#من_و_آموت :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

#من_و_آموت

اردیبهشت 95 ، نمایشگاه کتاب تهران که برای اولین بار در شهر آفتاب برگزار میشد ، با بابا به سمت نمایشگاه راهی شدیم. قصد ما دور زدن و دیدن کتاب ها بود. جلوی هر غرفه ای که به نظرم جذاب می آمد ، می ایستادیم و کتاب هایش را نگاه می کردیم! به یکی از غرفه ها رسیدیم و من دیدم که از تمامی غرفه هایی که تا آن موقع دیده بودم ، شلوغ تر بود و همه دو یا سه کتاب برای خرید در دست داشتند. بابا هم گفت که : بیا این غرفه رو ببین! و بعد چند تا کتاب را برداشت و نگاهی انداخت! بعد از چند دقیقه به آقایی که من نمی شناختمش و غرفه دار بود ، گفت : چه کتابی برای دختر من سراغ دارید؟

آن آقا هم گفتن زبان گلها و بعد برایم توضیحش را دادند. بعد از تمام شدن توضیحات بی درنگ آن را خریدیم و دادیم برایم امضا کردند. بعد از امضا ، کتاب را نگاه کردم و نام آقای مهربانی که کتاب را برایم امضا کردند و کلی به من و بابا لطف داشتند را دیدم. آقای #یوسف_علیخانی ، با خوش برخوردی بی نهایتشان من رو با آموت و رمان های جذاب خارجی آشنا کردند. وقتی رسیدم خانه اسمشان را جستجو کردم و تازه متوجه شدم با چه کسی دیدار کرده ام.

همین هم باعث شد با اشتیاق فراوان زبان گلها را بخوانم و همیشه وقتی از جلوی کتابخانه مان عبور می کنم ، نگاهی به کتاب عزیزم بندازم و لبخندی به پهنای صورت بزنم!

همان چهره ی مهربان باعث شدند برای رفتن به نمایشگاه کتاب 96 ، از یک ماه قبل ، شماره ی غرفه آموت و کتاب هایی را که قرار بود بخرم را پیدا کنم.

اما در نمایشگاه امسال وقتی به غرفه رسیدم آنقدر هیجان زده بودم که قابل وصف نیست! وقتی با آقای علیخانی سلام و احوالپرسی کردیم ، من و بابا را شناختند و من واقعا ذوق کرده بودم. من پیش از تو و پس از تو را خریدیم و باز هم کتاب را دادم برایم امضا کردند. هیچوقت فراموش نمی کنم وقتی پیکسل نشر آموت را روی لباس خودِ بچه های انتشاراتی آموت دیدم چقدر شگفت زده شده بودم و کلی افسوس خوردم که چرا نمی فروشند! با خداحافظی گرمی از آنجا رفتیم. یک ساعت بعد که هنوز در سالن های بین الملل بودیم ، به بابا گفتم : بریم دوباره آموت؟ میخوام یک بعلاوه یک هم بخرم. راستی دیدی پیکسلی که زده بودن به لباساشون؟ کاش داشتن من میخریدم!!

بابا هم قبول کرد و به سمت آموت رفتیم. هیچ غرفه ای را هیچ سالی به اندازه آموت ، شلوغ تر و جذاب تر ندیدم. وقتی من داشتم پول کتاب را حساب می کردم ، دیدم بابا با آقای علیخانی صحبت می کنند و بعد دیدم یکی از خانم های غرفه پیکسل خودش را باز کرد و داد به من! به شدت خوشحال شده بودم و واقعا حس می کردم یکی از آرزوهایم برآورده شده. اصلا دلم نمی خواست باهاشون خداحافظی بکنم و اگر میشد ساعت ها می ایستادم تا باز هم از غرفه و خود "پدر آموت " عکس بگیرم! اما نمیشد و ما رفتیم.

آنقدر کتاب های آموت برایم جذاب هستند که تند تند همه را می خوانم. یک بعلاوه یک را دقیقا در خرداد ماه ، اوج امتحانات خواندم و بعد من پیش از تو و پس از تو را.

اما از اوایل تابستان قصدم این بود بتوانم بروم انتشاراتی آموت را ببینم. عکس هایش را دیده بودم اما دلم میخواست از نزدیک میرفتم. تا اینکه بالاخره قسمت شد و قرار بود با هما و مهسا برویم انقلاب و من هم گفتم اگر شد و آدرس را پیدا کردیم ، نشر آموت هم برویم.شب قبل به هما گفتم به آقای علیخانی پیام بده و بپرس هستند یا نه! نمیخواستم بدانند من دارم میروم!!!

از مترو انقلاب که بیرون آمدیم ، مهسا و هما با نقشه میگفتند به کدام سمت برویم.بالاخره به کوچه ی درخشان رسیدیم.اما نمی دانستیم پلاک چند است برای همین مهسا شماره انتشاراتی را گرفت و یکدفعه گفت عه آقای علیخانی!

من بالا را نگاه کردم و دیدم ما را نگاه می کنند.بعد در را زدند و رفتیم بالا. کلی ذوق زده شده بودم. از همان اول شروع کردم از تمام کتاب ها عکس گرفتم! 

ما یک ساعت آنجا بودیم. نشستیم و گپ زدیم. فضای نشر آموت بی نهایت صمیمی بود. آقای علیخانی ، کتاب ها ، نشر آموت ، سوژه های تکرار نشدنی برای ثبت عکس های آن روز بودند.

همه ی ما در زندگی به کسانی نیاز داریم که حالِ ما را خوب کنند. 

آقای علیخانی یکی از حال خوب کُن ترین های زندگی من هستند که از وقتی باهاشون آشنا شدم ، با تمام وجود عمو جانِ مهربانم ، پدر بهترین نشر دنیا ، را دوست دارم.

#من_و_آموت

#سیده_مهدیس_حجتی

.

این چالش رو تو " کافه کتاب آموت " گروه تلگرامیمون راه انداختیم! قرار شد تو اینستا انجام بشه و هرکسی سه نفر از دوستانش رو دعوت به نوشتن در مورد یه خاطره با آموت بکنه:)) هرکسی خواست شرکت کنه چون من نمیدونم چه کسایی آموت رو میشناسن:)))

دلتون همیشه شاد!!موفق باشید!!
ممنون:))))
فکر کردم یه بار این خاطرتون رو خونده بودم :/ نمی دونم!
درست یادتونه تقریبا :دی
البته نصفش بود ، الان کامل برای سه باره:)))
آره درسته نصفش بود اونی که رفتید نمایشکا کتاب و از اون گیره ی  های نمادی که میچسبونند به لباس گرفتید :))
مرسییی حافظه*_*
دقیقاااا درسته:)))
چاکریم 😁
دیگه حافظه هست😏
ایول دارید:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan