دیزی فقط دیزی مامان جون! :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

دیزی فقط دیزی مامان جون!

از همان قدیم ها ، ظهر های جمعه حال و هوای خاصی داشت. مرد های فامیل بعد از یک هفته کار و فعالیت ، زمان استراحتشان بود. میشد گفت جمعه از تمام روزهای هفته ، بیشتر عشق را درونش ذخیره می کرد. وقتی کل فامیل به خانه ی مامان جون می رفتیم ، دخترهای جوان همه برای جمع و جور کردن خانه کمک می کردند و پسر ها هم مسئول تمیز کردن حیاط بودند. وقتی مامان جون بوی آب گوشتش تمام محله را بر می داشت ، بابا و دایی حسین و دایی علی زنبیل نان را برمی داشتند و به سوی نانوایی سنگکی می رفتند. حیاط بوی نم می داد و آدم دلش می خواست زمان بایستد و نفس بکشد و نفس بکشد.

وقتی خاله جون میوه ها و هندوانه را درون حوض وسط حیاط می ریخت و ما دخترها هم آرام آرام و تک تک میوه های خوش آب و رنگ تابستانی را برای بعد از ظهر می شستیم. همگی دور حوض می نشستیم و می گفتیم و می خندیدیم.

مامان و مامان جون و زندایی ها ، روی تختِ چوبی کنار حیاط می نشستند و سبزی خوردن را برای نهار پاک می کردند و کلی حرف های یواشکی می زدند و صدای خنده هایشان کل حیاط را بر می داشت.

بابا جون هم مثل همیشه در حیاط قدم می زد و به گل ها و درخت های حیاط رسیدگی می کرد تا مبادا خشک و بد ریخت شوند. از لبخندش میشد فهمید چقدر خوشحال است خانه ی او بهانه ی جمع شدنمان است.

ساعت نزدیک یک که میشد ، زیرانداز را بر می داشتیم و در حیاط پهن می کردیم. سفره گل گلی مامان جون هم یاور همیشگی ما در دورهمی های خودمانی بود. سبزی و پیاز و دوغ خنک و ظرف های سفالی را هم که می آوردیم ، نان سنگک داغ و دو رو خشخاش هم می رسید. همگی که سر سفره می نشستیم ، مامان جون و بابا جون با دیزی می آمدند. لذت بخش ترین ساعت ها ، همان زمانی بود که همگی دور هم جمع می شدیم و چند ساعتی لبخند بر لب داشتیم.

امروز هم جمعه بود. نهار آب گوشت داشتیم. دوغ و پیاز و ظرف سفالی هم اتفاقا داشتیم اما خبری از باباجون و مامان جون نبود. حتی حیاطی هم نبود که پر از گل و سرسبزی باشد. امروز ما فقط چهار نفر بودیم در یک واحد آپارتمانی! دیگر خبری از جمع بیست سی نفری مان نبود. دیزی خوردیم اما لذت همگی باهم جمع شدن درونش نبود. فقط جمعه ای بود با دیزی!

و چقدر تلخ است داستان رفتن ها و خاطراتی که تا آخر عمر حتی تکرار نخواهند شد...!

.

متاسفانه من هیچوقت این حال و هوای دیزی خوردن تو حیاط رو با مادربزرگ و بابا بزرگ تجربه نکردم و نخواهم کرد! فقط داستانیه که نوشته شده:)))

عجب داستانی خوشمزه ای بود دهنمان آب افتاده :/
شرررمنده واقعا :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan