اولـیـن تجـربه داسـتانی ...چـطـور بــود؟ :: نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن mhnevis.blog.ir ferfer

نـوشـتـه هـایـی از جـنس مـن

کلماتی برآمده از وجود من...

اولـیـن تجـربه داسـتانی ...چـطـور بــود؟

مادر بزرگ مثل همیشه روی صندلی چوبی قدیمی پدربزرگ مینشیند و آهی میکشد. میله های بافتنی اش را دستش میگیرد و شروع میکند به بافتن شال گردن برای من. مادر بزرگ روز به روز چشمانش دارد ضعیف تر میشود. دکتر می گوید باید عمل کند. او سالهاست از کسی که عاشقش بود دور افتاده و همه ما میدانیم که خیلی دلش تنگ است!

کنارش مینشینم ..دستی روی سرم میکشد. از او میپرسم : مامان جون شما عاشق شدین؟! 

- مگه میشه کسی عاشق نشه؟مگه میشه بدون عشق ازدواج کرد؟


_ آخه من خیلی وقته ندیدم کسی عاشق بشه و عاشق بمونه...

- عزیز دلم اینا که اسمش عشق نیست...عشق یعنی دلت تا ابد برای اون باشه...لبخندات با لبخندای اون باشه...عشق یعنی همیشه برای هم بمونین...باهم برید بیرون...عشق یعنی تو چشماش نگاه کنی و بگی دوسش داری نه اینکه بگی خودش میفهمه..! عشق یعنی نذاری حتی یه لحظه ازت ناراحت بمونه...عشق یعنی هر دو تمام تلاشتونو بکنین که همدیگرو خوشبخت کنین...اگه عشقی نباشه ، زندگی نمیشه کرد..!

نگاهش میکنم و لبخند میزنم..بوسه ای روی لپش به مادر جان ثابت میکند که چقدر از داشتنش خوشحالم...قند در دلم آب میشود برای عشق مادر جان به کسی که کنارش نیست اما همیشه با یاد او زندگی میکند. به حال و هوای عشقشان حسادت میکنم...کاش من هم مثل مادربزرگ پای "عــــشــــق" بمانم...! کاش مفهوم عشق را یاد بگیرم :))

.

راستش من فکر کنم تقریبا یک سال و دو سه ماهه که نوشتن رو شروع کردم و خیـــلی هم علاقه پیدا کردم به متن نوشتن ولی این مدل نوشتنِ داستان اولین باره و به خواسته یکی از دوستای عزیزم که خیلی احترام براشون قائلم ، نوشتم:)))

زیبا
موفق باشید
به اصول نگارش و چینش کلمات و انتخاب زبان بیان دقت بشه
هم‌چنین از تکرار موضوعات قدیمی دوری بشه بهتره منظور نو آوری هست
خیلی ممنونم:)
تکرار موضوع رو قبول دارم ولی چون اینو قبلا نوشته بودم ، خواستم ببینم چه ایراد هایی داره که برای بعدی ها اصلاح کنم
سپاسگذارم که نظرتونو گفتین🌹
خوب بود
مـــمـــنونم:)
سلام ، چقدر خوبه قلمتون ، تبریک میگم.
یه پیشنهاد ! همینگوی جمله ای داره ، بسیار زیبا. "داستان ها باید مثلِ کوه های یخ باشن ، عظمتِ کوه های یخ به اینه که فقط یک هشتم ـشون از آب بیرونه ..." ، اگر سعی کنید ، پایانِ داستان نتیجه نگیرید ، بلکه خواننده رو وادار کنید خودش کندو کاو کنه ، ناخودآگاه ، خواننده ارتباطِ عمیقی با داستانتون بر قرار میکنه. صادق هدایت ماندگار شد ، چون خواننده فعالانه حضور داشت در داستان هاش. در داستان های هدایت ، خواننده باید "بیل" بر میداشت ، زمین رو "حفر" میکرد تا به مفاهیمِ نویسنده برسه، مفاهیم آماده و ساده روبروی خواننده قرار نداشت.

قلمتون مانا.
سلام خیلی خیلی ممنونم..
چقدر پیشنهادتون خوب بود واقعا افتخار میکنم همچین کسایی متنامو میخونن:)
حتماااا سعی میکنم تو داستانای بعد به پیشنهادتون عمل کنم:)))
سلام
:)
خوبه
منم به روزم
سلـام... ممنون:)
عشق منی که تو *_*
تچکرات از پرتقال جانان:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan