دومین تجربه! میدونم مزخرفه ولی میشه بخونین نظر داشتین بگین؟! :) :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

دومین تجربه! میدونم مزخرفه ولی میشه بخونین نظر داشتین بگین؟! :)

صدایش زدم : غزل ، غزل اینجام!

قرارمان جلوی در ورودی مترو بود . . سلام و احوالپرسی کردیم و بعد قدم زنان به سمت کافه ای رفتیم که قبلا هم رفته بودیم . . 

کافه دنج و جالبی بود . . بالای هر میز چراغی زیبا  آویزان بود و دختر پسرهای جوان آنجا کار می کردند . .برخورد آنها مثل این بود که آدم را ده سالی است می شناسند!گرم و صمیمی! 

تصمیم گرفتیم هردو چای و کیک شکلاتی بخوریم! سفارش دادیم و مشغول صحبت شدیم . . 

قیافه غزل همیشه اعلام می کند که قرار است چیزی بگوید! برای همین بحث را آغاز کردم!

- ببینم از سینا چه خبر؟

سینا پسری مو فرفری ، با قدی بلند ، عینکی دایره ای شکل به چشم بود که دانشگاه هنر درس می خواند و از قضا ، پسرخاله مادر غزل بود!

وقتی دیدم ساکت نشسته و به گل های بیرون از کافه خیره شده ، یقین پیدا کردم اتفاقی افتاده!

-غزل چیشده؟

اول نمیخواست چیزی بگوید اما بعد از اصرار های من ، شروع به حرف زدن کرد . .

-چهار سالی است که دوستش دارم. با اینکه وقتی برای بار اول دیدمش سنی نداشتم ، اما این عشق درون من ماند!

-خب بهش گفتی دوسش داری؟

-نه! در واقع شاید هیچوقت جرٲتشو نداشتم بگویم! فکر می کردم ممکن است اتفاق خوبی نیفتد . .

درون چشمان قهوه ای اش ، اشڪ جمع شده بود. دستانش را در دستم گرفتم و فشردم.

-مدت ها گذشت و من منتظر فرصتی برای حرف زدن با او بودم اما یک شب فهمیدم که او به خواهر من علاقه مند شده و به او درخواست دوستی داده است.کاری از من ساخته نبود . . نمی توانستم بروم و فریاد بزنم لعنتی من دلم دنبال تو بود! غفلت کرده بودم و حال هیچ کاری نمیشد کرد!!

می توانستم درک کنم چه حالی دارد!

-من از نزدیک شاهد رابطه شان بودم! می دیدم در پیام هایش چگونه عزیزم می گوید. برایم سخت بود دیدن این ها اما کوتاهی از خودم بود.

هر چه بیشتر می گذشت غزل بیشتر اظهار پشیمانی می کرد و غمزدگی از چشمانش می بارید!

-ببینم حالا میخوای چیکار کنی؟

-کاری جز تسلیم شدن ندارم.

-اما تو باید . . . 

-من فقط می توانم بروم کنار. نمی خواهم عشق زیبایشان را خراب کنم.سینا مال من نیست با اینکه همیشه تو قلبم میمونه ولی . . من کشیدم کنار!نمیتونم برم و نذارم با هم باشن!خودت هم میدونی کاری نمیتونم بکنم! مجبورم ساکت بشینم تا عروسیشون بشه! :)

لحظه ی خوبی بود وقتی پسر جوان با سینی سفارش هایمان به سمت میز آمد! غزل عاشق کیک شکلاتی بود و بیشتر از همه چیز خوشحالش می کرد. 

وقتی کیک را دید ، اشک های جاری نشده را با دستمال پاک کرد . کیک را بو کرد و گفت : هیچ چیز بعد از یک درددل عمیق ، مثل کیک شکلاتی به آدم آرامش نمی دهد.

غزل را تا دم مترو همراهی کردم و خودم مشغول راه رفتن در خیابان شدم. با خودم فکر کردم که اگر آدم ها کمی ، فقط کمی جرات داشتن ، اگر فقط کمی درک می کردن کسی را که عاشقشان است ، دیگر هیچ گاه پیش نمی آید دختری اینگونه بخاطر عشق مشترک خودش و خواهرش اشک بریزد!!

زندگی همینه...نگفتن های حسرت برانگیز و گفتن های بسیار...
البته از عاقبت هیچ کدوم نمیشه مطمئن بود که کدوم یکی حتما خوب میشد و عالی...
آره متاسفانه!
کاش میشد فهمید کدوم بهتره:(
وااااییی خیلی شرایط سختیه، فک میکنم اگه من بودم میخواستم که پسره نه برا من باشه نه برا خواهرم. خیلی سخته دوستش داشته باشی و بواسطه شوهر خواهرت بودن جلو چشمت باشه، بچه های خواهرت که به تو خاله میگن بهش بگن بابا ....
آره هلمــا واقعا سخته!
آدم نمیدونه باید چیکار کنه:(
فکرشم دردآوره...
عالی. ای کاش تو نگارش متن یکم بیشتر دقت میکردی. اما در کل خوب بود
از کسی که دومین تجربه داستانشه توقع متن بی ایراد نداشته باشین :دی
خودمم دلم میخواست ایراداش کم میشد ولی نتونستم:(
ممنونــــم:)
هعی...خیلی خوب میتونم درکش کنم. :(
منم همینطور:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan