بابای متفکرم:) :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

بابای متفکرم:)

آبگرم که رفته بودیم ، بعدش که حاضر شدم ، رفتم تا موهامو سشوار بکشم! وایسادم تو صف و یهو بعد از خانومی که جلوی من بود ، یه خانوم اومد و سشوار رو گرفت!! من هیچی نگفتم تا خودش گفت : نوبت شما بود؟! 

گفتم بله

گفت عه ببخشید فکر کردم موهات خشکن چون کوتاهن!!

منم گفتم نه موهام خیسن

خلاصه سشوارو داد بهم و بعد از دو دقیقه یه خانواده پنج نفری اومدن پشت من تو نوبت وایسادن!

یکیشون گفت : این که موهاش کوتاهه چرا سشوار میکشه:/

بعد خانومِ که حدودا سی سی و پنج سالش بود گفت : عزیزم شما که موهات خشکه برو بقیه وایسادن عجله دارن :/

منم گفتم : منم عجله دارم خب خانوم:/

و سشوار رو روشن  گذاشتم رو میز و رفتم شالمو سر کردم!

زیرلب گفتم : انگار بقیه تشخیص میدن موهام خشکه یا خیسه:/

اومدم بیرون و جریان رو برای بابا تعریف کردم و بابا گفت : خب میرفتی اون یکی سشوار رو برمی داشتی!

اما حالا که گذشت ، یادت باشه این حرفا ، مثل سختیای زندگی میمونه...نمیتونی که یهو وسطش مشکل رو رها کنی و بری که! باید به خانوم میگفتی وایسن یه دقیقه دیگه کارت تموم میشه!

.

حق با من بود قطعا:/

ولی هیچی نگفتم

موی کوتاه سشوار میخواد چیکار :))
چون سشوار نکشم هم خیس میموند هم بخاطر فِرِش نمیشه شونه کشید!!
هم وقتی سشوار بکشم حالتش بهتره:))
فر که خوبه
خوبه ولی باید بیخیال شونه کشیدن شد!!
بهرحال کم کم وارد اجتماع می شوید متوجه می شوید آدمها متفاوت از اون چیزی هستند که درکتاب و داستان و فیلم می بینید !!!

موفق باشید!
آره خب اینم هست دقیقا!
ممنونم:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan