از انتظار کشیدنت..

باز جدا شدن از تو!!

این حرفا شاید بی اهمیت باشه برات اما من اینا رو غصه خوردم و نوشتم! 

میدونی چقدر بده آدم از کسی که دوسش داره دور باشه؟

چقدر سخته بهت دسترسی نداشته باشم و یه ماه صبر کنم تا پیاممو فقط ببینی؟

چقدر سخته تصمیم بگیرم دیگه بهت فکر نکنم؟

نخواستم منو بشناسی چون ترسیدم...ترسیدم حتی بلاک بشم و از اینکه بفهمم حالت خوبه یا نه هم محروم!

نخواستم بدونی کی ام چون اگه منو بشناسی ، الانم از روی حرفام میفهمی کی بودم!

من خیلی وقته دلم تنگه برات...خیلی! هیچوقت نخواستم بدونی این حرفا رو تو این مدت...

اما دوری و دلتنگی خیلی بهم سخت گذشت💔

نمیخواستم حسمو نسبت به خودت بدونی...فکر میکردم اگه بیام دیگه اون ارتباط صمیمی بینمون نمیمونه...دیگه شوخی و خنده نمیمونه...دیگه حتی روم نمیشه بیام کنارت وایسم!!

اینا رو نوشتم که بگم من آخرین راهم رفتم...برای خلاص شدن از دلتنگی...احتمالا هیچ تاثیری نداره! لااقل دل خودم یکم آروم میشه!

.

چقدر خوب میشد اینا رو ، رو در رو میگفتم بهت..

اما داره میره تو هفت ماه که ندیدمت و دیگه ناامید شدم!

کادوهات پیشم مونده ... گفتی نگه دارم حتی اگه یکسال دیگه بیام پیشت بدم بهت اما نمیتونم! دیر شده تولدت... احتمالا میفرستم برات بزودی!

کاش میدونستی چقدر حالم خوبه کنارت!!

.

درست فردای اون روز : 

پنج فروردین حدودا ساعت سه و خورده ای بود...اصلا فکر نمیکردم همچین چیزی ببینم..

یهو یه اعلان بالای گوشیم اومد...اسمت بود.. بعد نزدیک یه ماه بالاخره جوابمو داده بودی.... استرس گرفتم! حال دلم خوب شده بود

بعد مدت ها ، دلم گرم شد به بودنت... خوشحال شدم و لبخند اومد رو لبام..

انگار فهمیده بودی اون پیام ناشناس من بودم..!!!

.
کاش اوضاع همیشه مثل ساعت سه عصر پنج فروردین بود!
کاش همیشه برای همه ساعت ۳ عصر بود :) 
واقعا واقعا!!

غزاله کم پیدایی...خوبی؟:))
لابه‌لای درس‌ها،کم‌و‌بیش میام و میرم :) 
تو چطوری مهربون؟ :) 
ایشالله که حسابیییی موفق باشی و مزد تلاشتو بگیری عزیزم:))) 
خوبه میخونی نه من که از بعد تعطیلات تا آخر فروردین همش امتحانه نیم ترمه و من هیچی نخوندم:/ 
خوندی دیگه اوضاع و احوالمو!! بد نیستم:))
فوق العاده بود! من این تکستو یجور خاص درک می کنم ...  امیدوارم همیشه دلتون به هم گرم باشه
حرف دله دیگه! میشینه به دل معمولا:) ممنونم...چه خوب:)))
والا بیشتر دل من به اون گرمه:)
ممنون و همچنین برای تو که همیشه عالی و موفق و پرانرژی و شاد باشی عزیزم 8) 


مرسی گل دختر:))))
خوشحال شدم دیدمت اینجا :*
آه 😔😔😔😔😔❤️.
چیشده؟ :)
سلاامم:))
تبریک میگم که دوست جانتان، شما رو از نبودنش رها ساخت و بهتون فهمونده مگه کشکیه که من دوستمو تنها بزارم:))
و کلا شیرینی حرف زدن با دوستتون رو زود زود بین بلاگرها پخش کنین تا توی شادیتون اون ها هم شریک بشن:)
سلام:))
آره خب بعد یه ماه خوب بود!! ولی دقیقا گمونم همیشه میگه بیخیالش بابا به من چه!!!
همین که پست میذارم حالمو میگم شیرینیه:/ :دی
سلام این حس چیه عشقه؟امیدوارم اگه بهم نرسید بهمدیگه برسید
سلام..
نیاز نمیدونم بیشتر توضیح بدم:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan