داستان اما فعلا یک قسمت!! :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

داستان اما فعلا یک قسمت!!

موهای خرمایی و فرفری ام که به راحتی شانه نمی شدند را آرام سشوار می کشیدم.خورشید تازه طلوع کرده بود و آسمان رنگ نیلی به خود گرفته بود. نسیم خنک صبحگاهی حسی پر انرژی را به رگ هایم تزریق می کرد.

چای را دم کرده بودم تا معطل نشوم. صبحانه ای مختصر مثل هر روز خوردم. روز خاصی در انتظارم بود. آهنگ زمزمه می کردم و به سمت اتاق رفتم تا حاضر شوم.

گوشواره های دایره ای شکلم را به گوش انداختم و کمی از ادکلن پدر را زدم تا جلوی سوزشش گرفته شود. شلوار آبی و پیراهن مردانه آبی ست خوبی می شدند وقتی تیشرت و کتانی سفید هم به آن اضافه می کردم. گردنبندی که دوربین هم به آن آویخته بود را به گردن انداختم. حالا فقط مانده بود که کوله پشتی و دوربین را هم بردارم و راه بیفتم. 

شاداب و سرزنده از در خانه بیرون آمدم و مسیر همیشگی را برای سوار شدن به اتوبوس طی کردم. پسری حدود چهار ساله که خیلی تپل بود و انگار روی سرش کاسه گذاشتند و موهایش را کوتاه کردند همیشه جلوی سوپر مارکت عمویش در کوچه مان ، با دوستش بازی می کرد. هر موقع که می دیدمش لبخندی پهن از این گوش تا آن گوش می زدم و معمولا گفتگوی کوتاهی رد و بدل می کردیم.

_سلام بنیامین خوبی؟

همیشه هم با اینکه اصلا بچه ی خجالتی نبود ، ولی خجالت می کشید و با اسباب بازی کوچکش صورتش را می پوشاند.

_سلام 

و منم دیگر چیزی نمی گفتم و همیشه دستی تکان و به راهم ادامه می دادم.

باید تا ایستگاه مترو ، اتوبوس سوار می شدم. سوار شدم و نزدیک پنجره نشستم.برای اینکه خوابم نبرد ، معمولا هندزفری در گوشم می گذاشتم تا سرگرم شوم.تقریبا یک ربع طول کشید تا به مترو برسم. خدا نکند اول صبح سوار مترو شوی! آنقدر شلوغ و خسته کننده است که آدم را پشیمان می کند.وقتی دیدم جایی برای نشستن هست ، لبخندی بر لبانم ظاهر شد.تا درب مترو بسته شد ، فروشنده ها نمایان شدند. هر کدام با صدای بلند و تبلیغ های غیرواقعی ، مردم را تحریک می کردند تا ازشان جنس بخرند. یک بار از خانمی که ادعا می کرد جوراب ها از سر تا نوک پاها کِش می آیند ، جوراب خریدم اما به محض اینکه بار اول پوشیدم ، پاره شد! و پشت دستم را داغِ داغ کردم تا دیگر از این آدم ها حتی آدامس هم نخرم.

.

گفته بودم دارم داستان می نویسم ، چون بعضی از دوستانِ جان گفتن میخوایم بخونیم ، یه قسمتش رو گذاشتم چون اولشه هیچی متوجه نمیشین بنظرم :دی

ولی نظری بود بگید حتمااا:)))

امیدوارم که همیشه در داستان نویسی موفق باشی
خیلی ممنونم ازتون:)
عالی بود ! کشش داشت . منتظر بقیشم 

چند تا سوتی منطقی داشت مثلا اینکه لباس مردونه پوشیدی و فقط از گوشواره فهمیدم که شخصیت خانومه 
مرسییی:))

آره خب آخه قراره چهارچوب داستان خودم باشم با سن بیشتر! و خب لباس مردونه هم میپوشم :دی
ادامه‌ش بده 😆💞
حتمااا:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan