رفیق ترین رفیق ها ... خدا! :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

رفیق ترین رفیق ها ... خدا!

در پاسخ به دوستی که بگوید چرا نماز میخوانی  ، می گویم....

به سقف و دیوار های خانه می نگرم. به این فکر میکنم که چگونه این آجر ها و آهن ها از جای خود به پایین نمی ریزند. به ستون های خانه که فکر میکنم به نتیجه قابل قبولی میرسم. اینکه خانه ما با ستون پابرجا ایستاده است و اگر ستون ها نباشند کاملا خانه تخریب خواهد شد.

اما اگر به این هم فکر کنیم که تقریبا هرچیزی نیاز به ستونی برای مقاومت دارد ، می توان به یقین گفت نماز ستون محکمی برای دین است. ستونی که اگر نباشد دین کاملا تخریب می شود و مثل ساختمانی فرو می ریزد و به راحتی نمی توان آن را دوباره ساخت همانطور که خانه با ستون کامل می شود دین هم با نماز تکمیل می شود.

وضو می گیرم و سجاده ای پهن می کنم و روی آن می نشینم و در اتاق را می بندم ... انگار با روی سجاده نشستن به عالم و جهانی دیگر وارد شده ام که دیگر زمان برایم کلمه ای ناشناخته است. این دفعه برای اولین بار با خدا قرار گذاشته ام تا همدیگر را ببینیم و باهم حرف بزنیم. نمیدانم این دیدار چگونه خواهد بود اما هیجان زیادی دارم. شروع می کنم به حرف زدن. حرف هایی که قرار نبود تا امروز کسی از آنها خبر داشته باشد اما حسی درونی من را به گفتن حرف هایم تشویق می کند. از هر چیزی که یادم بیاید ، از بچگی ، از ترس هایم که گاهی خواب را از چشمانم می گیرند ، از روزهایی که بالشت تختم همدم گریه هایم بود ، از روزهایی که از کسایی که دوستشان داشتم دور بودم ، از زورگویی ها ، از حرف های تند پشت سرم ، از تمام خوشحالی ها و برد ها ، از تمام موفقیت ها و از همه ی روزهای زندگی می گویم و می گویم...به خود می آیم! دو ساعتی هست که مشغول حرف زدن بودم.. اما این بار با تمام دفعات فرق داشت. این بار بعد حرف هایم حس کردم آتشی بودم که با حرف زدن آب سردی روی بدنم خالی شد و همراه آن انرژی فوق العاده ای به رگ هایم تزریق شد و یکدفعه لبخندی عجیب بر لبانم ظاهر شد و فهمیدم چقدر این دیدار برایم لذت بخش بود.

بعد دو ساعت بالاخره حرف کسانی را که می گفتند خدا می تواند بهترین دوست و یاورت باشد باید با او همراه شوی را درک کردم. درک کردم اگر با خدا باشی دیگر نیازی به همدم نداری. وقتی دو دقیقه حتی با او هم کلام شوی زندگی ات دگرگون خواهد شد..اگر با خدا باشی می توانی در خیابان های این شهر با او قدم گذاری .. با او درد و دل کنی .. او را در آغوش بگیری و به همدیگر عشق بورزید.. می توانی هرگاه خواستی دستت را به سمت او دراز کنی و از او یاری بطلبی. خدا رفیقی است که مرا می فهمد ؛ شاید بهتر باشد بگویم تنها کسی است که مرا می فهمد و هروقت نیاز داشتم بی هیچ منتی به حرف هایم گوش می دهد...

در دفترچه ی بهترین خاطرات عمرم تمام اتفاقات را نوشتم و تیتر آن را اینگونه نوشتم : " اولین دیدار من با خدا " تا هروقت دوستی از من بپرسد : چرا نماز میخوانی؟ این صفحه از دفترم را به او نشان دهم و خودم سکوت اختیار کنم.

از آن روز به بعد ، هرگاه حتی کوچکترین غمی قصد ورود به ذهن مرا دارد ، یاد خدا در ذهنم جای آن را می گیرد و به هیچ چیزی جز ملکه ذهنم که خداست اجازه ورود نمی دهم. هرگاه نیازی  به حرف زدن با کسی دارم ، خلوت و دیدار با خدا آرامش بخش ترین لحظات زندگی ام می شود. هر زمان که کسی به من نذر می کند تا واسطه ای شوم بین او و دعاهایش با خدایم ، با تمام وجودم تلاش می کنم تا بهترین و قابل ترین واسطه باشم.. البته این را همه می دانند خدا آگاه ترین به نیاز های ما است اما اینکه تو برای دیگران دعایی هر چند کوچک بکنی باعث می شود زودتر به دعا و خواسته خود برسی و این انگیزه ای فوق العاده برای من است! چون من به خدا ایمانی از اعماق قلبم دارم و می دانم با هر دعای کوچکی زندگی ام را دگرگون خواهد کرد...

.

چقدر خوبه بگید چطور بود این متن بنظرتون:))

عالیه و خوشحال که با خدا حرف زدی :)
یه نکته هست بعدا میگم خدمتتون:)))
خبر از تغییر میده یه جورایی! از آرامش! 
شاید:(
حتی تلنگر...
هستم در خدمتتون :)
میگم حتما! :)
خیلی قشنگ بود خیلی واقعا 
خیلی خوبه که به همچین چیزی رسیدید ان شاءالله همیشه لحظاتتون پرازیاد خدا باشه 
و زندگیتون شاد 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan