میگم تا خودتون با خوندن همه چی قضاوت درستی بکنین:) :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

میگم تا خودتون با خوندن همه چی قضاوت درستی بکنین:)

بعضی از آدما شاید فقط منتظر یه بهونه اند تا مثل بمب حرفاشونو ، چه خوب چه بد بریزن بیرون!

بابا شاید از همین آدماس! کسی که در شرایطی که میخندیم و میخندیم و میخندیم ، میتونه یهو همون لحظه خنده رو به گریه بدل کنه . . 

بابا گفت کی کارنامتو میگیری؟

من بعد از مکث گفتم گرفتم

- عه؟ امروز گرفتی؟

نه دیروز!

-خب بیار ببینم

حالا دیدنش چیه؟با خنده! معدل بخوای میگم!

-با جدیت تمام ، معدلت چند شده؟

17/49

-چرا انقد کمممممم؟؟؟

کم نیست بابا!!!

-اگه الان به این نمره راضی باشم ، دیگه سالای بعد و دانشگاه چی؟!

شما شرایطو نمیدونین! "با بغض"

-خب بیا شرایطتو بگو بدونم! میگی معلم خوب نبوده؟ درست مدرسه فلانه؟ درست ولی تو هم کم کاری کردی خیلییی هم کم گذاشتی!

غرغر ها رو زیاد نذارم بهتره خسته میشین!!

ادامه : امسال هرکاری دلت خواست کرد ولی سال دیگه اینطوری نیست! امسال من کاری داشتم بهت؟گفتم برو درستو بخون؟ من گذاشتم خودت کار کنی ولی اعتمادم نتیجه نداد حالا از سال بعد خودم کارمو میکنم! از شهریور آماده میشی و حق نداری ظهر بیشتر از چیزی که من میگم بخوابی . . از اول مهر باااااید تخت گاز تا تهش بری دیگه نمیگم فرصت هست و فلان! ذهنتو از آشغال خالی کن . . از دوست و بیرون و قلهک "سینمای محبوبم" و هر کوفت و زهرمار دیگه! امسال باید درس بخونی...من اگه میخواستم تلگرام داشته باشی میذاشتم تو تبلتت بمونه خب بعد تو با گوشی مامانت میشینی با دوستات حرف میزنی؟! من بخوام محدودت کنم گوشیتم میگیرم ازت! "لازم به ذکره گوشی من سامسونگ کربیه! ازونا که چندتا قاب داره! " 

حرفاش تموم شد و البته نیم ساعتی شده بود! رفتم رو تخت و خوابیدم:) 

.

من اسفند وارد  هجدهمین سال زندگیم میشم! دیدن این رفتارا برام سخته. . من فووق العاده آدم حساسیم! دلم نمیخواد اینجوری باهام برخورد بشه...هیچکس شرایطمو درک نکرد! شماها خدااااااایی میتونین بدون حرف زدن با دوستاتون زندگی کنین؟ من به والله نمیتونم! من دلم تنگ میشه براشون...حتی برای چرت و پرت گفتن! ولی حالا دارن اینو ازم میگیرن...باید باهاشون خدافظی کنم درست مثل خدافظی با شماها! باید عادت کنم به آدم آهنی ای که کنترلش دست باباس و باید کاری کنم که اون میگه!

تابستون قشنگی برنامه ریزی کرده بودم ، داستان تازه شروع کرده بودم به نوشتن ، و همه ش با این اوصاف تعطیله:)

بدترین اتفاق وقتیه که یه دختری احساسش به خونه و باباش و . . کاملا عوض بشه!

همه اینا رو گفتم که شاید ذره ای بتونین درک کنین:) 

حالتون بد نشه از چرت گفتنا و رفتن و ... من!

رفتن قطعا بهترین گزینم نیست:)

پدر مادرارو فقط خودشون میفهمن :)))
چی بگم والا :)
تجربه ثابت کرده محدودیت نتیجه عکس داده البته بستگی به ادمش داره :))
موفق باشی قشنگ جان ♡♡
دقیقاااا:)
من دوست ندارم محدود بشم چون ذهنم بیشتر درگیر میشه!
خیلییی ممنونمم:))
شرایط جالبی نیست :(
متاسفانه..!
پیش میاد دیگه :) 
منم قبلا از این بحث‌ها با خانواده داشتم ولی دیگه نزاشتم بهونه دستشون بیاد.خوب میخونم.خوب بخون.حداقل برای چیزایی که دوست داری از دستشون ندی.حتی بخاطر اعتماد بابات :) 
باید توی این کشور پشتوانه داشته باشی.شاید تحصیل کمکِ چشمگیری به آینده‌ت بکنه :) 
بستگی به خودت داره ;) 
آره اشتباه از منم بود! بهونه دستشه دیگه
آخه تحصیلی که اینجوری شه ، آدم اذیت میشه غزاله:(
ولی بالاخره باید کنار بیام باهاش:))
ایول نوشتی این پستو ! جالبه ! چطور قراره داستان نویسی کنسل بشه ؟ مگه گفتن تو تابستون درس بخون ؟؟ 

من جای تو بودم با مامانم حرف میزدم بابات رو راضی کنه لاقل توی تابستون آدم آهنی نباشه ! 

از هر وسیله ای استفاده کن ! جملات خفنم خواستی بهت یاد میدم چون من دکترای جر و بحث با والدین رو دارم 😂

جمله هایی مثل : مگه ادم چند تا تابستون تو زندگیش تجربه میکنه ؟؟ یا مثلا : شما ها منو به این دنیا اوردین تا عقاید مزخرف خودتونو روی من آزمایش کنین ؟؟ :/ 

یا بگو اگر نذاری با دوستات چت کنی ترد میشی ازشون و نمیتونی دوباله دوست پیدا کنی و اگر افسرده شدی و دور درس و حتی زندگی رو خط کشیدی همش تقصیر شماست! 


داری به سنی میرسی که کم کم باید تصمیماتت به تصمیمات پدر و مادر بچربه !

دیگه سرت رو درد نیارم . اینا حرفای آخر بود 😉:)) 

خدافظ !!!
آره دیگه نوشتم!
نمیخوام بحث کنم باهاشون که! 
من پدرو میشناسم میدونم هم حرفش عوض نمیشه ، هم اینجوری بحث کردن دردسری بیش نیست!!
خیلی تصمیما با خودمم هست ولی حالا اینم کنار میام:)
حس کردم دارم میمیرم که حرفای آخره😁😂
میام سر میزنم بازم:)

قشنگم متنت خیلی عالی بود اصلا ناراحت نباش اگه یه کم حواستو جمع میکردی شاید محدود نمیشدی😔😔😔😔خیلی ناراحت شدم😔
همه اینا بهونه بود و بس!
تموم شد و منم خسته شدم از رفتارا...!
مهم نیستن دیگه برام بیخیال

به نظر من که فرقی با مردن نداره 😂 شاید زیادی ریلکسی 😑
خب قرار نیست بمیرم! 
هم با قضیه کنار میام کم کم هم وبلاگ میمونم!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan