انوشه . . . :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

انوشه . . .

صدای زنگ گوشی مرا از خوابی شیرین بیدار کرد. دوست داشتم چند دقیقه ای در رختخواب گرم و نرمم بمانم برای همین چند بار از این پهلو به آن پهلو شدم ولی یادم آمد که دیروز به انوشه قول دادم که ساعت 7 به مدرسه برویم برای همین عین آدم برق گرفته از رختخواب بیرون پریدم تازه متوجه سوز سرمای زمستان شدم که بدنم شروع به لرزیدن کرد. بالاخره سریع خودم را آماده کردم و ساعت 7 سر کوچه منتظر انوشه شدم که ناگهان دیدم انوشه گریه کنان به  سمت من می آید. از نگرانی دستانم یخ کرده بود و قلبم تند تند میزد. به سرعت نزد او رفتم و از بطری آبی که به همراه داشتم چند قطره ای به او دادم تا کمی آرام شود. و بعد از او خواستم تا برایم توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. انوشه با بغضی نهان شروع به صحبت کردن کرد. او گفت : سه سال پیش اتفاقی برایم افتاد که هرگز آن را فراموش نکرده و مسببانش را نخواهم بخشید.

سه سال پیش وقتی ماجرا را فهمیدم ، چنان آسیبی به روحم وارد شد که نمیتوانم آنرا توصیفش کنم! من به قضیه ای پی برده بودم که شاید هیچوقت نباید می فهمیدم . . فهمیدن تباه شدن زندگی ام . . فهمیدن نابود شدن ارتباط خانوادگی و هزاران چیز دیگر که در درون من نابود شد...

من فهمیدم پدرم ، عشق زندگی ام ، با فردی دیگر در ارتباط است . . من فهمیدم چرا سه سال است که پدر و مادرم حتی کلمه ای باهم صحبت نمی کنند . . من فهمیدم در زندگی همه چیز آن طور که میخواهی نمی شود . . آنها هنوز هم فکر می کنند من بچه هستم و هیچ چیز نمیدانم اما وقتی دیشب مادرم اشک هایش جاری شد و من هم با او اشک می ریختم ، دنیا روی سرم خراب شد . . میدانی؟ عشق میان آنها مدت هاست که از بین رفته است . . مدت هاست که منی که شادترین بودم ، غمگینم اما به خاطر اینکه کسی به داستان زندگی ام پی نبرد ، چیزی به روی خودم نمی آورم . .

در چشمانش نگاه کردم و گفتم : زندگی هرکسی از بیرون ، شیرین ترین زندگی دنیا است اما وای به حال روزی که وارد آن بشوی و بفهمی واقعیت ماجرا چیست . . ! آن روز غمگین ترین روز برای من و انوشه شد اما من خوشحالم چون لااقل انوشه بعد از سه سال به من اعتماد کرد و شاید کمی حالشخوب شد L


پ.ن : این دومین تجربه داستانیمه اما تا اونجایی که گفته شده ناگهان دیدم ، کار دبیره و بقیش رو من نوشتم !!

داستان واقعیه با کمی تغییرات

نظرات شما را پذیرا میباشم :))

عالی بود و باور پذیر بعنوان یک خواننده
جدی؟!
خیلییی ممنونم ازتووون:)))
خیلی خیلی خوب بود. مخصوصا انتخاب موضوع داستان. البته میشه گفت تمامی داستان نویس ها از یک داستان واقعی یا شبه واقعی الهام میگیرن و داستان سرایی میکنن که این واقعا خوب هست.
فقط یه مشکلی که از لحاظ ظاهری بود که فونت نوشته ات خیلی سخت قابل خوندن بود. برای من که اینطوری بود نمیدونم برای بقیه هم اینطور بود یا نه.
آفرین دوست خوب ادامه بده همین طور. :)
عزیزم مرسی . . آره بنظرم اینکه از یه واقعیتی باشه ، جالب بود برای خودمم:))
آخه توی کامپیوتر ورد بود و کپیش کردم ، شاید برای این اینجوری شد ببخشید:)
مرسی از تشویقت:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan